بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




مترسک [شعر منثور]


روزهنگام رسیدم به مترسکی میان مزرعه. مترسک اشاره کرد به سویی، به مترسکی دیگر. رفتم و رسیدم به آن دیگری. صورت اش غمناک بود و انگشت اش به سمت مترسکی دیگر دراز.
تا غروب در مزرعه گشتم و مترسک های بسیاری را دیدم. دیدم که همه ی آن ها به یکدیگر اشاره می کنند و دانستم که چرا چهره هایشان غمناک است. :منبع . http://kahff.blog.ir/rss





637


اون لیستی که در پست 635 گفتم را نوشتم ...اما به اسم چند نفر که رسیدم نشد بگم "بخشیدمت... دوستت دارم"
فکر کنم چون بار پیش که این کار رو انجام دادم پنج سال پیش بود و اذیتی که از جانب اون آدم ها شدم الان اصلا با اون زمان قابل مقایسه نیست 
به گمونم باید هر سال این کار رو انجام میدادم تا سنگین نشه... :منبع . http://b-vatan.blog.ir/rss





128 : آخرین شب 95!


تازه رسیدم خونه...
میتونست شب خوبی باشه.اما آخرین روز و شب نودو پنج خیلی خوب پیش نرفت.ادم فقط  امید میده به خودش گاهی برای خوب شدن اوضاع باید جدا شد.دل کند.به هر حال خوشحالم فردا عیده.ولی نه حالو هواشو دارم نه حوصله شو.دلم میخواد تنها باشم.
عیدتون پیشاپش مبارک  :) :منبع . http://maedeh-drad.blog.ir/rss





95جان


با این که خیلی ها از سال نود و پنج می نالند و خیلی گله و شکایت می کنند ولی خوب  من یکی از بهترین سال های عمرم با جرأت باید بگویم نود و پنج بود...
هر چه قدر از نود و چهار بدم میامد...نود پنح خیلی دوست داشتنی بود  به نظرم...الحمدالله...
مثلا نود و چهاروقتی دیدم روان شناسی قبول شدم خیلی گریه کردم و...
ولی نود و پنج به آن چیزی که دوست داشتم رسیدم بعد کلی سختی...
نود و پنج به دانشگاه شهید مطهری رسیدم...
اوایل نود و چهار مائده  عروسیش بود و رفت تهران ...
نود و پنج حسین به خانوادمان اضافه شد...
نود و چهار فاطمه رفت برای درسش رفت سبزوار... 
نود و پنج خبر ازدواجش را  شنیدم...
نود و پنج این اواخرش پشت سر هم عقد دوست هایم دعوت می شوم...
نود و چهار بابابزرگ فوت شدند و برای همیشه از پیش ما رفتتد.....
نود و پنج عاشق بچه های ماه الهیات بودم...
نود و چهار ...توفیق آشنایی با شهید بزرگوار محمد رضا دهقان ران





دل خوش و هزار کار نکرده و دیوانه؟


از ده کاری که برای نودوپنج نوشتم تنها به دهمی رسیدم.
شاد بودن!
فکر میکنم شاید ان موقع برای رند شدن تعداد کارها و رسیدن انها به ده، بعد از نوشتن تمام هدفهای ممکن اینو هم نوشته باشم! و همچنان فکر میکنم چطور به هیچکدوم اهدافم  نرسیده ام و الان جلوی شاد بودن با لبخند باز تیک سبز میزنم!  :منبع . http://ribar.blog.ir/rss





دل خوش و هزار کار نکرده و دیوانه؟


از ده کاری که برای نودوپنج نوشتم تنها به دهمی رسیدم.
شاد بودن!
فکر میکنم شاید ان موقع برای رند شدن تعداد کارها و رسیدن انها به ده، بعد از نوشتن تمام هدفهای ممکن اینو هم نوشته باشم! و همچنان فکر میکنم چطور به هیچکدوم اهدافم  نرسیده ام و الان جلوی شاد بودن با لبخند باز تیک سبز میزنم!  :منبع . http://ribar.blog.ir/rss





19 اُمین : چرا آخه؟!


نمی دونم چرا من تو باشگاه زور میزنم نیم ساعت بعد از اینکه به خونه رسیدم دندونم درد میگیره و یه نیم ساعتی سرشاخ میشه باهام ؛ آخه من که با دندونم زور نمیزنم! میگن که همه چی بدن به هم ربط داره همینه و حالا اون شعر سعدی* برام بیشتر روشن میشه که اعضای پیکر و درد و اینا!!
* به شدت سعدی رو دوست دارم. :منبع . http://attic.blog.ir/rss





ولی بناست بمیرم به حال مضطر خویش...


م: "بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی..." به هر حال عیدت مبارک. راستی منظورش رو فهمیدی؟
لیلاج: بی خیال. عیدت مبارک.
م: می دونی چیه؟ همیشه اون قدر سرم شلوغ بوده که حواسم به نکاتی که در باب زندگی می گفت جمع نشد. هر وقت فکر کردم می تونم به زندگی که اون می گه فکر کنم هزار و یک مشکل داشتم. حالا بعد از حرف هاش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت جدی به حرف هاش فکر نکردم.
لیلاج: شاعر می گه"اگر دنیا مرا چندی بگریاند ملالی نیست..." ملالی نیست! :منبع . http://leilaj.blog.ir/rss





ولی بناست بمیرم به حال مضطر خویش...


م: "بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی..." به هر حال عیدت مبارک. راستی منظورش رو فهمیدی؟
لیلاج: بی خیال. عیدت مبارک.
م: می دونی چیه؟ همیشه اون قدر سرم شلوغ بوده که حواسم به نکاتی که در باب زندگی می گفت جمع نشد. هر وقت فکر کردم می تونم به زندگی که اون می گه فکر کنم هزار و یک مشکل داشتم. حالا بعد از حرف هاش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت جدی به حرف هاش فکر نکردم.
لیلاج: شاعر می گه"اگر دنیا مرا چندی بگریاند ملالی نیست..." ملالی نیست! :منبع . http://leilaj.blog.ir/rss





ولی بناست بمیرم به حال مضطر خویش...


م: "بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی..." به هر حال عیدت مبارک. راستی منظورش رو فهمیدی؟
لیلاج: بی خیال. عیدت مبارک.
م: می دونی چیه؟ همیشه اون قدر سرم شلوغ بوده که حواسم به نکاتی که در باب زندگی می گفت جمع نشد. هر وقت فکر کردم می تونم به زندگی که اون می گه فکر کنم هزار و یک مشکل داشتم. حالا بعد از حرف هاش به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت جدی به حرف هاش فکر نکردم.
لیلاج: شاعر می گه"اگر دنیا مرا چندی بگریاند ملالی نیست..." ملالی نیست! :منبع . http://leilaj.blog.ir/rss





حکایت ...


دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد . پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی . گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون . که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـه الانبیاءمن آن مورم که در پایَم بمالند — نه زنبورم که از دستم بنالندکجا خود شکر این نعمت گزارم — که زور مردم آزاری ندارم ؟ :منبع . http://zendegipaeezi.blog.ir/rss





یعنی فقط جهت ضایع کردن من :/


چرا باید دیروز سر کار از دیسیپلین و لزوم قانونمند بودن تک‌تک پرسنل و ضرورت برقراری یک نظم خدشه‌ناپذیر سخنرانی کنی و امروز تو ترافیک گیر کنی و دیر برسی؟ دقیقا چرا؟؟؟
هنوز تو اتوبوسم ولی احتمالا دیر میرسم :/
بعدا نوشت: ۳ دقیقه زودتر رسیدم D: :منبع . http://monologue.blog.ir/rss





راه اندازی ماژول SRF05 با میکروکنترلر LPC1768


به نام خدا!
سلام خدمت دوستان گل و همطنان عزیز!
امروز یه خورده به ماژول SRF05 ور رفتم، بالاخره به یه جاهایی رسیدم! اومدم تا دین ام رو ادا کنم و چیزایی رو که یاد گرفتم رو با شما عزیزان به اشتراک بگذارم!
راستی رحلت آیت الله هاشمی رفسنجانی رو هم تسلیت میگم! واقعا برای من که خیلی سخت بود...! (خدا رحمتش کنه)
ادامه مطلب :منبع . http://electrobo.blog.ir/rss





هاریت


خیلی وقتا به حساب تربیت خانوادگیم واسه رعایت ادب جدی و روراست نبودم، واسه رعایت احترام زیادی تارف کردم، مهربونی های بیش از حد همیشگیمو کنترل نکردم و خودمو اینقدر پایین آوردم که رسیدم پیش پای آدمای بی ارزش و اونا لهم کردن. بعد با افسار پاره کرده هایی طرف شدم که... باز بلد نبودم از خودم برنجونمشون.آدمای بی ارزش نمیفهمن که شما هم قد اونا شدین، خیال میکنن اونا هم قد شما شدن. :منبع . http://raport.blog.ir/rss





رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده*...


اینقدری گاهی اینجا سوت و کور میشهکه مثل این پیرمرد های هشتاد ساله میامدر دکونی (وبلاگ) که جنساش حداقل مال ده سال پیش رو باز میکنمیه چهارپایه میذارم دم درشو تا بعد از ظهر میشنم به عابرا نگاه میکنم :))خیلی حس خوبیهپ ن:ترجیح میدم اگر به اون سن رسیدم (که ان شا الله نرسم) به جای نشستن توی پارک و حل جدول، دم در دکونم بشینم، یه جورایی اصالت یک مرد حفظ میشه اونطور، یه چیزی تو مایه های شیر شیره اگرچه پیرپ ن:*یه شعر از همایون شجریان این روزها زمزمه منه:رفت آن سوار کولیبا خود تو را نبرده..کاملش رو دوست داشتید گوش کنید... :منبع . http://applezamini.blog.ir/rss





رفت آن سوار کولی با خود تو را نبرده*...


اینقدری گاهی اینجا سوت و کور میشهکه مثل این پیرمرد های هشتاد ساله میامدر دکونی (وبلاگ) که جنساش حداقل مال ده سال پیش رو باز میکنمیه چهارپایه میذارم دم درشو تا بعد از ظهر میشنم به عابرا نگاه میکنم :))خیلی حس خوبیهپ ن:ترجیح میدم اگر به اون سن رسیدم (که ان شا الله نرسم) به جای نشستن توی پارک و حل جدول، دم در دکونم بشینم، یه جورایی اصالت یک مرد حفظ میشه اونطور، یه چیزی تو مایه های شیر شیره اگرچه پیرپ ن:*یه شعر از همایون شجریان این روزها زمزمه منه:رفت آن سوار کولیبا خود تو را نبرده..کاملش رو دوست داشتید گوش کنید... :منبع . http://applezamini.blog.ir/rss





و خوشحالم.


تازگیا علاقه ی زیادی پیدا کردم که یه چیزی رو پیدا کنم و توش غرق شم.
به خاطر همین جز از کل ـو انقدر دوست دارم.من کاملا تو حرص خوردن ـای جسپر و عشقم به مادرش غرق شده بودم.و به خاطر همینه که انقدر Death Note رو دوست دارم ؛ من خیلی وقته چیزی تو زندگیم نداشتم که هر روز منتظرش باشم و واسش هیجان داشته باشم.
و خب ، طی یه روند یه ثانیه ای به این نتیچه رسیدم که می خوام آرتمیس فاول رو دوباره بخونم. و سعی کنم این دفعه کمتر از چیزای علمیش (که می شد همه اش) بپرم. :منبع . http://bluefairy.blog.ir/rss





و خوشحالم.


تازگیا علاقه ی زیادی پیدا کردم که یه چیزی رو پیدا کنم و توش غرق شم.
به خاطر همین جز از کل ـو انقدر دوست دارم.من کاملا تو حرص خوردن ـای جسپر و عشقم به مادرش غرق شده بودم.و به خاطر همینه که انقدر Death Note رو دوست دارم ؛ من خیلی وقته چیزی تو زندگیم نداشتم که هر روز منتظرش باشم و واسش هیجان داشته باشم.
و خب ، طی یه روند یه ثانیه ای به این نتیچه رسیدم که می خوام آرتمیس فاول رو دوباره بخونم. و سعی کنم این دفعه کمتر از چیزای علمیش (که می شد همه اش) بپرم. :منبع . http://bluefairy.blog.ir/rss





و خوشحالم.


تازگیا علاقه ی زیادی پیدا کردم که یه چیزی رو پیدا کنم و توش غرق شم.
به خاطر همین جز از کل ـو انقدر دوست دارم.من کاملا تو حرص خوردن ـای جسپر و عشقم به مادرش غرق شده بودم.و به خاطر همینه که انقدر Death Note رو دوست دارم ؛ من خیلی وقته چیزی تو زندگیم نداشتم که هر روز منتظرش باشم و واسش هیجان داشته باشم.
و خب ، طی یه روند یه ثانیه ای به این نتیچه رسیدم که می خوام آرتمیس فاول رو دوباره بخونم. و سعی کنم این دفعه کمتر از چیزای علمیش (که می شد همه اش) بپرم. :منبع . http://bluefairy.blog.ir/rss





و خوشحالم.


تازگیا علاقه ی زیادی پیدا کردم که یه چیزی رو پیدا کنم و توش غرق شم.
به خاطر همین جز از کل ـو انقدر دوست دارم.من کاملا تو حرص خوردن ـای جسپر و عشقم به مادرش غرق شده بودم.و به خاطر همینه که انقدر Death Note رو دوست دارم ؛ من خیلی وقته چیزی تو زندگیم نداشتم که هر روز منتظرش باشم و واسش هیجان داشته باشم.
و خب ، طی یه روند یه ثانیه ای به این نتیچه رسیدم که می خوام آرتمیس فاول رو دوباره بخونم. و سعی کنم این دفعه کمتر از چیزای علمیش (که می شد همه اش) بپرم. :منبع . http://bluefairy.blog.ir/rss





ماجرای نوه فضه ، خدمتگزار حضرت زهرا سلام الله علیها


بسم الله الرحمن الرحیم
ماجرای نوه فضه ، خدمتگزار حضرت زهرا سلام الله علیها
ابن شهراشوب در کتاب «مناقب» از مالک بن دینار نقل کرده است که گفت : در مسیر حجّ به زن لاغر اندامى برخوردم که بر چهارپاى ضعیفى سوار شده بود و مردم او را نصیحت مى‏ کردند که برگردد . وقتیکه به وسط آن بیابان رسیدیم چهارپاى او عاجز شد و او را از رفتن بازداشت ، سر را به طرف آسمان بلند کرد و گفت : خداوندا ! نه مرا در خانه‏ ام رها کردى و نه به خانه ‏ات رسانیدى ، به عزّت و جلالت قسم اگر غیر از تو با من چنین رفتارى مى‏کرد شکایت او را به عرض تو مى ‏رساندم .
    مالک گوید : همینکه راز و نیاز زن تمام شد ناگهان شخصى در آن بیابان پیدا شد در حالیکه افسار شترى را در دست داشت ، مهار ناقه را به او داد و گفت : سوار شو ، زن سوار شد و شتر مثل برق زودگذر به راه افتاد ، وقتى به محلّ طواف رسیدم او را دیدم که طواف مى‏ کند ، خدمتش رسیدم و او ر





عید نوروز


باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا
جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما
صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند
جام می گیر ز مطرب، که روی سوی صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من سر مست، ز میخانه کنم رو به خدا
عید نوروز مبارک به غنی و درویش
یار دلدار، ز بتخانه دری را بگشا
گر مرا ره به در پیر خرابات دهی
به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا
سال ها در صف ارباب عمایم بودم
تا به دلدار رسیدم، نکنم باز خطا
شعر "عید نوروز" از امام خمینی ره
عید نوروز بر همه شما پیشاپیش مبارک باد
با ما همراه باشید
https://telegram.me/bavarnews
http://bavarnews.blog.ir :منبع . http://bavarnews.blog.ir/rss





عید نوروز


باد نوروز وزیده است به کوه و صحرا
جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست
نازم آن مطرب مجلس که بود قبله نما
صوفی و عارف از این بادیه دور افتادند
جام می گیر ز مطرب، که روی سوی صفا
همه در عید به صحرا و گلستان بروند
من سر مست، ز میخانه کنم رو به خدا
عید نوروز مبارک به غنی و درویش
یار دلدار، ز بتخانه دری را بگشا
گر مرا ره به در پیر خرابات دهی
به سر و جان به سویش راه نوردم نه به پا
سال ها در صف ارباب عمایم بودم
تا به دلدار رسیدم، نکنم باز خطا
شعر "عید نوروز" از امام خمینی ره
عید نوروز بر همه شما پیشاپیش مبارک باد
با ما همراه باشید
https://telegram.me/bavarnews
http://bavarnews.blog.ir :منبع . http://bavarnews.blog.ir/rss





یه مادرم!


بعد از صلات صبح از مسافران رضا(ع)۱ خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم
توی راه چندتا خاکی پوش رو دیدم که یه سری نشون هم به جیب سمت چپشون وصل بود و یکی در میون از چفیه های مد روز به گردنشون بود 
داشتن یه شعری رو زمزمه می کردن که یهو یکی از وسطشون داد زد 
منم یه مادرم!

یه کم فکر کردم خب تو تهش میشی پدر
اواخر فکرم کمی بلند بود و فکر کنم شنید میشی پدر ها!
یه کیلومتری رفتم و وقتی سوار تاکسی شدم با خودم فکر کردم
اینقدر شوق رفتن دارن که فرقی نمیکنه براشون بگن پدرن یا مادر 
مهم اینه که خودشونو رو جای اون پسری تصور می کنن که می خواد بره
پی نوشت
وقتی رسیدم خونه توی نت دیدم ملت آمار کشته های 4شنبه سوزی میدن
سمت ما که نبود الحمدلله
معراج سور داشت اما سوز نه :منبع . http://g-hakim.blog.ir/rss





یه مادرم!


بعد از صلات صبح از مسافران رضا(ع)۱ خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم
توی راه چندتا خاکی پوش رو دیدم که یه سری نشون هم به جیب سمت چپشون وصل بود و یکی در میون از چفیه های مد روز به گردنشون بود 
داشتن یه شعری رو زمزمه می کردن که یهو یکی از وسطشون داد زد 
منم یه مادرم!

یه کم فکر کردم خب تو تهش میشی پدر
اواخر فکرم کمی بلند بود و فکر کنم شنید میشی پدر ها!
یه کیلومتری رفتم و وقتی سوار تاکسی شدم با خودم فکر کردم
اینقدر شوق رفتن دارن که فرقی نمیکنه براشون بگن پدرن یا مادر 
مهم اینه که خودشونو رو جای اون پسری تصور می کنن که می خواد بره
پی نوشت
وقتی رسیدم خونه توی نت دیدم ملت آمار کشته های 4شنبه سوزی میدن
سمت ما که نبود الحمدلله
معراج سور داشت اما سوز نه :منبع . http://g-hakim.blog.ir/rss





یه مادرم!


بعد از صلات صبح از مسافران رضا(ع)۱ خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم
توی راه چندتا خاکی پوش رو دیدم که یه سری نشون هم به جیب سمت چپشون وصل بود و یکی در میون از چفیه های مد روز به گردنشون بود 
داشتن یه شعری رو زمزمه می کردن که یهو یکی از وسطشون داد زد 
منم یه مادرم!

یه کم فکر کردم خب تو تهش میشی پدر
اواخر فکرم کمی بلند بود و فکر کنم شنید میشی پدر ها!
یه کیلومتری رفتم و وقتی سوار تاکسی شدم با خودم فکر کردم
اینقدر شوق رفتن دارن که فرقی نمیکنه براشون بگن پدرن یا مادر 
مهم اینه که خودشونو رو جای اون پسری تصور می کنن که می خواد بره
پی نوشت
وقتی رسیدم خونه توی نت دیدم ملت آمار کشته های 4شنبه سوزی میدن
سمت ما که نبود الحمدلله
معراج سور داشت اما سوز نه :منبع . http://g-hakim.blog.ir/rss





67


اولین باره که یک گل دارم غیر از کاکتوس، خب گل های دیگه کاکتوس نیستن که تو دلشون انار باشن... 
کاکتوس ها می فهمن به روی خودشون نمی یارن، مثلِ انارها بعد یهو شاید بترکن
ولی گل های دیگه بی حال میشن 
مثلِ دوستِ جدیدِ میزم
حالش خوب نبود خیلی هم بهش رسیدم ولی نامرده، باز به رویِ خودش میاره
گل ها می فهمن، 
ولی مثل بقیه که می دونن و عینِ خیالشون نیست..نمی تونن بی خیال باشن
پ.ن: نمی دونید چقدر تهوع برانگیزین وقتی می گین الکی نگو! تلقینِ! خودت بخواه تا خوب بشی...نمی دونید!
پ.ن خاص: کاری از دستِ کسی بر نمیاد ببخشید دیر جواب دادم:*)
پ.ن خاص دوم: معلمی سخته؟؟؟ اینُ منی باید بگم که باید خروسِ کاغذی درست کنم و دستام با کاتر نصف شده:| والا:| :منبع . http://ladyanar.blog.ir/rss





خرید چادر با قیمت گزاف، آری یا خیر!


به نامت
       یا واهب العطایا...
...
صبح یه کم دیرتر به کلاس رسیدم...یه راه بندون فوق العاده غافلگیر کننده بود!
حرص و جووش میخوردم بدجور...
بازهم سردردم شروع شد...محل اش ندادم
سوهان رو اعصابم میکشیدن انگار...
خداقوت دارم واقعا...چقدر درد کشیدم این شش ماهه دوم سال رو...
خدایا
دریاب منو....
خلاصه رسیدم کلاس و همه چی خوب پیش رفت...
بعد از کلاس مسئول دفتر حضور داشت...ابدا دوست ندارم معطل بشم تو دفتر اساتید...
آدم انقدر تنگ نظر؟؟...الله اکبر
...
بعد از کلاس تصمیم گرفتم یه سر به بازار چادر بزنم...
و قید کنم که مثل همیشه تنها...
گرونترین چادر مجلسی شد انتخابم...
حتما شما هم اکثرا وقتی برای خرید میرید ناخوآگاه دست روی گروونترین اجناسش میذارید...
هرچن. عقلم میگفت نخرم..و برم بیروون...
اما نمیدونم چرا خریدم...و بعد هم کلی خودم دعوا کردم که چادر فلان قدر؟ چرا؟
خب طرح های دیگه اش رو ماه هاست دارم میب





خرید چادر با قیمت گزاف، آری یا خیر!


به نامت
       یا واهب العطایا...
...
صبح یه کم دیرتر به کلاس رسیدم...یه راه بندون فوق العاده غافلگیر کننده بود!
حرص و جووش میخوردم بدجور...
بازهم سردردم شروع شد...محل اش ندادم
سوهان رو اعصابم میکشیدن انگار...
خداقوت دارم واقعا...چقدر درد کشیدم این شش ماهه دوم سال رو...
خدایا
دریاب منو....
خلاصه رسیدم کلاس و همه چی خوب پیش رفت...
بعد از کلاس مسئول دفتر حضور داشت...ابدا دوست ندارم معطل بشم تو دفتر اساتید...
آدم انقدر تنگ نظر؟؟...الله اکبر
...
بعد از کلاس تصمیم گرفتم یه سر به بازار چادر بزنم...
و قید کنم که مثل همیشه تنها...
گرونترین چادر مجلسی شد انتخابم...
حتما شما هم اکثرا وقتی برای خرید میرید ناخوآگاه دست روی گروونترین اجناسش میذارید...
هرچن. عقلم میگفت نخرم..و برم بیروون...
اما نمیدونم چرا خریدم...و بعد هم کلی خودم دعوا کردم که چادر فلان قدر؟ چرا؟
خب طرح های دیگه اش رو ماه هاست دارم میب





عاوخرین کتاوب ساول ١٣٩٥


سالی که هنوز نیومده، هندزفری عزیزم خراب بشه, دیگه ساله؟ نه من از شما میپرسم مردم . ساله؟ 
- امروز چند ساعت نزدیک بود از ذوق بمیرم. اون موقع ک رفتیم بازار شب عید :) دو تا شمع فینگیلی گرفتم اندازه جوجه ان :) و به آرزوم رسیدم و از اون انار شیشه ای عا گرفدم ^~^
- وای عاغا هندزفریم :'(
- بخش دوم سفرنامه اصفهان را خواهم نوشت :))
- هندزفریم :( عاغا :''( :منبع . http://anothergalaxy.blog.ir/rss





پاچه خوار ها


تو مسیر پیاده روی صبح، یک حلیم فروشی هست و اخیرا هم در نزدیکی منزل یه طباخی باز شده!
امروز بعد از پیاده روی رفتیم کله پاچه سفارش دادیم.خیلی معطل شدم! اغلب مشتریا غر میزدن و اونا هم عذرخواهی میکردن.. اوایل کارشونم هست اینطور که معلومه و کمی بی نظمن
منم دیدم اینهمه آدم غر زدن بهتره دیگه من چیزی نگم..سفارشم آماده شد گرفتم و تشکر کردم رفتم
خونه که رسیدم بارون بیشتر شده بود
ظرفارو که باز کردم دیدم یه پاچه و یه بناگوش اضافه گذاشته بعلاوه مقدار زیادی آبگوشت
کلید اسرار: تو اغذیه فروشیا اگه دیر بهتون رسید غر نزنین
نکته ی مهم: به نفعه که جزو آخرین نفرات باشین چون اضافه میاد بیشتر بهتون میدن :دی
:منبع . http://khodenashenakhteh.blog.ir/rss





پاچه خوار ها


تو مسیر پیاده روی صبح، یک حلیم فروشی هست و اخیرا هم در نزدیکی منزل یه طباخی باز شده!
امروز بعد از پیاده روی رفتیم کله پاچه سفارش دادیم.خیلی معطل شدم! اغلب مشتریا غر میزدن و اونا هم عذرخواهی میکردن.. اوایل کارشونم هست اینطور که معلومه و کمی بی نظمن
منم دیدم اینهمه آدم غر زدن بهتره دیگه من چیزی نگم..سفارشم آماده شد گرفتم و تشکر کردم رفتم
خونه که رسیدم بارون بیشتر شده بود
ظرفارو که باز کردم دیدم یه پاچه و یه بناگوش اضافه گذاشته بعلاوه مقدار زیادی آبگوشت
کلید اسرار: تو اغذیه فروشیا اگه دیر بهتون رسید غر نزنین
نکته ی مهم: به نفعه که جزو آخرین نفرات باشین چون اضافه میاد بیشتر بهتون میدن :دی
:منبع . http://khodenashenakhteh.blog.ir/rss





پاچه خوار ها


تو مسیر پیاده روی صبح، یک حلیم فروشی هست و اخیرا هم در نزدیکی منزل یه طباخی باز شده!
امروز بعد از پیاده روی رفتیم کله پاچه سفارش دادیم.خیلی معطل شدم! اغلب مشتریا غر میزدن و اونا هم عذرخواهی میکردن.. اوایل کارشونم هست اینطور که معلومه و کمی بی نظمن
منم دیدم اینهمه آدم غر زدن بهتره دیگه من چیزی نگم..سفارشم آماده شد گرفتم و تشکر کردم رفتم
خونه که رسیدم بارون بیشتر شده بود
ظرفارو که باز کردم دیدم یه پاچه و یه بناگوش اضافه گذاشته بعلاوه مقدار زیادی آبگوشت
کلید اسرار: تو اغذیه فروشیا اگه دیر بهتون رسید غر نزنین
نکته ی مهم: به نفعه که جزو آخرین نفرات باشین چون اضافه میاد بیشتر بهتون میدن :دی
:منبع . http://khodenashenakhteh.blog.ir/rss





از فوت رفسنجانی تا انهدام پلاسکو... 4 شهید یا 16 شهید!


دو تا پلان از دو اتفاق وقتی رسیدم خونه:
 پلان اول فوت رفسنجانی:
وقتی رسیدم خونه، خودشو و خواهرش خونمون بودن، با هم دیگه گفتن هاشمی رفسنجانی مرد!!! گفتم چیییی؟؟؟؟ گفتن رفسنجانی مرد!! گفتم چی میگین بازم گروه های تلگرامی خوندین؟؟ گفتن نه بابا تلویزیون زیر نویس رفته!! گفتن نگاه کن، گفتم این شبکه نه شبکه خبر و بزن ببینم!!‌  زدن شبکه خبر دیدم ولی مگه باورم میشد!!!! تا ده دیقه باور نمیکردم چی شده، با خودم گفتم یعنی رفسنجانی هم میمیره؟؟؟ مگه میشه؟!؟؟؟؟@؟؟؟؟!؟!؟!؟
پلان دوم فروریختن پلاسکو:
حاج خانوم و برده بودم بیمارستان، یه دکتر قلب داره این بیمارستانه که واقعا محشره، دست کم نیسم ساعت زمان ویزیتشه، دقیقا یادمه ساعتای دو اینای پنجشنبه بود، رسیدم که خونه رفتم سراغ گوشیش گفتم فیلم چیزی دانلود نکردی گفت نه، یه عکس آتیش سوزی تو گوشیش دیدم ولی خب بها ندادم گفتم از این فوتوشافیاست، بعد زدم تلویزیون یهو د





e151-نتیجه گیری


به یه نتیجه ی بخصوصی امروز رسیدم
ما ها یه سری کارهایی داریم تو زندگی که اینا بذر هویت ما هستند. هیچ ضمانتی هم غیر از خودمون ندارن و باید به هر ضرب و زوری هست انجامشون بدیم. و به موقع و خوب هم انجامشون بدیم. مثلن کارای شرکت الان اینجوری هستن برای من. یا یه سری کارهای شخصی ام هم.
همه ی کارهامون اینجوری نیستنا، بعضی هاشون. و اینا هستن که ما رو می سازن.
این کارا رو باید با قدرت و شدت و سرعت انجام داد، شبا نخوابید، روزا بیشتر کار کرد.
***
اگه کاری لازمه (حالا نمیدونم ضروریه یا فوری!) انجام بشه، انجام دادنشو بنداز جلو. اول صبح که پا میشی، وقتی تازه می رسی دانشگاه یا شرکت. عصر و شب که بشه، باز هم بنداز جلو ولی یه استراحتی بکنی قبلش اشکال نداره، کار غیر لازمی رو ننداز قبلش. :منبع . http://ta-sepide.blog.ir/rss





دیفن!


نگه داری از گل و گیاه آدم را حساس می کند. حداقل در مورد من که این جور است. اوایل این قدر به رفتن هایشان حساس نبودم. چند سال پیش دیفن را به راحتی در خانه نگهداری می کردم تا اینکه فهمیدم این گیاه سمی است و به خاطر وجود نوه های خانه مادر انتقالش داد به ته باغ و خشک شد.
سال گذشته از حق و حقوق حیوانات و گیاهان می خواندم که چه حق هایی بر انسان ها دارند. بعد از آن روز اگر دیر به خانه می رسیدم یا چند روزی کاری پیش می آمد که دور از خانه بودم به مادر سفارش گل ها را می کردم.
چند ماه پیش دیفنی را با احتیاط های لازم به اتاق آوردم اما دوام نیاورد و خشک شد. هر چه به دنبال علت گشتم پیدا نکردم. آبش و نورش مطابق حالش بود اما عمرش به دنیا نبود... :منبع . http://gol-leilaj.blog.ir/rss





پیدا کنید ضریب همبستگی این نقاط را


اکثر امروز  را خانواده خونه نبودن و من تنها بودم و ناهار هم که خب وقتی من تنهام عمرا پاشم برم برای  خودم  یه چیزی درست کنم ینی روزی بوده که با بیسکوییت پتی بور خودمو زنده نگه داشتم !! دیگه امروز دیدم این هندونه هه داره چشمک میزنه نشستم با ذوق زایدالوصفی قاشق بدست به عروج معنوی رسیدم باش و اصن تهش دراومد !! بعدش یکم به خوندن نمایشنامه برشت گذشت و بعد یهو گوشی و یهو گودریدز و گشت و گذار اینترنتی و خلاصه نمیدونم چیشد که از گودریدز منتقل شدم  به یوتیوب و کانال مکس امینی و نزدیک به 2ساعت فقط پهن بودم رو تخت و داشتم مکس امینی میدیدم بعدش اما کم کم برنامه تصفیه کلیه شروع شد و من تازه فهمیدم که خوردن یه هندوانه کامل میتونه چه عواقب پنهانی داشته باشه. خلاصه فک کنم اخر سالی یه صفایی و خونه تکونی هم به کلیه هام دادم. خلاصه که چندوقتی بود حواسم نبود از دریچه طنز به اتفاق ها نگاه کنم به این روند به این





پیدا کنید ضریب همبستگی این نقاط را


اکثر امروز  را خانواده خونه نبودن و من تنها بودم و ناهار هم که خب وقتی من تنهام عمرا پاشم برم برای  خودم  یه چیزی درست کنم ینی روزی بوده که با بیسکوییت پتی بور خودمو زنده نگه داشتم !! دیگه امروز دیدم این هندونه هه داره چشمک میزنه نشستم با ذوق زایدالوصفی قاشق بدست به عروج معنوی رسیدم باش و اصن تهش دراومد !! بعدش یکم به خوندن نمایشنامه برشت گذشت و بعد یهو گوشی و یهو گودریدز و گشت و گذار اینترنتی و خلاصه نمیدونم چیشد که از گودریدز منتقل شدم  به یوتیوب و کانال مکس امینی و نزدیک به 2ساعت فقط پهن بودم رو تخت و داشتم مکس امینی میدیدم بعدش اما کم کم برنامه تصفیه کلیه شروع شد و من تازه فهمیدم که خوردن یه هندوانه کامل میتونه چه عواقب پنهانی داشته باشه. خلاصه فک کنم اخر سالی یه صفایی و خونه تکونی هم به کلیه هام دادم. خلاصه که چندوقتی بود حواسم نبود از دریچه طنز به اتفاق ها نگاه کنم به این روند به این





پیدا کنید ضریب همبستگی این نقاط را


اکثر امروز  را خانواده خونه نبودن و من تنها بودم و ناهار هم که خب وقتی من تنهام عمرا پاشم برم برای  خودم  یه چیزی درست کنم ینی روزی بوده که با بیسکوییت پتی بور خودمو زنده نگه داشتم !! دیگه امروز دیدم این هندونه هه داره چشمک میزنه نشستم با ذوق زایدالوصفی قاشق بدست به عروج معنوی رسیدم باش و اصن تهش دراومد !! بعدش یکم به خوندن نمایشنامه برشت گذشت و بعد یهو گوشی و یهو گودریدز و گشت و گذار اینترنتی و خلاصه نمیدونم چیشد که از گودریدز منتقل شدم  به یوتیوب و کانال مکس امینی و نزدیک به 2ساعت فقط پهن بودم رو تخت و داشتم مکس امینی میدیدم بعدش اما کم کم برنامه تصفیه کلیه شروع شد و من تازه فهمیدم که خوردن یه هندوانه کامل میتونه چه عواقب پنهانی داشته باشه. خلاصه فک کنم اخر سالی یه صفایی و خونه تکونی هم به کلیه هام دادم. خلاصه که چندوقتی بود حواسم نبود از دریچه طنز به اتفاق ها نگاه کنم به این روند به این





و نیمه شب نسبتا بهاری


خب , من اینجا , روی تختم , خوابیدم و صبا هم اونور اتاق داره ریاضی می خونه (بله , به نظر منم قباحت داره آدم نصفه شب یکی از روزای تعطیلات بشینه درس بخونه ) و درست حدس زدین , من می خوام دوباره یک پست چرند و بلند دیگه به خوردتون بدم :
من از سر شب داشتم ریشه یابی می کردم دقیقا چرا من انقدر با فامیلامون مشکل دارم.چون خیلی مردمان مهربانین و خیلی هدیه های خوبی می گیرن.بعد به این نتیجه رسیدم به خاطر این باید باشه که واقعا رفتاراشون مبهمه.مثلا من یه مادربزرگ دم مرگ دارم که با همه خیلی مهربونه و من و صبا رو از وقتی اومده سه هزار بار بوسیده و هر سه هزار بارشم من نفهمیدم که می خواد منو ببوسه , یا نصیحت کنه , یا بغل کنه , یا قرصاشو بخواد و در نتیجه رفتارهای ضایعی از خودم بروز دادم که احتمالا تا صدها سال سوژه ی صبا خواهند بود. من تا همین جا می تونم ادامه بدم … بقیه اش خیلی تلخ و غم انگیزه … ژن مسخره کردن





و نیمه شب نسبتا بهاری


خب , من اینجا , روی تختم , خوابیدم و صبا هم اونور اتاق داره ریاضی می خونه (بله , به نظر منم قباحت داره آدم نصفه شب یکی از روزای تعطیلات بشینه درس بخونه ) و درست حدس زدین , من می خوام دوباره یک پست چرند و بلند دیگه به خوردتون بدم :
من از سر شب داشتم ریشه یابی می کردم دقیقا چرا من انقدر با فامیلامون مشکل دارم.چون خیلی مردمان مهربانین و خیلی هدیه های خوبی می گیرن.بعد به این نتیجه رسیدم به خاطر این باید باشه که واقعا رفتاراشون مبهمه.مثلا من یه مادربزرگ دم مرگ دارم که با همه خیلی مهربونه و من و صبا رو از وقتی اومده سه هزار بار بوسیده و هر سه هزار بارشم من نفهمیدم که می خواد منو ببوسه , یا نصیحت کنه , یا بغل کنه , یا قرصاشو بخواد و در نتیجه رفتارهای ضایعی از خودم بروز دادم که احتمالا تا صدها سال سوژه ی صبا خواهند بود. من تا همین جا می تونم ادامه بدم … بقیه اش خیلی تلخ و غم انگیزه … ژن مسخره کردن





«برگشت ... !»


به نقطه ای رسیدم که تنها آرزوم داشتن یه کلید undo تو دنیای واقعی ـه ...
به اون نقطه نرسید،صلوات ... :)))
  
+ بدترین چیز تو دنیا چند شخصیتی بودنه ... اونقدری که خودت هم بین نقاب هات گم بشی و نفهمی کدوم رو چه موقعی باید به صورتت بزنی ... !
+ با هر منطقی محاسبه میکنم دوباره پست گذاشتن اشتباه محض ـه ... ! [ترم آخر منطق،نمره ام 13 شد!]
+ تا نیمه گوش کنید؛مثل خودم!  
 
:منبع . http://viceversa.blog.ir/rss





«برگشت ... !»


به نقطه ای رسیدم که تنها آرزوم داشتن یه کلید undo تو دنیای واقعی ـه ...
به اون نقطه نرسید،صلوات ... :)))
  
+ بدترین چیز تو دنیا چند شخصیتی بودنه ... اونقدری که خودت هم بین نقاب هات گم بشی و نفهمی کدوم رو چه موقعی باید به صورتت بزنی ... !
+ با هر منطقی محاسبه میکنم دوباره پست گذاشتن اشتباه محض ـه ... ! [ترم آخر منطق،نمره ام 13 شد!]
+ تا نیمه گوش کنید؛مثل خودم!  
 
:منبع . http://viceversa.blog.ir/rss





«برگشت ... !»


به نقطه ای رسیدم که تنها آرزوم داشتن یه کلید undo تو دنیای واقعی ـه ...
به اون نقطه نرسید،صلوات ... :)))
  
+ بدترین چیز تو دنیا چند شخصیتی بودنه ... اونقدری که خودت هم بین نقاب هات گم بشی و نفهمی کدوم رو چه موقعی باید به صورتت بزنی ... !
+ با هر منطقی محاسبه میکنم دوباره پست گذاشتن اشتباه محض ـه ... ! [ترم آخر منطق،نمره ام 13 شد!]
+ تا نیمه گوش کنید؛مثل خودم!  
 
:منبع . http://viceversa.blog.ir/rss





داستان کوتاه رفیق فاب


بعد از یکسال و نیم این دومین باری بود که باهم بیرون می رفتیم...
براش یه دستبند چرم سفارش داده بودم با طراحی اسمش، یه شاخه رز هلندی هم گذاشتم توو ساک هدیه...
دستبند قبلیشو توو دریا گم کرده بود...
توو آلاچیق چوبی جعبه رو باز کرد، سیگار لای انگشتاشو گذاشت گوشه لبش، یه چشمشو تنگ تر کرد و دستبند رو بست به دست راستش...
بعد دستش رو برد دورتر و حسابی وراندازش کرد و خندید...
منم خندیدم...
یادمه یه ژاکت سرمه ای تنش بود، طبق معمول یه ته ریشی ام داشت... هیجان زده بود و یه بند راجع به خواننده ای که یکی از ترانه هاشو خونده حرف میزد... حتی مجبورم کرد آهنگ اون خواننده رو همون لحظه دانلود کنم و گوش کنم...
روبروی هم نشسته بودیم... بینمون یه قلیون بزرگ قد کشیده بود و کنارش کف آلاچیق موبایل سایلنتش دمر افتاده بود...
مثل وقتایی که تو خونه روی دو تا مبل جدا روبروی هم مینشستیم و اون حرف میزد و من از لابه لای دود





آینده و قشنگیش


من آینده رو خیلی دوست دارم.
مهم ترین دلیلشم اینه که هیچییییییییییییی معلوم نیست!!
من مثلا، سه هفته و سه شب پیش، با گریه سرمو گذاشتم رو بالش و خواب رفتم.
هیچ امیدی نداشتم.
اگه اجارمو نداده بودم (یعنی اجاره دو سه ماهمو) قطعا فردای اون شب جمع میکردم میومدم ایران (شایدم نه، سختم بود برم فرودگاه) و واقعا ناامید بودم.
ولی روز بعدش دنیا به روم خندید.
روز بعدترش دنیا بیشتر خندید.
4 تا بعد از ظهر بعد اون بعد از ظهری که رسیدم کانادا، یهو کنار نیاگارا واساده بودم!!!!
خیلی خوشحال!
بعد اون دنیا همینطور به روم خندید!!!
برای همین، آینذه رو دوست دارم.
هم غم داره هم شادی، ولی قشنگه!!!
آینده هیچیش معلوم نیست.
میتونی اب حس مثبتت بسازیش...
میتونی زندگی کنی...
میتونی بدرخشی...
فردا ممکنه یه اتفاق بزرگ بیفته! :منبع . http://outsideofheaven.blog.ir/rss





آینده و قشنگیش


من آینده رو خیلی دوست دارم.
مهم ترین دلیلشم اینه که هیچییییییییییییی معلوم نیست!!
من مثلا، سه هفته و سه شب پیش، با گریه سرمو گذاشتم رو بالش و خواب رفتم.
هیچ امیدی نداشتم.
اگه اجارمو نداده بودم (یعنی اجاره دو سه ماهمو) قطعا فردای اون شب جمع میکردم میومدم ایران (شایدم نه، سختم بود برم فرودگاه) و واقعا ناامید بودم.
ولی روز بعدش دنیا به روم خندید.
روز بعدترش دنیا بیشتر خندید.
4 تا بعد از ظهر بعد اون بعد از ظهری که رسیدم کانادا، یهو کنار نیاگارا واساده بودم!!!!
خیلی خوشحال!
بعد اون دنیا همینطور به روم خندید!!!
برای همین، آینذه رو دوست دارم.
هم غم داره هم شادی، ولی قشنگه!!!
آینده هیچیش معلوم نیست.
میتونی اب حس مثبتت بسازیش...
میتونی زندگی کنی...
میتونی بدرخشی...
فردا ممکنه یه اتفاق بزرگ بیفته! :منبع . http://outsideofheaven.blog.ir/rss





آینده و قشنگیش


من آینده رو خیلی دوست دارم.
مهم ترین دلیلشم اینه که هیچییییییییییییی معلوم نیست!!
من مثلا، سه هفته و سه شب پیش، با گریه سرمو گذاشتم رو بالش و خواب رفتم.
هیچ امیدی نداشتم.
اگه اجارمو نداده بودم (یعنی اجاره دو سه ماهمو) قطعا فردای اون شب جمع میکردم میومدم ایران (شایدم نه، سختم بود برم فرودگاه) و واقعا ناامید بودم.
ولی روز بعدش دنیا به روم خندید.
روز بعدترش دنیا بیشتر خندید.
4 تا بعد از ظهر بعد اون بعد از ظهری که رسیدم کانادا، یهو کنار نیاگارا واساده بودم!!!!
خیلی خوشحال!
بعد اون دنیا همینطور به روم خندید!!!
برای همین، آینذه رو دوست دارم.
هم غم داره هم شادی، ولی قشنگه!!!
آینده هیچیش معلوم نیست.
میتونی اب حس مثبتت بسازیش...
میتونی زندگی کنی...
میتونی بدرخشی...
فردا ممکنه یه اتفاق بزرگ بیفته! :منبع . http://outsideofheaven.blog.ir/rss





آینده و قشنگیش


من آینده رو خیلی دوست دارم.
مهم ترین دلیلشم اینه که هیچییییییییییییی معلوم نیست!!
من مثلا، سه هفته و سه شب پیش، با گریه سرمو گذاشتم رو بالش و خواب رفتم.
هیچ امیدی نداشتم.
اگه اجارمو نداده بودم (یعنی اجاره دو سه ماهمو) قطعا فردای اون شب جمع میکردم میومدم ایران (شایدم نه، سختم بود برم فرودگاه) و واقعا ناامید بودم.
ولی روز بعدش دنیا به روم خندید.
روز بعدترش دنیا بیشتر خندید.
4 تا بعد از ظهر بعد اون بعد از ظهری که رسیدم کانادا، یهو کنار نیاگارا واساده بودم!!!!
خیلی خوشحال!
بعد اون دنیا همینطور به روم خندید!!!
برای همین، آینذه رو دوست دارم.
هم غم داره هم شادی، ولی قشنگه!!!
آینده هیچیش معلوم نیست.
میتونی اب حس مثبتت بسازیش...
میتونی زندگی کنی...
میتونی بدرخشی...
فردا ممکنه یه اتفاق بزرگ بیفته! :منبع . http://outsideofheaven.blog.ir/rss





آینده و قشنگیش


من آینده رو خیلی دوست دارم.
مهم ترین دلیلشم اینه که هیچییییییییییییی معلوم نیست!!
من مثلا، سه هفته و سه شب پیش، با گریه سرمو گذاشتم رو بالش و خواب رفتم.
هیچ امیدی نداشتم.
اگه اجارمو نداده بودم (یعنی اجاره دو سه ماهمو) قطعا فردای اون شب جمع میکردم میومدم ایران (شایدم نه، سختم بود برم فرودگاه) و واقعا ناامید بودم.
ولی روز بعدش دنیا به روم خندید.
روز بعدترش دنیا بیشتر خندید.
4 تا بعد از ظهر بعد اون بعد از ظهری که رسیدم کانادا، یهو کنار نیاگارا واساده بودم!!!!
خیلی خوشحال!
بعد اون دنیا همینطور به روم خندید!!!
برای همین، آینذه رو دوست دارم.
هم غم داره هم شادی، ولی قشنگه!!!
آینده هیچیش معلوم نیست.
میتونی اب حس مثبتت بسازیش...
میتونی زندگی کنی...
میتونی بدرخشی...
فردا ممکنه یه اتفاق بزرگ بیفته! :منبع . http://outsideofheaven.blog.ir/rss






1 2 3 4 5 6 7 8 9 »