بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




.......


هیــــــــــــــس لطفا!!!
هر کاری کردیم پشت سرمون حرف زدن
هر شکلی شدیم پشت سرمون حرف زدن
وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لجش گرفته
وقتی حرف زدن و جوابشونو ندادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لال شده...
هر جوری شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن
آهای جماعت بیکار هیــــــــــــس لطفا!!!
من برای خودم زندگی میکنم.
:منبع . http://range-zendegi.blog.ir/rss





.......


هیــــــــــــــس لطفا!!!
هر کاری کردیم پشت سرمون حرف زدن
هر شکلی شدیم پشت سرمون حرف زدن
وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لجش گرفته
وقتی حرف زدن و جوابشونو ندادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لال شده...
هر جوری شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن
آهای جماعت بیکار هیــــــــــــس لطفا!!!
من برای خودم زندگی میکنم.
:منبع . http://range-zendegi.blog.ir/rss





.......


هیــــــــــــــس لطفا!!!
هر کاری کردیم پشت سرمون حرف زدن
هر شکلی شدیم پشت سرمون حرف زدن
وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لجش گرفته
وقتی حرف زدن و جوابشونو ندادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لال شده...
هر جوری شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن
آهای جماعت بیکار هیــــــــــــس لطفا!!!
من برای خودم زندگی میکنم.
:منبع . http://range-zendegi.blog.ir/rss





.......


هیــــــــــــــس لطفا!!!
هر کاری کردیم پشت سرمون حرف زدن
هر شکلی شدیم پشت سرمون حرف زدن
وقتی حرف زدن و جوابشونو دادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لجش گرفته
وقتی حرف زدن و جوابشونو ندادیم،گفتن:دیدی حق با ماست لال شده...
هر جوری شدیم این جماعت بیکار یه چیزی گفتن
آهای جماعت بیکار هیــــــــــــس لطفا!!!
من برای خودم زندگی میکنم.
:منبع . http://range-zendegi.blog.ir/rss





 آداب سخن گفتن در قرآن !


آداب سخن گفتن در قرآن !



زبان با آن که حجم کوچکی نسبت به سایر
اعضای بدن دارد، اما کارایی بسیار زیادی دارد و به همین علت هم گناهان
زیادی را برای این عضو بر شمرده‌اند.
خداوند متعال نعمت‌های زیادی را به
بندگان ارزانی داشته که هر کدام از آنها شکر مخصوص به خود دارند؛ چرا که
علاوه بر شکر زبانی هر نعمتی سزاوار شکر عملی است که عبارت‌ است از
استفاده کردن هر نعمت در جایی که خداوند فرموده است.یکی از نعمت‌هایی که خداوند در قرآن کریم به آن اشاره فرموده، نعمت زبان است: «أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَینَینِ. وَ لِسانًا وَ شَفَتَینِ» (بلد / 8 ـ 9)؛ آیا دو چشمش نداده‌ایم؟ و زبانی و دو لب .زبان
با آن که حجم کوچکی نسبت به سایر اعضای بدن دارد، اما کارایی بسیار زیادی
دارد و به همین علت هم می‌بینیم گناهان زیادی را برای این عضو بر
شمرده‌اند.
 
روش سخن گفتن در قرآن چگونه تبیین شده است؟
 
 قرآن کریم درباره کیفیت سخن





 آداب سخن گفتن در قرآن !


آداب سخن گفتن در قرآن !



زبان با آن که حجم کوچکی نسبت به سایر
اعضای بدن دارد، اما کارایی بسیار زیادی دارد و به همین علت هم گناهان
زیادی را برای این عضو بر شمرده‌اند.
خداوند متعال نعمت‌های زیادی را به
بندگان ارزانی داشته که هر کدام از آنها شکر مخصوص به خود دارند؛ چرا که
علاوه بر شکر زبانی هر نعمتی سزاوار شکر عملی است که عبارت‌ است از
استفاده کردن هر نعمت در جایی که خداوند فرموده است.یکی از نعمت‌هایی که خداوند در قرآن کریم به آن اشاره فرموده، نعمت زبان است: «أَ لَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَینَینِ. وَ لِسانًا وَ شَفَتَینِ» (بلد / 8 ـ 9)؛ آیا دو چشمش نداده‌ایم؟ و زبانی و دو لب .زبان
با آن که حجم کوچکی نسبت به سایر اعضای بدن دارد، اما کارایی بسیار زیادی
دارد و به همین علت هم می‌بینیم گناهان زیادی را برای این عضو بر
شمرده‌اند.
 
روش سخن گفتن در قرآن چگونه تبیین شده است؟
 
 قرآن کریم درباره کیفیت سخن





داستان عجیبی شده ..


گاهی وقتا از خودم تعجب میکنم، چی میشه که یه نفر باعث میشه اون شخصیتی که همیشه فکر میکردی در مورد خودت پیش خودت خراب بشه. اگه به همکارای قدیمم بگن خانم فلانی عصبانی شده، ناراحت شده یا حتی صداش لرزیده عمرا باور نخواهند کرد.چی میشه که گند میخوره به تفکرات خودت درباره خودت ؟چی میشه که آستانه تحملت میاد پایین ؟چی میشه دوست داری برای هر اتفاقی که مربوط به تو هست واکنش نشون بدی؟ این در حالیه که قبلا نمیگفتی خرت به چند !!در موردت اینو گفتن که گفتن حتما شناخت درستی ندارن و منتظر می موندی تا ماجرا خودش روشن بشه، نه این که تو سعی کنی قانع کنی!چی میشه که تماااااااااام عصبانیت و خوشحال بودنت وابسته میشه به طرز برخورد "یه نفر" با آدم ؟وای خدای منچقدر از خودم دور شدممن اون شیمای عزتمند، بی خیال خودم رو میخوام ..امیدوارم این احساسات فقط درون خودم باشه و ذره ای از عزتم کم نشه توی تیم و پیش اون .. :منبع .





داستان عجیبی شده ..


گاهی وقتا از خودم تعجب میکنم، چی میشه که یه نفر باعث میشه اون شخصیتی که همیشه فکر میکردی در مورد خودت پیش خودت خراب بشه. اگه به همکارای قدیمم بگن خانم فلانی عصبانی شده، ناراحت شده یا حتی صداش لرزیده عمرا باور نخواهند کرد.چی میشه که گند میخوره به تفکرات خودت درباره خودت ؟چی میشه که آستانه تحملت میاد پایین ؟چی میشه دوست داری برای هر اتفاقی که مربوط به تو هست واکنش نشون بدی؟ این در حالیه که قبلا نمیگفتی خرت به چند !!در موردت اینو گفتن که گفتن حتما شناخت درستی ندارن و منتظر می موندی تا ماجرا خودش روشن بشه، نه این که تو سعی کنی قانع کنی!چی میشه که تماااااااااام عصبانیت و خوشحال بودنت وابسته میشه به طرز برخورد "یه نفر" با آدم ؟وای خدای منچقدر از خودم دور شدممن اون شیمای عزتمند، بی خیال خودم رو میخوام ..امیدوارم این احساسات فقط درون خودم باشه و ذره ای از عزتم کم نشه توی تیم و پیش اون .. :منبع .





شعر حس و حال / دیگر برای شعر گفتن حس و حالی...


شعر عاشقانه ی حس و حال از ستاره فرخی نژاد
دسته بندی:عاشقانه
دیگر برای شعر گفتن حس و حالی نیست
تا پر گشودن در خیالت دست و بالی نیست
این شاعر آواره ی دلخسته را حتــــــــــــــــی
در وصف تو تک مصرعی هم... احتمالی نیست !!
عمری گدای واژه بودم در هـــــــــــــــــوای تو
حالا ولی در شعرهایم جای خالی نیست
روزی قلم با هر طپش آماده ی جنگ و
اکنون چرا در من صدای قیل و قالی نیست
شاید دوباره خونِ دل جوهر شود اما
اندیشه ام درقید این حال وحوالی نیست
شعر حس و حال / دیگر  برای  شعر   گفتن  حس و حالی...
شعر مرتبط با این شعر:شعر یادگاری از ستاره فرخی نژاد / یادگاری  از  تو  دارم ...
شما می توانید این شعر را به صورت سند PDF دریافت نمایید.
دریافتعنوان: حس و حالحجم: 351 کیلوبایتتوضیحات: شعر حس و حال از ستاره فرخی نژاد :منبع . http://app-shaere.blog.ir/rss





خواسته همسرجان


مثل رضوان خانوم که گفتن 20 کیلو اضافه وزن دارن.. من هم اضافه وزن دارم
همسرجان بعد ازدواج بهم گفتن که دوس دارن همیشه قم زندگی کنیم.. ولی بعضی از دوستاشون که چاق بودن نمیتونستن گرمای قم رو تحمل کنن واسه همین مجبور شدن از اون شهر برن
ازم خواست لاغرتر شم.. گف دوس نداره مجبور به ترک اون شهر شیم
همیشه غذا کم میخورم ولی تحرکم زیاد نیست.. بعدشم استعداد لاغری ندارم
از وقتی که همسرجان این موضوع رو مطرح کردن یکم تحرکم بیشتر شده ولی فک نمیکنم لاغرتر شده باشم..
به نظرم فکر خوبیه ها.. من یکم ترسو ام، اگه هر روز یه جوجه رنگی یا پروانه ای چیزی بیفته دنبالم مطمئنا تحرکم بیشتر میشه
همون طور که رضوان خانوم گفتن این هم جز جهاد من هس.. اینکه به خواسته های همسرم جواب مثبت بدم و تمام تلاشم رو در این راه بکنم
حالا به قول همسرجان.. لاغر هم نشدی نشدی.. مهم اینه که خدا میدونه من تو این راه کوتاهی نکردم
راه سختی در





روایت همسر شهید حسین رضایی از دیدار سردار سلیمانی


حدودا ساعت 11 صبح زنگ خونمون رو زدن. سردار سلیمانی بودن. تنهای تنها . بدون هیچ محافظی. فقط راننده شون پایین بود. 
من واقعا شوکه شده بودم. پسر کوچیکم خونه بود. ولی پسر بزرگترم رفته بود امتحان بده. پسرم قبل از رفتن به دانشگاه یه نامه داد به من. گفت من خواب دیدم. میدونم سردار میان اینجا. اگه اومدن این نامه رو بهشون بدین. 
سردار نشستن و 20 دقیقه ای با پسر کوچکم صحبت کردن و خیلی ایشون رو به درس خوندن تشویق کردن و گفتن اولین کارتون این باشه که اشتغال به تحصیل داشته باشید و خودتون رو به رتبه عالی برسونید...
به من گفتن همسرتون از شهدایی هستن که من خیلی بهشون ارادت دارم.
من گفتم :" سردار! شهید رضایی خیلی گمنام هستن!.."
سردار گفتن:"  گمنامی این دنیا مهم نیست... ایشون ارج و قربش پیش خدا محفوظه..! 
این دیدار واقعا مرهمی بود بر زخم تنهایی های ما..
خیلی خدا رو شاکرم. شهدا واقعا زنده اند. از عنایت شهید ب





فکر های او.


اون میتونست با چشمها حرفاشونو از لا به لای نقابها بخونه و هیچی نگه. فقط هرروز کمی ناپدیدتر بشه. فقط کمی کمتر اهممیت بده و هرروز  کمی کمتر حرف برای گفتن داشته باشه.
با این همه فکر میکنه مشکل از خودشه. چون انسان است و کم و کاستهایش! و او فکر میکرد خودش هم یک انسانه :منبع . http://ribar.blog.ir/rss





تغییر


مدتی به این موضوع فکر میکردم که چقدر نوشته هام از این شاخه به اون شاخست ،  اصلا هدفدار نیست بر خلاف قبل که نوشته هام معنایی برای گفتن داشتند که البته پاک کردم چون دیگه نخواستم بنویسم و حالا که مینویسم احساس میکنم نه خودم لذت میبرم نه فایده ای واسه شما عزیزان که میخونید داره  .  موضوعی که دوست داشتم راجع بهش سطرها بنویسم ، نه سطر ها کمه خیلی بیشتر از معنای نوشتن هست  طوری که حس بشه راجع به "فرهنگ " هست و دومین چیزی که  عاشقشم موضوعات علمی هست . امیدوارم موفق بشم البته امیدوارم که از نوشته هایم  مشتق n ام  و رادیکال نگیرم و برای بهتر نشان دادن راه که یهویی گم نشیم از وکتور* استفاده نکنم   . دلیلی هم که دوست دارم بنویسم فقط یک چیز هست  "معنای نوشتن " . 
*این را هم ذکر کنم وقتی اشاره کردم به موضوعات علمی ، علم همچون کشورها نیست که مرزی داشته باشد و اندازه ای که در دست ماست دودرصد بیش نیست که س





زندگی اسونه


اره زندگی آسونه.. اگه به خودمون سخت نگیریم زندگی آسونه
اون روز با همسرجان در مورد اون قضیه صوبت کردیم.. و فهمیدم آقایی واقعا منظورش من نبودم
آقایی فقط به این دلیل به من مشکل اونا رو گفته بود که بدونم همچین اتفاقی ممکنه برای ما هم بیفته.. چه از طرف من و چه از طرف ایشون
آقایی گفت که نمیخواد رابطه مون بعد تولد بچه مث اونا شه
تقریبا میشه گفت یه هشدار بود قبل انفجار بمب
ماشین مون که یه هفته هم نیس خریدیمش خرابه
همسر جان نشسته بود و داد غصه می خورد
بهش گفتم بیخیال.. گفت ولی ما به ز ور وام اون  رو خریده بودیم
الان یه میلیون خرج داره..
یه خورده آروم نشستم کنارش چون خودش گفته مردا تو این مواقع نیاز دارم تو سکوت مطلق باشن و برن تو غار تنهاییشون
بعد آقایی بلند شد و گفت مهم نیس حتما این صلاح بوده
شب که از حوزه میومد شیرینی گرفته بود.. شیرینی خراب شدن ماشین
تو یه برنامه تلویزیونی به اسم دوطرفه دیدم که





آنفلوآنزا حمله میکند...


پاییزه و فصل آنفلوآنزا! این روزا کلی مریض رفت و آمد دارن تو درمانگاه. انواع و اقسام. بچه‌ها که جدیدا پدر آدم رو درمیارن تا یه آمپول بخورن. امروز یه پسر بچه‌ای اومده با باباش از بس جیغ زد گوشم کر شد! دو تا آمپول داشت ولی باباش میگفت یکیه تا بچه نترسه. بعد از مدت زمان طولانی که دو تا مرد باهاش سر و کله زدن تا نگهش داشتن و آمپول‌هاش رو زدم، بلند شد یک لگد حواله شکم باباش کرد:) و گفت دروغ‌گو دشمن خدا... دروغ‌گو دشمن خدا... راستم میگفت. من مخالف شدید دروغ گفتن و مخالف اشد دروغ گفتن به بچه هستم.
قسمت دردناک کشمکش‌های بچه‌گانه واسه نزدن آمپول اونجاست که پدر و مادرها کفش‌های بچه‌هاشون رو درنمیارن و بعد این بچه‌ها روپوش سفید و تمیز بنده رو با لگدپرانی‌هاشون نورانی میکنن، دردش که بماند. از این به بعد خودم کفش‌هاشون رو درمیارم!
امروز از دکتر پرسیدم واکسن آنفلوآنزا رو توصیه میکنین؟ فرمودن اصلا فایده ن





آنفلوآنزا حمله میکند...


پاییزه و فصل آنفلوآنزا! این روزا کلی مریض رفت و آمد دارن تو درمانگاه. انواع و اقسام. بچه‌ها که جدیدا پدر آدم رو درمیارن تا یه آمپول بخورن. امروز یه پسر بچه‌ای اومده با باباش از بس جیغ زد گوشم کر شد! دو تا آمپول داشت ولی باباش میگفت یکیه تا بچه نترسه. بعد از مدت زمان طولانی که دو تا مرد باهاش سر و کله زدن تا نگهش داشتن و آمپول‌هاش رو زدم، بلند شد یک لگد حواله شکم باباش کرد:) و گفت دروغ‌گو دشمن خدا... دروغ‌گو دشمن خدا... راستم میگفت. من مخالف شدید دروغ گفتن و مخالف اشد دروغ گفتن به بچه هستم.
قسمت دردناک کشمکش‌های بچه‌گانه واسه نزدن آمپول اونجاست که پدر و مادرها کفش‌های بچه‌هاشون رو درنمیارن و بعد این بچه‌ها روپوش سفید و تمیز بنده رو با لگدپرانی‌هاشون نورانی میکنن، دردش که بماند. از این به بعد خودم کفش‌هاشون رو درمیارم!
امروز از دکتر پرسیدم واکسن آنفلوآنزا رو توصیه میکنین؟ فرمودن اصلا فایده ن





زرد و پیر


عشق سوخت و دود شد***دست زرد و پیر شد***ای کاش گفتن حرف هر روز شد***نفرین قد کشید و بزرگ شد***نفرت از سر نرفت و ماندگار شد***لذت انتقام بیشتر از لذت شد***انتظار از انتظار خود خسته شد***گل امید تیر خورد و پر پر شد***آنچه در سر بود نشد و هیچ شد***جوانی نیامده دور شد***چشم لبخند لب کور شد***زخم ها باز شد و مرور شد***زندگی واقعا بدتر از جهنم شد***بغض به سکوت پیوست و جدا نشد***تکیه گاهی مطمئن تر از دیوار پیدا نشد***این غم مبهم خانه راهی سفر نشد***خوب ها بد بد شد***بدها به زندگی چسبید و حقیقت شد :منبع . http://yadegari94.blog.ir/rss





چشمانی کشیده و پُراحساس


برای نخستین بار بود که نگاهم بر چشمانش می‌افتاد، چشمانی کشیده و پُراحساس که به‌سرعت نگاهش را از من گرفت. صورتی گندمگون داشت که زیر بارش آفتاب تیز جنوب، کمی‌سوخته و حالا بیش از تابش آفتاب، از شرم و حیا گل انداخته بود. بدون اینکه چیزی بگویم، از پشت در کنار رفته و او با گفتن «ببخشید!» وارد حیاط شد. :منبع . http://fatemehvalinejad.blog.ir/rss





مکالمه


پرسیدم :- باباجان ، چه غذایی را بیشتر دوست داری ؟- همه ی غذاها را پسرم . گفتن اینکه این غذا خوب است و آن غذا بد گناه است .- چطور؟ مگر ما حق انتخاب نداریم ؟- مسلما نه !- چرا نه ؟! - زیرا در دنیا بسیاری افراد وجود دارند که گرسنه هستند . شرمنده شدم و خاموش . هیچگاه موفق نشده بودم به این مرتبه ی عالی از مناعت و همدردی با ابناء بشر برسم ! زوربای یونانی ( نیکوس کازانتزاکیس )
:منبع . http://aleshanee.blog.ir/rss





این همه بی نماز هست!


می خواست برگرده جبهه ، بهش گفتم: پسرم ! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی ، بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند
چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست...
... وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم ، دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...
خواستم بهش اعتراض کنم که گفت : این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند
دیگه حرفی برا گفتن نداشتم . خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.
:منبع . http://storyhome.blog.ir/rss





امکان دروغ گفتن در برزخ وجود دارد؟


در این عالم که حق و باطل با هم درآمیخته‌اند می‌توان مخالف باطن خود کلامی بر زبان آوریم و دروغی بگوییم لکن در عالم برزخ و قیامت چون باطن همه‌چیز آشکار است امکان دروغ گفتن فراهم نیست و ملائکه در آنجا با باطن انسان گفتگو دارند و انسان با باطن و واقعیّت خود پاسخ می‌دهد، بنابراین نمی‌تواند با دروغ‌پردازی، مطلب را بر فرشتگان مشتبه کند. در آنجا به انسان میگویند: مَنْ رَبُّکَ؟ پروردگارت کیست؟  انسان همان را که در دنیا ربّ و مقصود خود داشته و به او توسّل می‌جسته است بیان می‌کند.
یکی معبودش تجارت اوست  یکی معبودش ثروت اوست  یکی معبودش آقائی و شخصیّت اوست  یکی معبودش علم و دانش اوست  یکی معبودش ایمان و دین اوست  یکی معبودش نفس و جان اوست...
________________
برگرفته از معادشناسی - محمد حسین حسینی طهرانی(رَحِمَهُ الله)- جلد2، ص456 (برای مطاله بیشتر به همین کتاب مراجعه فرمایید) :منبع . http://balayease





آبهای عمیق...


خیلی حرف برای نوشتن دارم
خیلی حرف...
خیلی خیلی حرف...
آنقدر حرف که در زمان جا نمی شود...
آنقدر حرف که با حروف بیان نمی شود...
آنقدر حرف که حق مطلبشان ادا نمی شود...
آنقدر حرف که نمی دانی...
آنقدر حرف که نمی دانم...
بعضی چیزها بیش از اندازه «عمیق» اند...
آنقدر «عمیق» که وقتی در عمقشان غوطه میخورم؛
تصور میکنم حتی «سخن گفتن» از آنها نیز مرا به سطح می آورد...
به سطح، از عمقی که دلم نمی آید حتی لحظاتی ترکش کنم...
« - بیش از اندازه از خودت مطمئن شده بودی...
  - داشتم فقط بازی میکردم...
  - بله،و الآن باختی! » :منبع . http://mymindpalace.blog.ir/rss





آبهای عمیق...


خیلی حرف برای نوشتن دارم
خیلی حرف...
خیلی خیلی حرف...
آنقدر حرف که در زمان جا نمی شود...
آنقدر حرف که با حروف بیان نمی شود...
آنقدر حرف که حق مطلبشان ادا نمی شود...
آنقدر حرف که نمی دانی...
آنقدر حرف که نمی دانم...
بعضی چیزها بیش از اندازه «عمیق» اند...
آنقدر «عمیق» که وقتی در عمقشان غوطه میخورم؛
تصور میکنم حتی «سخن گفتن» از آنها نیز مرا به سطح می آورد...
به سطح، از عمقی که دلم نمی آید حتی لحظاتی ترکش کنم...
« - بیش از اندازه از خودت مطمئن شده بودی...
  - داشتم فقط بازی میکردم...
  - بله،و الآن باختی! » :منبع . http://mymindpalace.blog.ir/rss





آبهای عمیق...


خیلی حرف برای نوشتن دارم
خیلی حرف...
خیلی خیلی حرف...
آنقدر حرف که در زمان جا نمی شود...
آنقدر حرف که با حروف بیان نمی شود...
آنقدر حرف که حق مطلبشان ادا نمی شود...
آنقدر حرف که نمی دانی...
آنقدر حرف که نمی دانم...
بعضی چیزها بیش از اندازه «عمیق» اند...
آنقدر «عمیق» که وقتی در عمقشان غوطه میخورم؛
تصور میکنم حتی «سخن گفتن» از آنها نیز مرا به سطح می آورد...
به سطح، از عمقی که دلم نمی آید حتی لحظاتی ترکش کنم...
« - بیش از اندازه از خودت مطمئن شده بودی...
  - داشتم فقط بازی میکردم...
  - بله،و الآن باختی! » :منبع . http://mymindpalace.blog.ir/rss





شکـ ـاف


بهم گفت مریض بودم،دکترا گفتن چیزی نیست و به راحتی خوب میشم،خودم عین خیالم نبود ولی شوهرم همش میپرسید خب راه حل چیه؟ ما باید چیکار کنیم!
بیچاره دل تو دلش نبود،خیلی دوسم داشت. دکتر بهمون گفت باید بچه دار بشیم!دوست نداشتم یه آدم رو فقط بخاطر اینکه مریضم وارد جامعه کنم و وقتی هنوز نمیدونم از پس مشکلاتش بر میام یا نه اقدام به بچه دار شدن کنم.اما شوهرم!همون شب تلاش کردیم برای این اتفاق!
الان نوزده سال از اون روزا میگذره و تو اینجایی! :منبع . http://beinsane.blog.ir/rss





10روز پاک از خودارضایی


به نام خدای مهربون
سلام بچه های گل
حالتون خوبه؟
من که عااااالی ام  اصلا بهتر از این نمیشه
خدارو صد هزار مرتبه شکررررررررررر :)
قبل از هرچیزی میخوام تشکر کنم از شما دوستای گل که همراه من هستین
گاهی میبینم پیام هایی میذارید که واقعا بهم انرزی و انگیزه میده
امروز روز دهم پاکی من از خودارضاییه
واقعاااا خیلی خوشحالم
انقدر که نمیدونم باید از کجا شروع کنم
ذهنم پره مطلبه که دوست دارم بگم از این مدت
این ده روز رو خیلی دوست دارم چون با دوره های قبلی ترک من فرق داره
من در واقع صرفا خودارضایی رو ترک نمیکنم
بلکه دنبال خود گمشدم هستم
من با خ ا خودمو گم کردم
❤️من❤️ رو گم کردم
من درطول این سالها با خودارضایی کردنم انقدر ❤️من❤️ رو  کتک زدم که ازم  قهر کرد و رفت...
خودمو تو گذشته جا گذاشتم...
در واقع فقط یه جسم متحرک شدم...
البته الان  اشتی هستم با خودم
دوست دارم بیشتر نوازشش کنم خودمو روحمو...
ولی ❤️من❤️ خ





176


امروز هم مانندبقیه روزهاخوب بود..میل به نوشتن داشتم خیلی زیاد..روزنگارهایی که مینویسم توی لب تاب رو کامل ترمیکنم و سعی میکنم احساس واقعیم رو بنویسم.
ازوقتی این روزنگارهاموشروع کردم اروم ترم چون ذهنم خالی میشه و خیالم راحت..فردا مهمونیه و من ازصبح بایدپاشم و کلللی کاردارم..برام دعاکنید کارهاخوب پیش بره..برای شام ماکارانی میپزم چون عمهام گفتن اصلا سختی ندم به خودم که ازکاروزندگی بیوفتم...خداروشکرکه مراعاتمومیکنند..خدایاشکرت که فرصت دارم برای شادکردن مامانم..خدایاخیلی مرسی :منبع . http://namiira.blog.ir/rss





176


امروز هم مانندبقیه روزهاخوب بود..میل به نوشتن داشتم خیلی زیاد..روزنگارهایی که مینویسم توی لب تاب رو کامل ترمیکنم و سعی میکنم احساس واقعیم رو بنویسم.
ازوقتی این روزنگارهاموشروع کردم اروم ترم چون ذهنم خالی میشه و خیالم راحت..فردا مهمونیه و من ازصبح بایدپاشم و کلللی کاردارم..برام دعاکنید کارهاخوب پیش بره..برای شام ماکارانی میپزم چون عمهام گفتن اصلا سختی ندم به خودم که ازکاروزندگی بیوفتم...خداروشکرکه مراعاتمومیکنند..خدایاشکرت که فرصت دارم برای شادکردن مامانم..خدایاخیلی مرسی :منبع . http://namiira.blog.ir/rss





اتفاقی بود...


پنج شنبه رفته بویم پارک بعد از اذان مغرب....موقع برگشتن از کنار خونه ی داییم رد شدیم،داداشم زد به پنجره ی خونشون همین طوری...یهو دختر داییم از آیفون گفت:کیه؟؟؟ما هم هیچی نگفتیم و در رفتیم...یهو داییم از خونه اومد بیرون تا سرکوچه اومد و ما رو دید بعد گفت بیاید تو اتفاقا تولد ثنا(دختر داییم)هم هست .خلاصه ما رفتیم تو اونا هم گفتن حالا که ما هستیم  زنگ بزنن اون یکی داییم هم بیاید تولد و اون شب ماکارونی خوردیم و کیک که خیلی خوشمزه بود.... :منبع . http://confused.blog.ir/rss





وعده های سرخرمن


ادما چه راحت وعده میدن و در اخر با یه  " شاید " گفتن سرت کلاه میذارن
هیچ وقت به ادما وعده های الکی ندیم وقتی از چیزی مطمئن نیستیم هیچ وقت دربارش صحبت نکنیم 
آدمه باور میکنه , دل می بنده , داغون میشه...

" من به سرما عادت داشتم اما لباس کرمت مرا ویران کرد..." :منبع . http://dolopy1.blog.ir/rss





بیست قانون واقعی برای احترام به خود ...


قانون اول:
اگر فکر می‌کنی کاری اشتباه است ، انجامش نده .
قانون دوم:
در صحبت‌ ها همیشه دقیقا همان چیزی را بگو که منظورتوست .
قانون سوم:
هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه را از خودت راضی نگه‌ داری ؛ هیج وقت .
قانون چهارم:
سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یاد گرفتن بر نداری .
قانون پنجم:
در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن .
قانون ششم:
هیچ‌ وقت دست از تلاش برای رسیدن به رویاهایت بر ندار .
قانون هفتم:
سعی کن راحت نه بگویی ، از نه گفتن نترس .
قانون هشتم:
از بله گفتن هم نترس .
قانون نهم:
با خودت مهربان باش .
قانون دهم:
اگه نمی‌توانی چیزی را کنترل کنی ، بگذار به حال خودش .
قانون یازدهم:
سعی کن از اتفاقات و حالات منفی دوری کنی .
قانون دوازدهم:
برای رضایت دیگران ، کاری را انجام نده که دوست نداری .
قانون سیزدهم:
سعی کن ببخشی ، اما فراموش نکن .
قانون چهاردهم:
در هیچ حالتی ، سطح خودت





بیست قانون واقعی برای احترام به خود ...


قانون اول:
اگر فکر می‌کنی کاری اشتباه است ، انجامش نده .
قانون دوم:
در صحبت‌ ها همیشه دقیقا همان چیزی را بگو که منظورتوست .
قانون سوم:
هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه را از خودت راضی نگه‌ داری ؛ هیج وقت .
قانون چهارم:
سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یاد گرفتن بر نداری .
قانون پنجم:
در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن .
قانون ششم:
هیچ‌ وقت دست از تلاش برای رسیدن به رویاهایت بر ندار .
قانون هفتم:
سعی کن راحت نه بگویی ، از نه گفتن نترس .
قانون هشتم:
از بله گفتن هم نترس .
قانون نهم:
با خودت مهربان باش .
قانون دهم:
اگه نمی‌توانی چیزی را کنترل کنی ، بگذار به حال خودش .
قانون یازدهم:
سعی کن از اتفاقات و حالات منفی دوری کنی .
قانون دوازدهم:
برای رضایت دیگران ، کاری را انجام نده که دوست نداری .
قانون سیزدهم:
سعی کن ببخشی ، اما فراموش نکن .
قانون چهاردهم:
در هیچ حالتی ، سطح خودت





بیست قانون واقعی برای احترام به خود ...


قانون اول:
اگر فکر می‌کنی کاری اشتباه است ، انجامش نده .
قانون دوم:
در صحبت‌ ها همیشه دقیقا همان چیزی را بگو که منظورتوست .
قانون سوم:
هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه را از خودت راضی نگه‌ داری ؛ هیج وقت .
قانون چهارم:
سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یاد گرفتن بر نداری .
قانون پنجم:
در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن .
قانون ششم:
هیچ‌ وقت دست از تلاش برای رسیدن به رویاهایت بر ندار .
قانون هفتم:
سعی کن راحت نه بگویی ، از نه گفتن نترس .
قانون هشتم:
از بله گفتن هم نترس .
قانون نهم:
با خودت مهربان باش .
قانون دهم:
اگه نمی‌توانی چیزی را کنترل کنی ، بگذار به حال خودش .
قانون یازدهم:
سعی کن از اتفاقات و حالات منفی دوری کنی .
قانون دوازدهم:
برای رضایت دیگران ، کاری را انجام نده که دوست نداری .
قانون سیزدهم:
سعی کن ببخشی ، اما فراموش نکن .
قانون چهاردهم:
در هیچ حالتی ، سطح خودت





جنوبِ مظلوم...جنوبِ مهجور...


میگم چرا همه کوچه های شهر ما خاکی ان؟ بابام میگه شهرداری گفته هر کی میخواد کوچه اش اسفالت شه باید پولش رو خودش بده!! اهالی کوچه هم گفتن به ما چه! 
میگم چرا ما گازکشی نداریم؟ 
میگن برا دولت به صرفه نیست شهرای گرم رو گازکشی کنه؟ 
میگم لااقل خودشون کپسول گاز بیارن در خونه ها...میگه نمیدونم چرا نمیارن...
بعدم لج ادم در نیاد وقتی از خونگرمی و مهربونی جنوبیا میگن اما به فکرشون نیستن...وقتی مثل یه مشت عروسکن تو خیمه شب بازی که نخشون به وقت لزوم تکون میخوره... :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss





جنوبِ مظلوم...جنوبِ مهجور...


میگم چرا همه کوچه های شهر ما خاکی ان؟ بابام میگه شهرداری گفته هر کی میخواد کوچه اش اسفالت شه باید پولش رو خودش بده!! اهالی کوچه هم گفتن به ما چه! 
میگم چرا ما گازکشی نداریم؟ 
میگن برا دولت به صرفه نیست شهرای گرم رو گازکشی کنه؟ 
میگم لااقل خودشون کپسول گاز بیارن در خونه ها...میگه نمیدونم چرا نمیارن...
بعدم لج ادم در نیاد وقتی از خونگرمی و مهربونی جنوبیا میگن اما به فکرشون نیستن...وقتی مثل یه مشت عروسکن تو خیمه شب بازی که نخشون به وقت لزوم تکون میخوره... :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss





دروغ


از کجا شروع شدم
و در کجا پایان می یابم
نمی دانم!!!
از دل ستاره آمدم
یا ته دریا
به خاطر ندارم!!!
در مسیر عبور از رنگین کمان
هر لحظه کدامین رنگ را به خود گرفتم
فراموش کردم!!!
نمی دانم و به یادم نمی آورم
اصالتم را....

رو به آینه،هیچ تصوری از خود نمی یابم
جز ترس و تردید و حسرت 
و شوق زیستن که در آن بین
گاهی رخ می نماید
در هر هوایی خفه می شوم
جز آن هوا که بوی عشق داشت
و بر قلب من طوفان می کرد
و نیزه اشک را بر دلم می زد
در میان گفتن تمام"دوست دارم ها"
این که گفتم خودم را دوست دارم
دروغ بود،دروغ.....
 "خودم برای خودم"
خلاصه شد به دردی در سینه
و این را دوست ندارم
:منبع . http://nirvana-atela.blog.ir/rss





به هیچ کس امید نداشته باش ،،، خصوصا کدخدا


به بهلول گفتن:
ﺑﺎ ﺍﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﺖ ﻣﺮﺧﻪ؟
ﻔﺖ: ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﺮ، ﻢ ﻭ ﺑﺶ ﻣﺴﺎﺯﻢ.ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ میرﺳﻮﻧﻪ.
گفتند : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﻪ ﻏﺮﺒﻪ ﺷﺪﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﺪ؟
ﻔﺖ: ﻧﻪ ﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﻨﻢ ﺎﻫ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ کاﺭ ﺩﻪ ﺍ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺪﻡ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﻪ ﻧﻤﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟ ﺑﻤﻮﻧﻢ.
گفتند : ﻧﻪ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﻮ.
ﻔﺖ: ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﻪ ﺟﻮﺭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ، ﺧﺪﺍ ﺭﺯّﺍﻗﻪ، ﻣﺮﺳﻮﻧﻪ.
ﻔﺘند : ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﺴﺘﻢ. ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﻮ دﻪ.
ﻔﺖ: ﺗﻮ ﻓﺮ ﻦ ﻪ ﺗﺎﺟﺮ یهودی ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﺎﺭﻩ ﻤ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ.
ﻔﺘند : ﺁﻫﺎﻥ، ﺩﺪ ﻔﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﻪ ﺰ. ﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤ؟
ﻔﺖ : ﺑ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺳﻮنه ﺑﺎﻭﺭﻧﺮﺩ ﺑﺎﺭ ﻔﺘﻢ ﻪ تاجر یهودی ﻣﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭﺮﺩ.ﻌﻨ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻪ تاجریهودی ﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟
 ﻫ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﻨم ﻭﻟ ﻫﻨﻮﺯ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺭﻢ ﻪ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻ ﻫﺴﺖ ﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ.تا اﻦ ﺷ ﺑﻪ ﻘﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﺸﻦ ﺍﻻ خدا... :منبع . http://sibesorkh124.blog.ir/rss





ارزش های بی ارزش!


گفتن این جمله شاید خیلی سخت باشد، اصلا یک ساختار شکنی نابودکننده باشد!
آیا ارزش هایی که ما برای خودمان درست کردیم واقعا ارزش دارند؟!
بارها شده بگوییم که فلانی تحصیلاتش چیه؟! مثلا میخوایم بفهمیم طرف حالیش هست یا نه...
کافیه خودمون رو توی یه پوزیشن جدید در نظر بگیریم، اطرافمون آدم هایی باشن با سطح سواد معمولی!
اون وقت میگیم نه مدرک که ارزش نیست! معیار فهم و درک نیست...
اما وسط این همه شلوغی فکر... وسط پیاده روی هجمه های مختلف، شده دو دقیقه با خودمون فکر کنیم که واقعا اگه این ها ارزش نیست، پس معیار ارزش چیه؟
اگه فهم و درک آدم ها رابطه خطی با سوادشون نداره، پس تابع چیه؟ :منبع . http://parvazazno.blog.ir/rss





ارزش های بی ارزش!


گفتن این جمله شاید خیلی سخت باشد، اصلا یک ساختار شکنی نابودکننده باشد!
آیا ارزش هایی که ما برای خودمان درست کردیم واقعا ارزش دارند؟!
بارها شده بگوییم که فلانی تحصیلاتش چیه؟! مثلا میخوایم بفهمیم طرف حالیش هست یا نه...
کافیه خودمون رو توی یه پوزیشن جدید در نظر بگیریم، اطرافمون آدم هایی باشن با سطح سواد معمولی!
اون وقت میگیم نه مدرک که ارزش نیست! معیار فهم و درک نیست...
اما وسط این همه شلوغی فکر... وسط پیاده روی هجمه های مختلف، شده دو دقیقه با خودمون فکر کنیم که واقعا اگه این ها ارزش نیست، پس معیار ارزش چیه؟
اگه فهم و درک آدم ها رابطه خطی با سوادشون نداره، پس تابع چیه؟ :منبع . http://parvazazno.blog.ir/rss





شبای غم


بیشتر وقتایی که خیلی دلم میگیره یا خیلی ناراحتم میام اینجا... 
واسه همین فکر کنم خیلی تکراری باشه حرفام.. 
اینکه بگم گریم میاد، ناراحتم و... 
نوشتن خیلی حالمو بهتر میکنه نسبت به اینکه با کلی ناراحتی بگیرم بخوابم و داغون تر از خواب بیدار بشم... 
چقدر بده نتونی ناراحتیت از کسی رو بهش بگی چون خودش از دست خودش اینقدر ناراحت میشه و دااااغون، که اصلا از گفتن حرفت پشیمون میشی... 
خیلی گریم میاد خیلی خیلی خیلی... 
از شبایی مثل امشب متنفرم...  :منبع . http://mehshin.blog.ir/rss





قضیه چیز دیگریست


آدم بعضی وقتا از کسایی ضربه میبینه که حتی حاضر بود جونشم واسشون بده
وای به روزی روزی که آدم بعضی چیزا رو بفهمه و نتونه کاری کنه
امشب واسه من از اون شباس
هی دلم شور میزد امروز‌...
تعبیر شد
غرض از گفتن این بود که بدونین
نزدیکترین کست تو زنگیت کیه؟
باهاش جوری باش که اگه بهت گفت گمشو از زندگیم بیرون بی مکث بری
اگه گفت میخوام از زندگیت برم...راحت بتونی بهش بگی به سلامت
نزدیک ترین فرد تو زندگیت کیه؟اگه همین الان بهش شک نکنی مطمئن باش زندگیرو باختی...
خدا بخیر کنه...
متن یکی از دوستام هست... از حالش خبر دارم و شب سختی هست برا، فکر نکنید دوست دخترش ول کرده رفته ها... قضیه یه چیز دیگست! :منبع . http://mrbenyamin.blog.ir/rss





«مرا به نام کوچکم صدا بزن»


هیچ از گفتن این مطلب پرهیز ندارم که «مهدی» را دوست دارم؛ «مهدی» به کسر میم را. اگر بنا بود نامی برای خودم انتخاب کنم همین را انتخاب می‌کردم و از این جهت شکرگزار سلیقه‌ی خوب پدر و مادرم هستم. تازگی‌ها فهمیده‌ام شیوه‌ی پاسخ دادنم به دیگران بسیار به این موضوع مربوط می‌شود که مرا چطور صدا می‌زنند. با اسم کوچکم یا به شیوه‌ای دیگر. صدازننده‌ی اسم کوچکم را بی‌اختیار بیشتر تحویل می‌گیرم. انگار همین‌قدر که کسی مرا «مهدی» صدا کند با من خویشاوند باشد. چنین کسی با همه‌ی عزیزانم در چیزی مشترک است و همین کافی است برای به چشم دیگری نگاه کردنش. :منبع . http://khialedast.blog.ir/rss





نفسهای آخر پاییز


فردا شب چله است. قبلا میخواستم برای سرباز پیام بدم ولی الان میبینم خیلی غلط این کار. وقتی کسی نمیخواد تمام قد از رابطه باهاش بکشید بیرون. مثل دندون کرم خورده باید اون رابطه کشید و انداخت بیرون! حتی نباید اون پر کرد یا دندون جاش گذاشت. باید جاش خالی بمونه ..زخمش باید ببینید همیشه تا یادتون نره که درست رفتار کنید! 
فردا میخوام توی یه برنامه خیریه شرکت کنم و برم یه بیمارستانی و به بچه های بیمار سر بزنم. البته مرخصی باید بگیرم :)
تصمیم گرفتم اگه سرباز خبری ازش شد، مثل یه بالغ باهاش رفتار کنم و بهش بگم چه کار زشتی کرده. آخه دوستام همه گفتن بلاکش کن، جوابش نده و ... :منبع . http://dashtehamvar.blog.ir/rss





بقیه چی گفتن؟


پایه‌ی اصلی تجارت‌ها تکنولوژی یا ایده و … نیست، بلکه ما انسان‌ها هستیم و شناخت، روابط انسانی، و ارتباط موثر بر موارد دیگر مقدم هستند و می‌توانند آنها را بسازند یا خراب کنند. 
 
شش درس در کالبد شکافی شکست یک پروژه را بخوانید. :منبع . http://orstree.blog.ir/rss





راجعون


اسم گروهمون بود. راجعون... داشتیم رجعت می کردیم، داشتیم پرپر میزدیم بریم کربلا!
بیشتر که فکر کنیم هر روزمون عاشوراست و هر جا باشیم کربلا و راجعون همون کسایی هستن که بر میگردن به اصل داستان...
حاج آقای ما کلا درس اخلاق رو میزنه نیست و نابود می کنه!
میگه اصلا ارزش آدما به خوش اخلاق بودنشون نیست که! به تقواشونه!
خب حاج آقا مگه تقوا توش خوش اخلاقی نیست!؟
میگه بعله، هست، ولی شما ببعی رو فرض کن... چقدر خوش اخلاقه! کاری به کار کسی هم نداره! چون ذاتش اینه... خدا که به خاطر ذات آدما بهشون چیزی نمیده! به خاطر تلاششون میده. پس اگه جلوی گناهی رو گرفتی که حال گیری اساسی داشت، اون موقع بدون که خدا بهت اجر میده...
حاج آقا شروع کرد داستان اون پسری رو گفتن که اومده بود خواستگاری و یه مغازه داشت... بعد بهش گفتن باریکلا! توی این سن مغازه داری! گفتش که نه ارثیه پدریه! گفتن خب باریکلا که نگهش داشتی! گفتش که نه





راجعون


اسم گروهمون بود. راجعون... داشتیم رجعت می کردیم، داشتیم پرپر میزدیم بریم کربلا!
بیشتر که فکر کنیم هر روزمون عاشوراست و هر جا باشیم کربلا و راجعون همون کسایی هستن که بر میگردن به اصل داستان...
حاج آقای ما کلا درس اخلاق رو میزنه نیست و نابود می کنه!
میگه اصلا ارزش آدما به خوش اخلاق بودنشون نیست که! به تقواشونه!
خب حاج آقا مگه تقوا توش خوش اخلاقی نیست!؟
میگه بعله، هست، ولی شما ببعی رو فرض کن... چقدر خوش اخلاقه! کاری به کار کسی هم نداره! چون ذاتش اینه... خدا که به خاطر ذات آدما بهشون چیزی نمیده! به خاطر تلاششون میده. پس اگه جلوی گناهی رو گرفتی که حال گیری اساسی داشت، اون موقع بدون که خدا بهت اجر میده...
حاج آقا شروع کرد داستان اون پسری رو گفتن که اومده بود خواستگاری و یه مغازه داشت... بعد بهش گفتن باریکلا! توی این سن مغازه داری! گفتش که نه ارثیه پدریه! گفتن خب باریکلا که نگهش داشتی! گفتش که نه





عزاداری امام حسین حسینیه امام خمینی2


آمد و نشست و همچنان از اعماق وجود حرف ها و اشک ها نثار روی ماهش می شد سخنران آمد و از شمر زمان و بصیرت امروز گفت از یزیدیان امروز گفت از دست دادن مروان برای بیعت با و دست کشیدن مولا امیر المومنین  گفت ، که دست دادن مروان مثل دست دادن یهودی است و از پشت خنجر زدن، از عزاداری مردم مدینه برای زن آوازه خوان 
... چه خوب گفت و چه خوب مردم گفتند نه سازش نه تسلیم نبرد با آمریکا،مرگ بر آمریکا گفتن چه لذتی داشت در مجلس عزای حسین بن علی...
...آخر سخنرانی حسن فریدون(روحانی)  که سمت چپ رهبر نشسته بود از آقا خداحافظی کرد و سخنران جای او کنار رهبر نشست...
ادامه دارد...
:منبع . http://iranbasirat313.blog.ir/rss





رنگشناسی پدر


من عاشق رنگشناسی بابام هستم
یعنی وقتی میخواد رنگ چیزی رو بگه
دیوونه اش میشم
سروپا گوش میشم تا رنگ اون چیزی رو که میخواد بگه رو بگه
به آبی میگه سبز
به سبز میگه آبی
به برخی قرمزها که یکمم تو مایه های زرشکی و... هستن میگه صورتی
بنفش رو هم کلا یچیز دیگه میگه که الان یادم نمیاد
خیلی خوبه
یعنی هر وقت رنگ چیزی رو میگه یه لبخند رو لبای من میشونه
البته اینم بگم فقط تو برخی رنگ ها قاطی میکنه
یمدت هم فکر میکردم کوررنگی چیزی داره، بعد که باهاش صحبت کردم و رنگ ها رو گفتم و یه آزمایش و ویرایش که کردیم
فهمیدم منظورش از سبز گفتن به آبی همون آبیه منتهی زبونش نمیچرخه میگه سبز :)
عاشق رنگشناسی شم :) :منبع . http://interstellar.blog.ir/rss





با عرض معذرت از روح تازه درگذشته، اما....


 ضدحال یعنی دقیقا همان روزی که قرار است به ماموریت کاری بروی، آن‌هم  کجا، شمال!  _و از آنجا به ریش همکارانت که باید از هشت صبح غرغر رییس بداخلاق را تحمل کنند بخندی_ تعطیلی عمومی اعلام شود؛ و ضدحالش هم چند وجهی است:
جاده‌ی وحشتناک شلوغ- شهر وحشتناک شلوغ- امکان دیدن همکاران در آنجا و خندیدن آنها به ریش آدم، بابت اینکه آنها با خانواده و کاملا با قصد تفریح  آمده اند- از دست رفتن یک روز تعطیل- و کلی موارد دیگر که دیگر گفتن ندارد.
  
و از اینکه احساس زرنگی کردی که وسط امتحانات که همه جا خلوت است بابت این کار داوطلب شده ای تا بدون اینکه مرخصی بخوری، بتوانی آب  و هوایی عوض کنی خنده ات می‌گیرد. از آن خنده‌های عصبی موقع بدشانسی سراغ آدم می‌آید... :منبع . http://faella.blog.ir/rss





صَــــدٌمیـــش :)


انقدر نگفته هست
که به گفتن نمی رسیم ....

بی ربط نوشت: امتحانا شروع شده و منم که در این مدت بیکارترینم -ـــ-
واسه درس خواندن متونمون بیگانه آلبر کامو رو خوندیم... من فهمیدم به هیــــــچ عنـــــوان جنبه اگزیستانسیالیسم ندارم .... نه اینکه یهویی به طرز غیرقابل باوری تغییر کرده باشمـــا... فقط خیلی مٍلو  رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته -ــ- به یه مقطع عجیبی از پوچی رسیدم-ـــ-
ب.ن۲ : یه مدت لپتاپم خراب شد... انقدر بچه ی درس خون و با فرهنگی شدم :) تو همون یه هفته ای که نبود چند تا کتاب خوندم :) .........
ب.ن۳ : همیشه فکر می کردم صدمین پست قرار چیز خاصی باشه :) ....
بهانه ای بود برای با هم بودن (در این حد شعاری :)
و اینکه در آخر : گرچه این عاشق شدن های زمینی خوب نیست...
                     اتفاق است و میافتد دل که سنگ و چوب نیست...
(خیلــی بی ربطِ خودمم فهمیدم :)
آخر شب بود و هذیان های به وبلـاگ پ






1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 »