بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




خالص نیست قاطی داره


بعضی وقت ها می بینیم و یا می شنویم که فلان کس
 
 آب قاطی شیرش کرد فلانی روغن نباتی و پیی داخل
 
 کره می کند فلان کس آب مخلوط بنزین می کند
 
فلان کس عسلش شکر دارد و...اما به این فکر
 
 نمی کنیم که وقتی دروغ می گوییم و به آن عادت
 
 می کنیم ایمان واخلاص مانیز دیگر خالص و کامل نیست. :منبع . http://m-eshgi.blog.ir/rss





قاطی پاتی مینویسم!


تقریبا امروز و امشب از بین رفت چون 2 ساعتش بین ساعت 6 تا 8 شب :))
دورهمی عالی بود!  همیشه عالیه ^^ مخصوصا مهران مدیری :) لعنتی مرد ِ 
شب بیداری با خانواده تا دیر وقت :| 
آخ جاااااان برای کمک پروژه هام یکی و پیدا کردم تو دانشگاه ^^ خدایا مرسی از نَفری که فرستادی :)
هوس فیلم ترسناک کردم!
X درگیری ذهنی باعث میشه اینجوری بنویسم ... کم کم آشنا میشید با من دیوانه :) :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





قاطی پاتی مینویسم!


تقریبا امروز و امشب از بین رفت چون 2 ساعتش بین ساعت 6 تا 8 شب :))
دورهمی عالی بود!  همیشه عالیه ^^ مخصوصا مهران مدیری :) لعنتی مرد ِ 
شب بیداری با خانواده تا دیر وقت :| 
آخ جاااااان برای کمک پروژه هام یکی و پیدا کردم تو دانشگاه ^^ خدایا مرسی از نَفری که فرستادی :)
هوس فیلم ترسناک کردم!
X درگیری ذهنی باعث میشه اینجوری بنویسم ... کم کم آشنا میشید با من دیوانه :) :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





قاطی پاتی مینویسم!


تقریبا امروز و امشب از بین رفت چون 2 ساعتش بین ساعت 6 تا 8 شب :))
دورهمی عالی بود!  همیشه عالیه ^^ مخصوصا مهران مدیری :) لعنتی مرد ِ 
شب بیداری با خانواده تا دیر وقت :| 
آخ جاااااان برای کمک پروژه هام یکی و پیدا کردم تو دانشگاه ^^ خدایا مرسی از نَفری که فرستادی :)
هوس فیلم ترسناک کردم!
X درگیری ذهنی باعث میشه اینجوری بنویسم ... کم کم آشنا میشید با من دیوانه :) :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





قاطی پاتی مینویسم!


تقریبا امروز و امشب از بین رفت چون 2 ساعتش بین ساعت 6 تا 8 شب :))
دورهمی عالی بود!  همیشه عالیه ^^ مخصوصا مهران مدیری :) لعنتی مرد ِ 
شب بیداری با خانواده تا دیر وقت :| 
آخ جاااااان برای کمک پروژه هام یکی و پیدا کردم تو دانشگاه ^^ خدایا مرسی از نَفری که فرستادی :)
هوس فیلم ترسناک کردم!
X درگیری ذهنی باعث میشه اینجوری بنویسم ... کم کم آشنا میشید با من دیوانه :) :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یه چیزه فقط


سلام
امروز یه داستانی پیش اومد که یه بنده خدایی که از قضا خیلی هم دوست داشت حرف بزنه (خیـــــــــــــــلی) اومده بود آزمایشگاه و خب قاطی 45 دقیقه مداوم حرف زدنش یه چیزی گفت که برداشت من ازش اینه:
این استادا که همشون اکثرا خارج از ایران درس خوندن ، درسی که خوندن رو که تو کتاب نوشته و هر جایی از دنیا هم میشه پیداش کرد، شیوه ارائه دادن یا حل مساله یا ارتباط گرفتن و ... رو باید یاد میگرفتن که از هر ده تاش 1 دونش شاید بلد باشه این چیزا رو
البته انتظاری هم نیست از خیلیاشون. :منبع . http://mostfet.blog.ir/rss





یه چیزه فقط


سلام
امروز یه داستانی پیش اومد که یه بنده خدایی که از قضا خیلی هم دوست داشت حرف بزنه (خیـــــــــــــــلی) اومده بود آزمایشگاه و خب قاطی 45 دقیقه مداوم حرف زدنش یه چیزی گفت که برداشت من ازش اینه:
این استادا که همشون اکثرا خارج از ایران درس خوندن ، درسی که خوندن رو که تو کتاب نوشته و هر جایی از دنیا هم میشه پیداش کرد، شیوه ارائه دادن یا حل مساله یا ارتباط گرفتن و ... رو باید یاد میگرفتن که از هر ده تاش 1 دونش شاید بلد باشه این چیزا رو
البته انتظاری هم نیست از خیلیاشون. :منبع . http://mostfet.blog.ir/rss





رنگشناسی پدر


من عاشق رنگشناسی بابام هستم
یعنی وقتی میخواد رنگ چیزی رو بگه
دیوونه اش میشم
سروپا گوش میشم تا رنگ اون چیزی رو که میخواد بگه رو بگه
به آبی میگه سبز
به سبز میگه آبی
به برخی قرمزها که یکمم تو مایه های زرشکی و... هستن میگه صورتی
بنفش رو هم کلا یچیز دیگه میگه که الان یادم نمیاد
خیلی خوبه
یعنی هر وقت رنگ چیزی رو میگه یه لبخند رو لبای من میشونه
البته اینم بگم فقط تو برخی رنگ ها قاطی میکنه
یمدت هم فکر میکردم کوررنگی چیزی داره، بعد که باهاش صحبت کردم و رنگ ها رو گفتم و یه آزمایش و ویرایش که کردیم
فهمیدم منظورش از سبز گفتن به آبی همون آبیه منتهی زبونش نمیچرخه میگه سبز :)
عاشق رنگشناسی شم :) :منبع . http://interstellar.blog.ir/rss





وقتی زیاد درس میخونم اینشکلی میشم:))


آیا میدانستید کاشی فراورده ای سرامیکیست که در درجه حرارت کافی به حالت نیمه شیشه ای در آمده؟
آیا میدانستید کاشی هفت رنگ از ابداعات دوره ی صفوی است؟
اصن آیا میدانید کاشی هفت رنگ چیست؟
نمدانید؟
من هم به شما نمیگویم:دی
آیا میدانید کسی که مدام از این چیزها در مخش فرو میکند عاقبت مخش گوزیده و قاط میزند؟:دی
آیا میدانید ک من الان قاطی کردم که کدام کاشی مربوط به کدام دوره و بالعکس است؟:))
پ.ن:یه عالمه خشت کاشی(خشت گلی )مربع مربع رو کنار هم مثه صفه شطرنج تصور کنین خب؟ همه این ها کنار هم روشون نقاشی میشه مث تیکه های پازل اما با لعاب های رنگی! جوری که تیکه ها مکمل هم باشن . بهش میگن کاشی هفت رنگ چون یه عالمه رنگ توش بوده :)) به همین سادگی بهمین خوشمزگی.
:منبع . http://mahi-siah.blog.ir/rss





وقتی زیاد درس میخونم اینشکلی میشم:))


آیا میدانستید کاشی فراورده ای سرامیکیست که در درجه حرارت کافی به حالت نیمه شیشه ای در آمده؟
آیا میدانستید کاشی هفت رنگ از ابداعات دوره ی صفوی است؟
اصن آیا میدانید کاشی هفت رنگ چیست؟
نمدانید؟
من هم به شما نمیگویم:دی
آیا میدانید کسی که مدام از این چیزها در مخش فرو میکند عاقبت مخش گوزیده و قاط میزند؟:دی
آیا میدانید ک من الان قاطی کردم که کدام کاشی مربوط به کدام دوره و بالعکس است؟:))
پ.ن:یه عالمه خشت کاشی(خشت گلی )مربع مربع رو کنار هم مثه صفه شطرنج تصور کنین خب؟ همه این ها کنار هم روشون نقاشی میشه مث تیکه های پازل اما با لعاب های رنگی! جوری که تیکه ها مکمل هم باشن . بهش میگن کاشی هفت رنگ چون یه عالمه رنگ توش بوده :)) به همین سادگی بهمین خوشمزگی.
:منبع . http://mahi-siah.blog.ir/rss





وقتی زیاد درس میخونم اینشکلی میشم:))


آیا میدانستید کاشی فراورده ای سرامیکیست که در درجه حرارت کافی به حالت نیمه شیشه ای در آمده؟
آیا میدانستید کاشی هفت رنگ از ابداعات دوره ی صفوی است؟
اصن آیا میدانید کاشی هفت رنگ چیست؟
نمدانید؟
من هم به شما نمیگویم:دی
آیا میدانید کسی که مدام از این چیزها در مخش فرو میکند عاقبت مخش گوزیده و قاط میزند؟:دی
آیا میدانید ک من الان قاطی کردم که کدام کاشی مربوط به کدام دوره و بالعکس است؟:))
پ.ن:یه عالمه خشت کاشی(خشت گلی )مربع مربع رو کنار هم مثه صفه شطرنج تصور کنین خب؟ همه این ها کنار هم روشون نقاشی میشه مث تیکه های پازل اما با لعاب های رنگی! جوری که تیکه ها مکمل هم باشن . بهش میگن کاشی هفت رنگ چون یه عالمه رنگ توش بوده :)) به همین سادگی بهمین خوشمزگی.
:منبع . http://mahi-siah.blog.ir/rss





وقتی زیاد درس میخونم اینشکلی میشم:))


آیا میدانستید کاشی فراورده ای سرامیکیست که در درجه حرارت کافی به حالت نیمه شیشه ای در آمده؟
آیا میدانستید کاشی هفت رنگ از ابداعات دوره ی صفوی است؟
اصن آیا میدانید کاشی هفت رنگ چیست؟
نمدانید؟
من هم به شما نمیگویم:دی
آیا میدانید کسی که مدام از این چیزها در مخش فرو میکند عاقبت مخش گوزیده و قاط میزند؟:دی
آیا میدانید ک من الان قاطی کردم که کدام کاشی مربوط به کدام دوره و بالعکس است؟:))
پ.ن:یه عالمه خشت کاشی(خشت گلی )مربع مربع رو کنار هم مثه صفه شطرنج تصور کنین خب؟ همه این ها کنار هم روشون نقاشی میشه مث تیکه های پازل اما با لعاب های رنگی! جوری که تیکه ها مکمل هم باشن . بهش میگن کاشی هفت رنگ چون یه عالمه رنگ توش بوده :)) به همین سادگی بهمین خوشمزگی.
:منبع . http://mahi-siah.blog.ir/rss





چقـدر زمان لـازم است ؟


چقدر طول می کشد این فراموش کردن ؟
شنیده ام کمی زمان همه چیز را حل می کند ...
خاطرات را چه ؟ خاطرات را هم در خودش حل می کند ؟
منحنیِ لبخندش در ذهن لعنتی ام ...
صدایش که چسبیده به حلزونیِ گوشم را چطور ؟ آن را هم حل می کند ؟
این بغض که در گلویم جا خوش کرده را چه ؟ می شود بگویید این یکی را زودتر حل کند ؟ قصدش خفگی است انگار...
 
این حال بد کلـافه ام کرده ... بگویید زودتر تمامش کند ...

اصلـا می شود بگویید خندیدن ... خوشحال بودن ... دوباره لبخند زدن ... چقدر زمان می خواهد ؟

ب.ن :چقدر حال من خوب نبود تو این چند روز :( الـان بهترم :)
ب.ن 2 :شما خوبین ؟!
ب.ن 3 :چه خبره که الـان اومدم 17 نفر on بودن تو وبلـاگ ؟ باز بیان قاطی کرده ؟
ب.ن 4 :راستی 300 روزگی ذهن خالی من مبارک و فـلـان :) :) :) :منبع . http://zehnekhali.blog.ir/rss





دوباره پاییز


از من به شما نصیحت
عاشق شدن و خاطرخواه شدن و مردن برای چشم هایش و تن صدایش و هر موضوعی که مربوط به عشق و عاشقی اشت را موکول کنید به بعد از پاییز...
مبادا عاشق شوید و شروع کنید به دست در دست هم راه رفتن روی برگ های پاییزی...
مبادا که دست هایتان گره شود در هم  و توی یک جیب پالتو فرو رود...
مبادا وقتی نم باران زد جواب مثبت بدهید به یک فنجان قهوه...
مبادا نوک بینیتان یخ بزند و از درون آتش بگیرید از کنار هم بودن...
مبادا گول بخورید و شروع کنید به عکس دو نفره انداختن...
پاییز  وقت عشق و عاشقی و خاطره ساختن نیست ک...
حرف هایم را وقتی میفهمید که صدای یک جفت پا روی برگ ها برود توی مغزتان و قصد خارج شدن هم نداشته باشد...
وقتی که تصویر یک نفر با نوک بینی قرمز جلوی چشم هایتان باشد و جم نخورد...
حرف هایم را وقتی میفهمید  که یک عصر پاییزی دلتان قهوه ی کافه همیشگی را بخواهد و از ترس رو به رو شدن با خیلی





ریق رحمت!


قانون بخش جراحی اینه که برای بیمارای ترخیصی،اینترن ها نسخه مینویسن و بعدا هر استادی میاد و نسخه ی مریضهای خودش رو چک میکنه و اگه اشتباه نوشته باشن اصلاحش میکنه(و البته جریمه).اینترن واسه یکی از مریضها یه شربت ملیّن نوشته و گفته بود هر وعده دوتا قاشق بخوره....دکتر ر وقتی دیدش قاطی کرد و گفت دفعه ی بعد همچین چیزی بنویسی،خودم هر وعده دوتا قاشق از این دارو میریزم تو حلقت ببینم درک میکنی چه ریقی میاره یا نه????!!!!!_____________پ.ن:تهدیدهای دکتر ر یه جوریه که آدم نمیدونه بترسه یا قهقهه بزنه.___________پ.ن2:دکتر ر یه مبحث حجیم تعیین کرد و گفت برای جلسه ی بعد باید یه نفر به انگلیسی این مبحث رو ارائه بده و بعد از رو لیست کلاس یک نفر رو انتخاب کرد.حالا نگم براتون که اون یک نفر،عدل من فلک زده بودم...از استرس درحال خفه شدنم اما همچنان با پررویی تکرار میکنم که این نیز بگذرد و البته که هنوز یک کلمه هم





گوشی جدید


روزبه رو وادار کردم گوشی خودشو عوض کنهاون قبلیه داغون شده بود 
خیلی وقته 
ولی عوض نمیکرد دلش نمیومد واسه خودش خرج کنه
دیگه اون شبی قاطی کردم گفتم ببین چقد داری واسه خونه خرج میکنی
ارزش نداره یه چیزی واسه خودت بخری؟! که تازه احتیاج هم داری بهش!!
خیلی تردید داشت چون یهوویی بود و تحقیقات !!! نکرده بود ولی من به زور براش یه گوشی از سایت سفارش دادم
آخرش گفت آره  خیلی وقته واسه خودم چیزی نخریدم
یعنی قلبم از جا کنده شد اینو گفت
کلی بوس مالیش کردم نازش کردم عشقم راست میگه هیچ وقت واسه خودش هیچی نمیخره
و همیشه به اصرار من واسه خودش خرید میکنه
خیلی ناراحت شدم باید بیشتر حواسم بهش باشه 
 روزی نیست که خدا رو واسه داشتنش شکر نکنم 
فرداشم همش خوشحال بود و منتظر بود گوشیش بیاد
یعنی خوشحالیشو میدیدم کلی ذوق میکردم
بعدم که گوشیش اومد مدام تو دستش بود و نمیذاشت من دست بزنم!!
میگفت دستت چربه!!
فداش بشه زنش
ی





کیکِ سالم :)


مواد لازم :موز = یک عدد
خرما=10 عدد
پودر کاکائو = یک قاشق 
تخم مرغ = دو عدد
بیکینگ پودر = یک قاشق
روغن نارگیل =یک قاشق

روش :
فر را روی 180 درجه میگذاریم تا گرم بشه
موز و خرما را با هم میکس می کنیم تا حالت خمیری پیدا کنه
در ظرف دیگه ای بقیه ی مواد را با هم مخلوط می کنیم تا یک دست بشه
همه ی مواد را باهم قاطی می کنیم و داخل ظرف  میریزیم (برای این که به کف ظرف نچسبه کف ظرف یک کاغذ فر قرار میدیم به شکل دایره)
ظرف را داخل فر می گذاریم ...برای 20 دقیقه 
* داخل دستور اصلی جو پرک هم می باشد
* بهش گردو هم میاد
* یه وعده ی کامل غذایی محسوب میشه
* شکلات تلخ رو به روش بن ماری ذوب کرد و موقع سرو کردن ریختش روی کیک
:منبع . http://my-kitchen.blog.ir/rss





چی بـ‌عنوان‌م آخه :|


صدای اذان میومد
هوا هم تاریک
خواب آلود
گوشی رو برداشتم از رو میز بالا سر
نور صفحه چشممُ زد 
بازگشت رو زدم
گذاشتم گوشی رو کنار
سرمُ چرخوندم سمت ساعتِ رو کتابخونه
یه ربع به شیش(همون پنج و چهل و پنج دقیقه‌ی شما!) 
یه نگاه به آسمون تاریک
باز ساعت
خاک بر سرم! 
کِی صبح شد؟!
من که هیچی نخوندم برا امتحان! 
تاریخ اسلام و ایرانم نیس بشه با اطلاعات عمومی یه جوری ردش کرد! 
میمردی نمیخوابیدی آخه؟؟؟ 
ولی یه لحظه صبر کن
من دیروز امتحان داشتم
امتحان بعدیم فرداس
ولی نه
دیروز یکشنبه بود رضوان اومد دنبالم رفتیم مدرسه قربانی! 
امروز بود که! 
صبح رفتیم
بعد از ظهر خوابیدم... 
بعد از ظهر خوابیدم؟! 
ای بابا آره بعد از ظهر خوابیدم
اذان مغرب بود این
ای تف به این شانس
حالا کی حال داره درس بخونه برا امتحان
اه :/
خیلی وقت بود قاطی نکرده بودم سر شب و اول صبح رو بعد از خواب خوب نیس ساعت اذان صبح و مغرب شبیه هم باشه
چرا





قاطی پاتی!از هر دری!شرح حال:)


شارژرجانِ آیپدِ مجروح و گم شده!!!
بوی ضدعفونی کننده ها و وایتکس مامان که خونه رو برداشته!
سردرد ناشی از بوی اونایه مذکور
ویولن خاک خورده...چقد دلم برات تنگ شده❤
خیلی سبز زیست خبیث
هوای یخ و پنجره ی باز برای رفتن بویه وایتکس (بخدا اسم اون یکی ضدعفونی های خبیث یادم نمیاد حیف یادم نمیاد وگرنه زنگ میزدم کارخونشون فوش میدادم بابااااا یه کم عطررررر بزنید به این لامصباااااتون)
اسیدی که در ریه قل قل مینماید
حسی که برای زیست خواندن ندارمی
کلاس فردا و کارهای انجام نداده ام
من از سردرد و حالت تهوع این ضدعفونی کنننده ها ولوووو افتادم یه گوشه حتی نمیدونم کجا هههه اونوقت بعد از چن ساعت مامانم اومده برای شام صدام بزنهههه میگههه نکنه برای بوی ضدعفونی کننده ها حالت بده شده مامان؟مدیونی همچین فکری کنی مامانم جان
گل و بلبلای جانان جان روز به روز دلبر تر
پنج تا امتحان مونده تا شروع زندگی✏
حالت تهوعه بیشعور اج





مورد ۸


1- یکی از بدبختی ها مون اینه که اونجا که باید جدی باشیم میزنیم توی فاز شوخی و مسخره بازی . یادمون باشه هر چیزی جای خودش رو داره . همه چی رو با هم قاطی نکنیم .. 2 - روی صحبتم با اون خانوماییِ که کل خونشون رو ست میکنن صورتی . عزیزم خاله بازی نیست که ، جمع کن این مسخره بازی ها رو یه کم سنگین باش ..3 - یبارم میخوام بیام درباره نوع لباس پوشیدن و چیدمان خونه و این چیز ها حرف بزنم ....4 - دوتا از ماهی ها تشکیل خانواده دادن . مردِ خونه داشت کف خونشون رو تمیز میکرد و سنگ هاش رو میریخت کنار . به آقای همسر میگم نگاه کن این داره خونه شون رو تمیز میکنه ، پس نتیجه میگیریم توی طبیعت وظیفه تمیز کردن خونه پایِ مردِ . میگه نخیر ، این داره خونه میسازد بعدش که ساخت وظیفه تمیز کردنش با زنه . میگم اصلا قبول نیس تو که خونه نساختی یدونه آماده گرفتی !.5 - الان که داشتم وب جولیک رو میخوندم فهمیدم که آدم با احساسی ن





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





حالت خوب باشد مثل


حالت خوب باشد مثل پنجشنبه ای که دیروز و فردایش تعطیل استحالت خوب باشد مثل قدم زدن روی برفی که هنوز با باران قاطی مانده و روی زمین ننشسته استحالت خوب باشد مثل آخر هفته ای که برنامه ی مسافرت دلخواهت را داریحالت خوب باشد مثل آن ته صدایی که وقتی کوچه ی خلوت به پستش میخورد برایت زیر لب آهنگ مورد علاقه ات را میخواندحالت خوب باشد مثل دیدن عکس هایی که هرگز نمیدانی کی و کجا توانسته از تو شکار کندحالت خوب باشد مثل خواب دلچسبی که سر صبحانه زمستانی تان در کافه ی آن خیابان متروکه دارد از سرت میپردحالت خوب باشد مثل خط و نشان کشیدنش برای تو درست در زمانی که در بازی شش دره ات کرده استحالت خوب باشد مثل خنده ای که از ته دلت فوران میکند و حتی نگاه متعجب مردم در پیاده رو و آن دکه ی روزنامه فروشی هم نمیتواند بندش بیاوردحالت خوب باشد مثل خرید های دو نفره ای که برای صبح های زمستانی تدارکشان را میبینی حالت خوب با





خرید علمی :)


امروز یکی از لذت بخش ترین خریدهامو کردم. میکروسکوپ و یکسری تجهیزات همراهش ، ذره بین، چراغ قوه کوچک ، که بعلاوه ی چیزهایی که قبلاً داشتم یک ست جالب و تقریاً کامل رو ایجاد کرد! 
میکروسکوپ با بزرگنمایی 1200 هست ، هرچند کیفیت عدسی ها در بزرگنماییهای بالا کم میشه. صفحه ی لغزنده نداره (فکر کنم براش بسازم!!) و یک تغییر جزئی هم در ساختار زیر صفحه اش باید ایجاد کنم تا فیلترهای رنگیش راحت حرکت کنن... خب میکروسکوپ دانش آموزیه دیگه چاره چیه! ولی همین رو اون هم با اون اضافات و متعلقاتش، اون هم با قیمت سر جمع 70 تومن ، تو خواب هم نمیتونستم ببینم!بخصوص با اون مزنه ای که از میکروسکوپهای دانشگاه تو ذهنم داشتم!! (فقط یک عدسیش 5 میلیون و اینا...!)....
این هم میز شااااام! :)

و این هم اولین عکس از نمونه آزمایشی..:

دارم قسمت شش تاچر رو دانلود میکنم. شاید طاقت نیارم با همون زیرنویس انگلیسی ببینم!
چاییم ریخت رو





خرید علمی :)


امروز یکی از لذت بخش ترین خریدهامو کردم. میکروسکوپ و یکسری تجهیزات همراهش ، ذره بین، چراغ قوه کوچک ، که بعلاوه ی چیزهایی که قبلاً داشتم یک ست جالب و تقریاً کامل رو ایجاد کرد! 
میکروسکوپ با بزرگنمایی 1200 هست ، هرچند کیفیت عدسی ها در بزرگنماییهای بالا کم میشه. صفحه ی لغزنده نداره (فکر کنم براش بسازم!!) و یک تغییر جزئی هم در ساختار زیر صفحه اش باید ایجاد کنم تا فیلترهای رنگیش راحت حرکت کنن... خب میکروسکوپ دانش آموزیه دیگه چاره چیه! ولی همین رو اون هم با اون اضافات و متعلقاتش، اون هم با قیمت سر جمع 70 تومن ، تو خواب هم نمیتونستم ببینم!بخصوص با اون مزنه ای که از میکروسکوپهای دانشگاه تو ذهنم داشتم!! (فقط یک عدسیش 5 میلیون و اینا...!)....
این هم میز شااااام! :)

و این هم اولین عکس از نمونه آزمایشی..:

دارم قسمت شش تاچر رو دانلود میکنم. شاید طاقت نیارم با همون زیرنویس انگلیسی ببینم!
چاییم ریخت رو





خرید علمی :)


امروز یکی از لذت بخش ترین خریدهامو کردم. میکروسکوپ و یکسری تجهیزات همراهش ، ذره بین، چراغ قوه کوچک ، که بعلاوه ی چیزهایی که قبلاً داشتم یک ست جالب و تقریاً کامل رو ایجاد کرد! 
میکروسکوپ با بزرگنمایی 1200 هست ، هرچند کیفیت عدسی ها در بزرگنماییهای بالا کم میشه. صفحه ی لغزنده نداره (فکر کنم براش بسازم!!) و یک تغییر جزئی هم در ساختار زیر صفحه اش باید ایجاد کنم تا فیلترهای رنگیش راحت حرکت کنن... خب میکروسکوپ دانش آموزیه دیگه چاره چیه! ولی همین رو اون هم با اون اضافات و متعلقاتش، اون هم با قیمت سر جمع 70 تومن ، تو خواب هم نمیتونستم ببینم!بخصوص با اون مزنه ای که از میکروسکوپهای دانشگاه تو ذهنم داشتم!! (فقط یک عدسیش 5 میلیون و اینا...!)....
این هم میز شااااام! :)

و این هم اولین عکس از نمونه آزمایشی..:

دارم قسمت شش تاچر رو دانلود میکنم. شاید طاقت نیارم با همون زیرنویس انگلیسی ببینم!
چاییم ریخت رو





اولین امتحان


سلام
اولین امتحان دوره ی دکتری گذشت.
گذشت... اما اونقدر پر فراز و نشیب بود که هنوز باورم نمیشه!
1- تاریخ امتحان 6 روز جلو افتاد!
2- به دلیل کسالتها و عدم آمادگی ها، تاریخ جدید را یک روز به تأخیر انداختیم.
3- آقای هاشمی فوت کردند و روز امتحان تعطیل رسمی شد!
4- استاد دو گزینه جلوی رومون گذاشت: یا روز بعدش (امروز) یا یکشنبه یا سه شنبه ی هفته بعد (که تاریخ دو تا امتحان بعدی هستند!!)
5- طی بحث و تبادل نظر تصمیم گرفتیم که فقط امتحانه رو بدیم شرش کنده بشه!
6- و حالا حساب کنید که من نت ندارم و فقط نتایج بحثها بهم پیامک میشد.
7- امروز ساعت نه صبح...
هر جزوه رو جندین بااار خونده بودم و این یعنی قاطی شدن همه با هم
میدونستم که گند خواهم زد
میدونستم که اونقدر کلی خواهد داد که نشه راحت نوشت
و همینطور هم شد
و ده دقیقه ای فقط برگه ی سوالها رو نگاه کردم
و ووووای که امروز چقدر شیطونی کردم!!
خندم تموم نمیشد.





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





از دست این دنیای بی تو، عصبانیم.


یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو‌ با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم. 
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش. 
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده. 
نمی‌دونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمی‌دونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بی‌گناه! فقط می‌دونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیون‌های به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدم‌ها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیده‌ش(!) غذا نمی‌خوره و الان داره م





کافی سفارش بدید!


1.من آدم توصیف بهترین بغل های دنیام. حواسم هست وقتی کسی میگه میخوام بغلم شبیه میکادو یا ویفر نم گرفته باشه یعنی چی. حالیمه که بغل رنگین کمانی قرار کی به کار بیاد و مثلا با بغل صورتی اشتباهش نمیگیرم. مسلط ام به تموم برند هاش. وقتی یکی سفارش توصیف بغل هیچکاکی میده بهش میگم" چه انتخاب خوبی. جدا که منحصر به فرد" و میدونم بغلی که تو فیلم هیچکاک اتفاق میوفته چه فرقی داره با بغل های فیلم های برگمان. میتونم حس ایستادن روی یه پل هوایی، بالای یه عالمه ماشین تو صدای بوق، رو با حس بغل پا قفلی دور کمر قاطی کنم و بعد عطر ماجرا از زیر بینی ت بگذره و واسه چند ثانیه از لذت چشمات بسته شه. من اگر تو دنیا اعتماد به نفس هیچ کاری و نداشته باشم مطمئنم که خوب بلدم چطور یه بغل توصیف کنم با کسی که مثلا باعث دلتنگیِ. یا قرار سوپرایز بشه. یا قرار خداحافظی کنه و تا مدت ها از نزدیک لمس نشه. فقط کافی راجع به یه سری از ع





Isolated Fragment


شاید عصر ارتباطات برای خیلی‌ها خوشایند بوده و باعث بیش‌تر شدن دوستاشون شده؛ اما برای منی که توی توییتر فقط مسعود بهنود رو دنبال می‌کنم و توی اینستا فقط فلامک جنیدی و توی بیان فقط لافکادیو و توی فیس‌بوک فقط کتاب‌خوار و توی تلگرام تنها رفیق دوران دانشجویی، بیشتر یادآور تنهایی و ارتـدادم از جامعه بشریه که حتی توی این شبکه تودرتوی ارتباطات هم دایره آدمایی که حرفاشون رو درک می‌کنم اینقدر کوچیکه.
اون اوایل خیلی با «قطعه گمشده» همزادپنداری می‌کردم؛ زمان لازم بود تا بفهمم من یه جزئی از یه کل نیستیم که با چسبیدن بهش معنا پیدا کنم. زمان لازم بود تا بفهمم که من یه حرف از یک کلمه یا یه کلمه از یه جمله نیستم؛ من تنوینی بودم که توی پارسی با وجود این همه قیدی که ساخته هنوز به رسمیت شناخته نشده؛ اینکه جزئی از این زبون به حساب نمیاد.
حس کندی تولی رو دارم که فقط داستان «اتحادیه ابلهان» رو نوشت و هرجا برای چ





اخرین پست درباره تو!


آنچه دستت داده ام نامش دل استافسار نه!!!......چرا فک میکنیم همیشه میتونیم پل هایی خراب رو بسازیم باز؟چرا همیشه فک میکنیم یکیو که ناراحت کردیم میتونیم با عذرخواهی از دلش دربیاریم؟اصن چرا فک کردیم همیشه تو مرحله ناراحتی میمونه و بیشتر نمیشه!از ناراحتی که بگذره میشه عین یه لایه چرک رو دل!نمیزاره دل نفس بکشه!نمیزاره راحت حرف برنه!نمیزاره خودش باشه!نمیزاره اونی باشه که میخواد!چون دیگه فقط خودش نیست!چون با یه دنیا ناراحتی و کینه قاطی شده!همیشه بدون یه جایی هست که از اونجا به بعد...دیگه چیزی مثل قبل نمیشه!یه مرزی هست!بخدا نمیتونم ناراحتیارو از تو دلم بریزم بیرون!انگار اخت شدن با دلم!حل شدن!دقیقا حل شدن!چه قدر هم خوب حل شدن!میگی سعید منو دوست ندارهمیگی سعید با من خوب نمیشهمن چی کار اون دارم!اون هر غلطی میخواد بکنه!مهم برا من تو بودی!یادمه اولش بت گفتم حتی اگه کسیو دوستداری هم نگو به من!حتی خانم زر





دیوار


+نگرانتم
-حق داری . منم نگران خودمم
+چهار ساله دارم زجر کشیدنتو میبینم . کافی نیست؟
-به عدالت اعتقاد داری؟
+عدالت؟؟ مگه هست؟ اگه هست چرا فقط واسه توا؟
-من دل شکوندم بچه . بی خبر گذاشتم رفتم . بدون حرف . بد کردم بچه . خیلی بد
+تو انقد قوی نیستی که دووم بیاری . داری آب میشی لعنتی
-دیگه هیچوقت این جمله رو بهم نگو . یکی از آدمای گذشته بهم میگفت "اگه دیدی یه جا داری بیشتر از ظرفیتت درد میکشی ، بدون آخرش نزدیکه" حالا هم آخرش نزدیکه . خیلی نزدیک ..
.
دوست دارم تمام مهره ها رو بهم بریزم . بعد از اول بشینم به چیدنشون . آدمای اشتباهی زیادی وارد زندگیم شده . و موقعیت هایی که بدون پیش بینی من ، یکی یکی دارن اتفاق میفتن . این اصلا خوب نیست ..
چند وقته تو فکر یه دیوارم . که آجر بچینم و جدا کنم خودمو از همه . یکم دور شم از این اجتماع تهوع آور آدمای دورم . باید دور شد . باید رفت ..
دیروز افتضاح بود . پر ا





آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان*


رزق روضه‌ی دهه‌ی‌ اول محرم هرسال با سال پیشش متفاوت است، بخصوص شب و روز عاشورا، حتی برای ما که فرسنگ‌ها دوریم.  
روز تاسوعا الهام زنگ زد که برای شب، در کلاس بچه‌های سه تا پنج‌ سال مربی کم دارند و بروم کمک. این یعنی کل سخنرانی و مداحی را در سالن نباید می‌بودم. باید سر بچه‌ها را گرم می‌کردیم و سرود تمرین می‌کردیم تا پایان مراسم. گفتم می‌آیم. ولی شب و ظهر عاشورا معمولا حال آدم سرجایش نیست. پیش خودم فکر کردم این‌هم‌ یک‌طورش است. 
بعد از نماز و شام (به قول خودشان «تبرک») با آیه رفتیم سمت کلاس بچه‌ها که هر چه می‌گذشت تعدادشان بیشتر می‌شد. جمعیت شب عاشورا و ظهر فردایش بیشتر از ظرفیت ساختمان به آن عظمت مرکز فرهنگی بود، حتی توی راه‌روها پر از آدم بود. آن شب ۴۵ بچه بهمان ملحق شدند که کنترلشان طبعا سخت بود. به غیر از من و الهام، ۵ مربی دیگر هم بودند. با اثر دستهایشان و رنگ قرمز، پرچم درست کردیم، با ر





آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان*


رزق روضه‌ی دهه‌ی‌ اول محرم هرسال با سال پیشش متفاوت است، بخصوص شب و روز عاشورا، حتی برای ما که فرسنگ‌ها دوریم.  
روز تاسوعا الهام زنگ زد که برای شب، در کلاس بچه‌های سه تا پنج‌ سال مربی کم دارند و بروم کمک. این یعنی کل سخنرانی و مداحی را در سالن نباید می‌بودم. باید سر بچه‌ها را گرم می‌کردیم و سرود تمرین می‌کردیم تا پایان مراسم. گفتم می‌آیم. ولی شب و ظهر عاشورا معمولا حال آدم سرجایش نیست. پیش خودم فکر کردم این‌هم‌ یک‌طورش است. 
بعد از نماز و شام (به قول خودشان «تبرک») با آیه رفتیم سمت کلاس بچه‌ها که هر چه می‌گذشت تعدادشان بیشتر می‌شد. جمعیت شب عاشورا و ظهر فردایش بیشتر از ظرفیت ساختمان به آن عظمت مرکز فرهنگی بود، حتی توی راه‌روها پر از آدم بود. آن شب ۴۵ بچه بهمان ملحق شدند که کنترلشان طبعا سخت بود. به غیر از من و الهام، ۵ مربی دیگر هم بودند. با اثر دستهایشان و رنگ قرمز، پرچم درست کردیم، با ر





آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان*


رزق روضه‌ی دهه‌ی‌ اول محرم هرسال با سال پیشش متفاوت است، بخصوص شب و روز عاشورا، حتی برای ما که فرسنگ‌ها دوریم.  
روز تاسوعا الهام زنگ زد که برای شب، در کلاس بچه‌های سه تا پنج‌ سال مربی کم دارند و بروم کمک. این یعنی کل سخنرانی و مداحی را در سالن نباید می‌بودم. باید سر بچه‌ها را گرم می‌کردیم و سرود تمرین می‌کردیم تا پایان مراسم. گفتم می‌آیم. ولی شب و ظهر عاشورا معمولا حال آدم سرجایش نیست. پیش خودم فکر کردم این‌هم‌ یک‌طورش است. 
بعد از نماز و شام (به قول خودشان «تبرک») با آیه رفتیم سمت کلاس بچه‌ها که هر چه می‌گذشت تعدادشان بیشتر می‌شد. جمعیت شب عاشورا و ظهر فردایش بیشتر از ظرفیت ساختمان به آن عظمت مرکز فرهنگی بود، حتی توی راه‌روها پر از آدم بود. آن شب ۴۵ بچه بهمان ملحق شدند که کنترلشان طبعا سخت بود. به غیر از من و الهام، ۵ مربی دیگر هم بودند. با اثر دستهایشان و رنگ قرمز، پرچم درست کردیم، با ر





دارم فکر می کنم 1


هو
دارم فکر می کنم دین یا عقیده اگر قرار باشد به معنای واقعی خود در کسی تحقق پیدا کند باید یک چارچوب باشد برای همه شئونات زندگی و دین داری انتخابی "یکبار برای همیشه" نیست. انگار کن که تو در هر لحظه زندگی ات اشهد می گویی یا نمی گویی؛ در هر لحظه انتخاب می کنی که مسلمان باشی یا نباشی. ممکن است کسی صبح مسلمان باشد؛ عصر کافر و شب دوباره مسلمان و قس علی هذا... مهم این است که تو بر مبنای عقیده و آرمان و چارچوبت چگونه زیسته ای.
دارم فکر می کنم دین داری مرتبه ای از رشد است که با مسئولیت پذیری تام همراه است. بازهم یعنی تو در هر لحظه باید مسئولیت آن لحظه را ببینی و عمل کنی تا دین دار باشی. در لحظه باید زیست کنی. کسی که به والاترین مرحله دین داری و پذیرش مسئولیت و امانت الهی می رسد در آیین ما از اولیاء خداست. اولیاء خدا در لحظه زندگی می کنند به خاطر همین هم قرآن در وصف شان می گوید: لاخوف علیهم و لاهم





لطفا کتاب نخونین:)


لطفا زیاد کتاب نخونین...
در حدی بخونین که بعدش خودتون رو از همه بالاتر و والاتر ندونین...
درحدی کتاب نخونین که تهش حس کنین بیشتر از همه میفهمین و حتی اگه چیزی رو اشتباه میگین باید بقیه قبول کنن چون اندازه ی شما کتاب نخوندن...
اونقدر کتاب نخونین که یاد بگیرین دروغ بگین و راهشو بلد باشین چجوری همه چیز رو جوری جلوه بدین که اینجور ب نظر برسه که همه دروغ میگن جز شما...
اونقدر کتاب نخونین که ب خودتون اجازه بدین ب همه توهین کنین و ب کسی اجازه ی دفاع کردن ندین...
اونقدری کتاب نخونین که روز ب روز خودتون رو از آدمای دیگه جدا کنین و حس کنین چون بقیه اندازه ی شما کتاب نخوندن میتونین هر بلایی سرشون بیارین...
اونقدر کتاب نخونین که بدجنس و خبیث بشین...
ودر کل اونقدر کتاب نخونین که انسانیت در شما بمیره...
انسانیت وقتی میمیره که حس میکنین الان از همه بهتر و بیشتر میفهمین و کم کم ب انسان بودنه بقیه توهین می





عوارض خودارضایی در من :(


به نام خدا
سلام
عوارضی که خودارضایی داره یه لیست بلند بالاست که با یه سرچ ساده میتونید منوجه بشید...
نمیدونم خودارضایی برای شما یا بقیه چه عوارضی داشته ولی  اینجا من میخوام از عوارضی که این کار برای من داشته بگم...هدفم از نوشتن این متن اینه که به خودم و شمایی که مثل من درگیر هستی یاداوری کنم که چه چیزاهایی رو با انجامش از دست دادیم...
تا دفعه بعد در موعد خودارضایی نسبت بهش اکراه  داشته باشیم...
1.خنگ شدن ،به معنای واقعی کلمه
در حد قاطی کردن دست چپ و راست!!!!
واقعا خیلی دردناک و تلخه...من تا قبل از وقتی که خودارضایی کنم ازنظر هوش و ذکاوت از هم سن هام سرتر بودم...در عرض ثانیه مطلب و میگرفتم...و کمک همکلاسی ها و دوستامم بودم...
ولی الان خیلی احساس ضعف دارم
و میبینم حتی کسایی که کلی از من عقب تر بودن و استعدادشون کم بود الان خیلی پیشرفت ها دارن تو زندگی...
ولی من کلا هی دارم درجا میزنم
من هیچی





لمس کوسه‌ی پلنگی


آن پنج‌روز تعطیلی شکرگزاری را قرار بود برویم سفر، به سمت جنوب‌. نشد. برنامه‌های دیگر ریختیم؛ آیه و وحید بیش‌تر. من روی مقاله‌‌ام کار کردم. برای یکشنبه‌اش که روز آخر تعطیلات بود دنبال آکواریوم بودم که آیه را ببرم از نزدیک ببیند ماهی‌های بزرگ را. یک ماه است در مهد کودک موضوعی که رویش کار می‌کنند حیات اقیانوسی‌‌ست و انواع ماهی‌ها و کوسه‌ها و عروس‌های دریایی و اسب آبی و ستاره دریایی و چیزهای دیگر را ساخته‌اند و از در و دیوار کلاس آویزان کرده‌اند. روغن و آب و نمک را با هم قاطی کرده‌اند و خرده‌ریزهای زرق و برقی ریخته‌‌اند تویش و امتحان کرده‌اند چه‌ چیزهایی فرو می‌رود در آب و کدا‌م‌ها می‌مانند روی آب و هم درباره‌ی گیاهان دریایی و جنس و بافتشان حرف زده‌اند. از قضا یکی از کارتون‌هایی که آیه این چند وقت دیده‌ و خیلی دوستش دارد هم مربوط به ماهی‌هاست. برای تولدش هم یک کتاب خریده‌ بودم که لایه‌لایه از






1 2 »