بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




سکانس خیلی شیک عنوانم نمیاد :دی


وقتی بعد از 6، 7 سال یکی رو پیدا می‌کنی همینکه هیچ جذابیتی توی سوال‌هایی مثه "شوهر نکردی؟ کار پیدا نکردی؟ چکار می‌کنی؟ " و امثالهم نیست و فقط می‌پرسه هنوزم سروش کودکاناتو داری؟ هنوزم کاکتوس دارین؟ هنوزم رضا مثه اون موقع‌ها کوچیکه؟ (:دی) می‌فهمی چقدر اون سال‌ها و روزهاییی که با تو گذرونده ارزش دارن براش که پشت این تکست‌ها آدمی نشسته که یه لبخند رو لباشه و فقط اون روزها و سال‌هان که دارن از جلوی چشمش رد می‌شن :)
شاید دیگه دوستي و روزهایی که اون موقع بودن، تکرار نشن و دیگه نداشته باشیشون ولی همینکه یه خاطره‌ی ارزشمد واسه یکی هستی و همینکه یه وجود پررنگی تو تک تک اون روزها، یه حس دلگرمی بهت میده! یادت می‌ندازه قبلا چطوری بودی! قبل از اینکه هر دوست و دوستي که دور و برت بود چون یه زخم بزرگ از دوستي خوردی به هم بزنی و یه دیوار بکشی دورت و کم کم به تنهایی خو بگیری و ...
نوی روزهایی که ناامیدی، بی‌





سکانس خیلی شیک عنوانم نمیاد :دی


وقتی بعد از 6، 7 سال یکی رو پیدا می‌کنی همینکه هیچ جذابیتی توی سوال‌هایی مثه "شوهر نکردی؟ کار پیدا نکردی؟ چکار می‌کنی؟ " و امثالهم نیست و فقط می‌پرسه هنوزم سروش کودکاناتو داری؟ هنوزم کاکتوس دارین؟ هنوزم رضا مثه اون موقع‌ها کوچیکه؟ (:دی) می‌فهمی چقدر اون سال‌ها و روزهاییی که با تو گذرونده ارزش دارن براش که پشت این تکست‌ها آدمی نشسته که یه لبخند رو لباشه و فقط اون روزها و سال‌هان که دارن از جلوی چشمش رد می‌شن :)
شاید دیگه دوستي و روزهایی که اون موقع بودن، تکرار نشن و دیگه نداشته باشیشون ولی همینکه یه خاطره‌ی ارزشمد واسه یکی هستی و همینکه یه وجود پررنگی تو تک تک اون روزها، یه حس دلگرمی بهت میده! یادت می‌ندازه قبلا چطوری بودی! قبل از اینکه هر دوست و دوستي که دور و برت بود چون یه زخم بزرگ از دوستي خوردی به هم بزنی و یه دیوار بکشی دورت و کم کم به تنهایی خو بگیری و ...
نوی روزهایی که ناامیدی، بی‌





مصطفی ملکیان؛ فیلسوفی که نمی‌خواهد شرمنده‌ی انسان باشد


حسین پورفرج: من چندان درباره‌ی مصطفی ملکیان ننوشته‌ام. شاید این اولین نوشته‌ی مستقل من درباره‌ی او باشد. البته عامل اصلی نگارش این یادداشت پرسش دوستي‌ست ناشناخته. دوستي که مصاحبه‌ی شیرین «یک فنجان اسپرسو با مصطفی ملکیان»[۱] را خوانده بود و از آن به نیکی یاد می‌کرد. این دوست از من پرسید:
ادامه مطلب :منبع . http://fekratema.blog.ir/rss





تولد :)


این یه پست قدردانی و تبریک تولد به یه دوستِ! دوستي که دوستيمون تو دنیای حقیقی به وجود نیومده.
از طریق یه سایت دوستداشتنی باهاش آشنا شدم. و بعد با وبلاگش ^_^
دوستي که میدونم دوستي و همراهی با اون به من آسیب نمی رسونه. با توجه به شناخت دو سه ماهه ای که ازش دارم، میدونم که دنیام به دنیاش نزدیکه.
عاشقانه آقامو می پرسته. وقتی نوشته هاشو می خونم یه حس آرامشی بهم منتقل میشه.
فعالیتش تو سایت کمتر شده ولی خوبه که آدرس بعدیشو دارم ^_^
.
.
.
 
+ کتاب «پنجشنبه ی فیروزه ای» رو مریم سادات بهم معرفی کرد. که ازش خیلی خیلی مچکرم ^_^
+ تا حالا زیارت جامعه ی کبیره رو کامل نخونده بودم، چه برسه به اینکه بخوام معنی یا تفسیرشو بخونم! که بازم مدیون معرفی مریم سادات هستم.
+ مریم سادات عزیزم تولدت مبارکـــــــــــــــــ *_*


+فردا وفات حضرت معصومه (سلام الله علیها) ست، تسلیت میگم. :منبع . http://mahboobeh-k.blog.





دوشنبه


خسته م. خسته ترین دختر توی کل کره ی زمین. یه چیزی رو یادم نبود! وقتی بیرون شام می خوریم فردا ناهار نداریم!
خسته م. امشب به مناسبت دوشنبه معصومه رو دیدم، امیرحسین، محمدمتین، پرستو (دهم تجربی! درد نداره؟ داره.) و اون دختر ناز که اسمش رو نفهمیدم. و اون بچه که فکر کردم الانه که بمیره. نمرد.
خسته م. ولی باید بگم که عجیبه. این حجم از بی شعوری خودم رو می گم که عجیبه. دوستي دارم که بارانه. دوستي دارم که ماهه. ستاره ست. دوستي دارم که خود رویاست. دوستي دارم که بهترین واژه های ممکن رو درباره من می گه. دوستي دارم که زیر بارش محبت هاش می تونم غرق شم. ولی من چی کار می کنم در مقابل؟ چقدر من بی چشم و روعم؟ چقدر نفهم؟ چقدر احمق؟ همین قدر که بهش می گم که پشت سرش حرف زدم! می گم که چی گفتم و چی شنیدم. وای خدای من چقدر این دوستم دوست داشتنیه آخه!!؟
خسته م. همونقدری که نرگس ها هم خسته بودن. اما زمخت ترین آدم رو





دوشنبه


خسته م. خسته ترین دختر توی کل کره ی زمین. یه چیزی رو یادم نبود! وقتی بیرون شام می خوریم فردا ناهار نداریم!
خسته م. امشب به مناسبت دوشنبه معصومه رو دیدم، امیرحسین، محمدمتین، پرستو (دهم تجربی! درد نداره؟ داره.) و اون دختر ناز که اسمش رو نفهمیدم. و اون بچه که فکر کردم الانه که بمیره. نمرد.
خسته م. ولی باید بگم که عجیبه. این حجم از بی شعوری خودم رو می گم که عجیبه. دوستي دارم که بارانه. دوستي دارم که ماهه. ستاره ست. دوستي دارم که خود رویاست. دوستي دارم که بهترین واژه های ممکن رو درباره من می گه. دوستي دارم که زیر بارش محبت هاش می تونم غرق شم. ولی من چی کار می کنم در مقابل؟ چقدر من بی چشم و روعم؟ چقدر نفهم؟ چقدر احمق؟ همین قدر که بهش می گم که پشت سرش حرف زدم! می گم که چی گفتم و چی شنیدم. وای خدای من چقدر این دوستم دوست داشتنیه آخه!!؟
خسته م. همونقدری که نرگس ها هم خسته بودن. اما زمخت ترین آدم رو





دوشنبه


خسته م. خسته ترین دختر توی کل کره ی زمین. یه چیزی رو یادم نبود! وقتی بیرون شام می خوریم فردا ناهار نداریم!
خسته م. امشب به مناسبت دوشنبه معصومه رو دیدم، امیرحسین، محمدمتین، پرستو (دهم تجربی! درد نداره؟ داره.) و اون دختر ناز که اسمش رو نفهمیدم. و اون بچه که فکر کردم الانه که بمیره. نمرد.
خسته م. ولی باید بگم که عجیبه. این حجم از بی شعوری خودم رو می گم که عجیبه. دوستي دارم که بارانه. دوستي دارم که ماهه. ستاره ست. دوستي دارم که خود رویاست. دوستي دارم که بهترین واژه های ممکن رو درباره من می گه. دوستي دارم که زیر بارش محبت هاش می تونم غرق شم. ولی من چی کار می کنم در مقابل؟ چقدر من بی چشم و روعم؟ چقدر نفهم؟ چقدر احمق؟ همین قدر که بهش می گم که پشت سرش حرف زدم! می گم که چی گفتم و چی شنیدم. وای خدای من چقدر این دوستم دوست داشتنیه آخه!!؟
خسته م. همونقدری که نرگس ها هم خسته بودن. اما زمخت ترین آدم رو





دوشنبه


خسته م. خسته ترین دختر توی کل کره ی زمین. یه چیزی رو یادم نبود! وقتی بیرون شام می خوریم فردا ناهار نداریم!
خسته م. امشب به مناسبت دوشنبه معصومه رو دیدم، امیرحسین، محمدمتین، پرستو (دهم تجربی! درد نداره؟ داره.) و اون دختر ناز که اسمش رو نفهمیدم. و اون بچه که فکر کردم الانه که بمیره. نمرد.
خسته م. ولی باید بگم که عجیبه. این حجم از بی شعوری خودم رو می گم که عجیبه. دوستي دارم که بارانه. دوستي دارم که ماهه. ستاره ست. دوستي دارم که خود رویاست. دوستي دارم که بهترین واژه های ممکن رو درباره من می گه. دوستي دارم که زیر بارش محبت هاش می تونم غرق شم. ولی من چی کار می کنم در مقابل؟ چقدر من بی چشم و روعم؟ چقدر نفهم؟ چقدر احمق؟ همین قدر که بهش می گم که پشت سرش حرف زدم! می گم که چی گفتم و چی شنیدم. وای خدای من چقدر این دوستم دوست داشتنیه آخه!!؟
خسته م. همونقدری که نرگس ها هم خسته بودن. اما زمخت ترین آدم رو





قدردان همه دوستی و جنون و دلتنگی هستم


 _  خورشید
  ی چی بگم؟
  دلم تنگ شده برا اون طولانی حرف زدن هامون
  اون موقع که چند ساعت حرف میزدیم تا من پشت تلفن خوابم میبرد
  تا شارژ هر دو مون تموم میشد
  قشنگ دلم تنگ شده براش
 + اون شب که نمیرفتی شام بخوری :)
    اون شب که زیر بارون می لرزیدم ولی قطع نمی کردم برم خونه..
 _ اون شب که گفتم صداتُ ضبط کردم و میفرستم برا همه بچه ها  :)
 + لعنت بهت لعنتی
 _ اون شب که گربه دیدیُ ترسیدی
    اون شب که همسایه مو فرفریتون گیتار میزد
...
:منبع . http://panjerah.blog.ir/rss





به کجا چنین شتابان؟


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته اینجا
زغبار این بیابان
هوس سفر نداری
همه آرزویم آما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما
تو رو دوستي خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را :منبع . http://mrabbasi.blog.ir/rss





«یوشیکو_تیز» و مداد رنگی ها ی آبی


یوشیکو یا به طور حقیقی تر تیز،دوست من است.دوستي چند ساعته،مجازی تر از هر مجاز.دختری که فقط یک بار،دیروز بعد از ظهر در خوابم با او ملاقات کردم.یوشیکو پنج مداد آبی رنگ داشت.نماد دوستان تا آن لحظه اش.کسانی که فراموششان کرده بود وبه جای آن ها مداد رنگی خریده بود!یوشیکو گفت که مرا هم فراموش خواهد کرد و برای همین حتی اسمم را نمیخواست بداند. :منبع . http://derakht-baad-taab.blog.ir/rss





«یوشیکو_تیز» و مداد رنگی ها ی آبی


یوشیکو یا به طور حقیقی تر تیز،دوست من است.دوستي چند ساعته،مجازی تر از هر مجاز.دختری که فقط یک بار،دیروز بعد از ظهر در خوابم با او ملاقات کردم.یوشیکو پنج مداد آبی رنگ داشت.نماد دوستان تا آن لحظه اش.کسانی که فراموششان کرده بود وبه جای آن ها مداد رنگی خریده بود!یوشیکو گفت که مرا هم فراموش خواهد کرد و برای همین حتی اسمم را نمیخواست بداند. :منبع . http://derakht-baad-taab.blog.ir/rss





254


عزیزم همه ی این مزخرفات درباره ی این که دوستيا باید بر اساس وفاداری و صداقت و فلان و بهمان باشه رو فراموش کن , هدفت تو زندگی پیدا کردن دوستي باشه که حتی در اوج بی حوصلگی جواب پی اماتو بده و وقتی داری با ذوق و شوق تمام در مورد یه موضوع حرف میزنی یه بحث نامربوط رو وسط نکشه.
چون بهت قول میدم نبود صداقت و وفاداری و این حرفا آسیب خاصی بهت وارد نمی کنه , ولی این دو قضیه در گذشت زمان اعصابتو کاملا فرسوده می کنن :منبع . http://bluefairy.blog.ir/rss





254


عزیزم همه ی این مزخرفات درباره ی این که دوستيا باید بر اساس وفاداری و صداقت و فلان و بهمان باشه رو فراموش کن , هدفت تو زندگی پیدا کردن دوستي باشه که حتی در اوج بی حوصلگی جواب پی اماتو بده و وقتی داری با ذوق و شوق تمام در مورد یه موضوع حرف میزنی یه بحث نامربوط رو وسط نکشه.
چون بهت قول میدم نبود صداقت و وفاداری و این حرفا آسیب خاصی بهت وارد نمی کنه , ولی این دو قضیه در گذشت زمان اعصابتو کاملا فرسوده می کنن :منبع . http://bluefairy.blog.ir/rss





این روز ها خیلی ها دوستی کنسروی میخواهند ...


این روزهـا کسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یک نفـر را کشـف کنـد ، زیبـایی هـایش را بیـرون بکــِشـد ، تلخـی هـایش را صبـر کنـد ... آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ کنسـروی می خواهنـد ! یک کنسـرو که درش را بـاز کننـد ؛ بعـد ...یـک نفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپَـرد بیـرون ! و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد : " حـق بـا تـوسـتــــ " ...  :منبع . http://khateratman-tarik-fateme74.blog.ir/rss





خبر بد


خبر خوب: لپ تاپ روشن شده! یعنی همین که پاش رسیده تو مطب خودش روشن‌شده
دل نگرانی: هارد جان مشکلی نداشته باش! چهار سال زندگیم توشه! تمام زحمت ها!
خبر خوب: هفته ی دیگه من یک کارشناسم!
دل نگرانی: یه شغل! 
خبر خوب: بابا میاد که سر راه منو برداره بریم مشهد
دل نگرانی: خدایا تو راه مواظبش باش
خبر خوب: دانشگاه تموم‌شد( حتی موقتا)
دل نگرانی: دیگه هیچ دوستي ندارم
خبر خوب: خونه
خبر بد: مامان حالش خوب نیست
مامان حالش خوب نیست
مامان حالش خوب نیست :منبع . http://ladyanar.blog.ir/rss





خبر بد


خبر خوب: لپ تاپ روشن شده! یعنی همین که پاش رسیده تو مطب خودش روشن‌شده
دل نگرانی: هارد جان مشکلی نداشته باش! چهار سال زندگیم توشه! تمام زحمت ها!
خبر خوب: هفته ی دیگه من یک کارشناسم!
دل نگرانی: یه شغل! 
خبر خوب: بابا میاد که سر راه منو برداره بریم مشهد
دل نگرانی: خدایا تو راه مواظبش باش
خبر خوب: دانشگاه تموم‌شد( حتی موقتا)
دل نگرانی: دیگه هیچ دوستي ندارم
خبر خوب: خونه
خبر بد: مامان حالش خوب نیست
مامان حالش خوب نیست
مامان حالش خوب نیست :منبع . http://ladyanar.blog.ir/rss





خبر بد


خبر خوب: لپ تاپ روشن شده! یعنی همین که پاش رسیده تو مطب خودش روشن‌شده
دل نگرانی: هارد جان مشکلی نداشته باش! چهار سال زندگیم توشه! تمام زحمت ها!
خبر خوب: هفته ی دیگه من یک کارشناسم!
دل نگرانی: یه شغل! 
خبر خوب: بابا میاد که سر راه منو برداره بریم مشهد
دل نگرانی: خدایا تو راه مواظبش باش
خبر خوب: دانشگاه تموم‌شد( حتی موقتا)
دل نگرانی: دیگه هیچ دوستي ندارم
خبر خوب: خونه
خبر بد: مامان حالش خوب نیست
مامان حالش خوب نیست
مامان حالش خوب نیست :منبع . http://ladyanar.blog.ir/rss





فاک فیک فرندز


میم میگفت مهم ترین چیزی که آدم باید یاد بگیره اینه که حدشو با آدما نگه داره و من وقتی برمیگردم به گذشته نگاه میکنم، بزرگترین اشتباهم این بوده که حد نگه نداشتم و توی دوستي و توی طرف مقابل حل شدم. میم میگفت آدما حسودن، تو برات مهم نیست که طرفت از تو بالاتر باشه اما طرف مقابلت ممکنه اینجوری نباشه، ممکنه کوچک ترین جایی که تو ازش بزنی بالا ناراحت شه. حرفشو تطبیق دادم با آدمای دورم، آدمایی که وقتی احساس کنن کوچیک ترین تهدیدی براشون به حساب میای خیلی راحت میذارنت کنار...
دنیا خیلی پسته، آدماش پست تر و مناسباتی که باید با این آدما رعایت کنی تا بتونی کنارشون زندگی کنی پست ترین چیزیه که توی زندگیم دیدم، باید فاصله نگه داشتنو یاد بگیرم اما وقتی حسم بهم میگه فلانی آدم خوبیه و توی چندتا برخورد خوب بودنشو بهم ثابت کنه یه رابطه خیلی صمیمی رو بنا میکنم که واقعن چیزیو از طرفم پنهان نمیکنم و کل زندگیمو میگم





فاک فیک فرندز


میم میگفت مهم ترین چیزی که آدم باید یاد بگیره اینه که حدشو با آدما نگه داره و من وقتی برمیگردم به گذشته نگاه میکنم، بزرگترین اشتباهم این بوده که حد نگه نداشتم و توی دوستي و توی طرف مقابل حل شدم. میم میگفت آدما حسودن، تو برات مهم نیست که طرفت از تو بالاتر باشه اما طرف مقابلت ممکنه اینجوری نباشه، ممکنه کوچک ترین جایی که تو ازش بزنی بالا ناراحت شه. حرفشو تطبیق دادم با آدمای دورم، آدمایی که وقتی احساس کنن کوچیک ترین تهدیدی براشون به حساب میای خیلی راحت میذارنت کنار...
دنیا خیلی پسته، آدماش پست تر و مناسباتی که باید با این آدما رعایت کنی تا بتونی کنارشون زندگی کنی پست ترین چیزیه که توی زندگیم دیدم، باید فاصله نگه داشتنو یاد بگیرم اما وقتی حسم بهم میگه فلانی آدم خوبیه و توی چندتا برخورد خوب بودنشو بهم ثابت کنه یه رابطه خیلی صمیمی رو بنا میکنم که واقعن چیزیو از طرفم پنهان نمیکنم و کل زندگیمو میگم





زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است


اگر کسی به دیگری طعنه‌ای دلسوز بزند و بعد پشیمان شود و بخواهد از دل طرف دربیاورد، کسی‌ که مورد طعنه قرار گرفته است، می‌گوید: ”زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است“. زخم شمشیر، خوب می‌شود، ولی زخم زبان، خوب نمی‌شود و در این مورد داستانی می‌گویند: در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد هیزم شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت.
 
شیر به زبان آمد و گفت : «ای مرد یک خار به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای شیر درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن هیزم کمک می کرد و آنها را به آباد





زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است


اگر کسی به دیگری طعنه‌ای دلسوز بزند و بعد پشیمان شود و بخواهد از دل طرف دربیاورد، کسی‌ که مورد طعنه قرار گرفته است، می‌گوید: ”زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است“. زخم شمشیر، خوب می‌شود، ولی زخم زبان، خوب نمی‌شود و در این مورد داستانی می‌گویند: در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد هیزم شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت.
 
شیر به زبان آمد و گفت : «ای مرد یک خار به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای شیر درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن هیزم کمک می کرد و آنها را به آباد





زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است


اگر کسی به دیگری طعنه‌ای دلسوز بزند و بعد پشیمان شود و بخواهد از دل طرف دربیاورد، کسی‌ که مورد طعنه قرار گرفته است، می‌گوید: ”زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است“. زخم شمشیر، خوب می‌شود، ولی زخم زبان، خوب نمی‌شود و در این مورد داستانی می‌گویند: در زمان قدیم مرد هیزم شکنی بود که با زنش در کنار جنگلی توی یک کلبه زندگی می کرد. مرد هیزم شکن هر روز تبرش را برمی داشت و به جنگل می رفت و هیزم جمع می کرد. یک روز که مشغول کارش بود صدای ناله ای را شنید و به طرف صدا رفت. دید توی علف ها شیری افتاده و یک پایش باد کرده، به خودش جرات داد و جلو رفت.
 
شیر به زبان آمد و گفت : «ای مرد یک خار به پام رفته و چرک کرده بیا و یک خوبی به من بکن و این خار را از پایم درآور.» مرد جلو رفت و خار را از پای شیر درآورد. بعد از این قضیه شیر و مرد هیزم شکن دوست شدند. شیر بعد از آن به مرد در شکستن هیزم کمک می کرد و آنها را به آباد





مادر و فرزند...


در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستي عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم .
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم !
ادامه مطلب :منبع . http://mardsafarbash.blog.ir/rss





راه هایی برای شناخت شخصیت آدمها


بعضی افراد سعی می کنند به خیال خودشان با مهارت هرچه تمام تر طوری صحبت کنند که افکار و نیات قلبی و ‌درونی شان مشخص نشود. مثلاً نزدیک به یک ساعت از دوستي، محبت و یکرنگی صحبت می کنند اما کوچکترین ‌آشنایی با آن ندارند! با 
ادامه مطلب :منبع . http://sayeboonman.blog.ir/rss





راه هایی برای شناخت شخصیت آدمها


بعضی افراد سعی می کنند به خیال خودشان با مهارت هرچه تمام تر طوری صحبت کنند که افکار و نیات قلبی و ‌درونی شان مشخص نشود. مثلاً نزدیک به یک ساعت از دوستي، محبت و یکرنگی صحبت می کنند اما کوچکترین ‌آشنایی با آن ندارند! با 
ادامه مطلب :منبع . http://sayeboonman.blog.ir/rss





جای خالی خواهر نداشته...


در زندگی روزهایی بوده که با تمام وجود دلم خواسته خواهر داشته باشم. نه که ارتباطم با مادرم صمیمی نبوده باشه یا دوستي نباشه که بتونم باهاش حرف بزنم. نه... اما خب همیشه فکر کردم خواهر یه چیز دیگه ست. می دونی،  اگه الان خواهری بود که می دید من خوش خوراک، این روزا اشتهای هیچی رو ندارم و از دیدن پفک و لواشک ذوق نمی کنم، وقتی می دید مدام بهانه می گیرم و یه چیزی مثل یه تکه سنگ تو گلوم بالا و پایین میره و نفس کشیدن رو برام سخت کرده، می فهمید حتما یه چیزیم هست. می فهمید نیاز دارم به این که یه دل سیر براش از چیزایی بگم که برا هیشکی نگفتم و زارزار گریه کنم تو بغلش تا شاید حالم خوب بشه... این روز ها چقدر بیشتر از همیشه دلتنگ خواهری میشم که هیچ وقت نداشتمش... :منبع . http://chakavaak.blog.ir/rss





سکوت


زنگ زدم به دوستي که دقیقا با هم باردار شدیم .....دخترش گوشی رو برداشت و با زبون خنده دارش با من حرف زد....منم چند دقیقه انگار که منظور همدیگه رو میفهمیدیم باهاش حرف زدم البته نمیدونم چرا وسط حرف من قطع کرد!!!!یاد تو افتادم که طبق سناریوی تکراری اگه تو بودی الان........
حس میکنم حرفام با تو ته کشیدن.
شاید در اینجا رو ببندم.
حالا اگه کسی اینجا رو خوند که ممنونم ازش.اگه هم نخوند هیچ اتفاق خاصی نمیوفته.....انگار از اول قرار نبوده بیوفته.....
من حس بیخودی دارم.حس یه ادم که زندگیش مثل نوار مغزی یه ادم مرگ مغزی شده.....کارهای تکراری و بدون هیچ شادی....مثل عنکبوتی که تار تنیده و خودش لای تارها داره اسیر میشه.
شاید یه مدت سکوت حالم رو بهتر کنه.
تو که میدونی مادرت به چه چیزی احتیاج داره؟؟؟
نه ...
:منبع . http://rimaaa.blog.ir/rss





وقتی نمی نویسی


بسم الله
وقتی نمی نویسم
معمولا اتفاق خوبی برای نوشتن نیست
به قول دوستي
از دردهای کوچک است که آدمها می نالند
درد که خیلی بزرگ شد
آدم لال می شود.
دوستان عزیزم، می شود به حال من کمی دعا کنید؟ از خدا برای قلب کوچک بی طاقتم کمی صبر بخواهید، برای ذهنم کمی بزرگ منشی و درایت، برای روحم آرامش و دیدن همه چیز از بالا و توکل و توسل، برای بدنم قدرت و توان بیشتر، برای پیدا کردن راه حلی برای مشکلات خانواده پدری ام و مشکلات درست شده در خانواده همسرم، در کنار همه اینها می شود من انقدر آرام باشم که وظیفه ام را که به قدر وسعم انجام دادم همچنان از نظر روحی کشش وقت گذاشتن برای اهداف شخصی ام که سررسید زمانی شان سر آمده داشته باشم؟ می شود؟ می شود خدا باز معجزه نشانم دهد؟ :منبع . http://mahboobehabib.blog.ir/rss





اَندَر اَحوالآت ِ امروز 14 دی


خوب باید بگم که بلاخره مهر و امضای لعنتی و تا ساعت 16 اداری ازشون گرفتم :|
کسایی که در جریان نیستن ( برگه های کارورزیمو میگم ) :)
آقای معاون 63 یی هستن و چند ماه از داداش اینجانب کوچک تر تازه فهمیدم چرا هنوز خیلی سرسنگین و محترمانه باهاش نیستم :))) 
خداییش اینایی که با امور دولتی درگیرن چی میکشن بخدا :| ارباب رجوع جماعت بدبخت مملکته با این وضعیت اینقدر بالا و پایین میکنن آدمو!
اینقدر دیر شد که دانشگاه به فردا موکوول کردیم با دوستي بریم امضا و نمره مدرس بگیریم و ختم این تِرم ُ اعلام کنم :)) و بصورت درست درمون برای ارشد بشینم بخونم ^^
این مدت همش حس اینو دارم یا زیادی خوابیدم یا زیادی بی خوابم! :| اصلا ی ِ حس گُنگی ِ لعنتی :/ :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





اَندَر اَحوالآت ِ امروز 14 دی


خوب باید بگم که بلاخره مهر و امضای لعنتی و تا ساعت 16 اداری ازشون گرفتم :|
کسایی که در جریان نیستن ( برگه های کارورزیمو میگم ) :)
آقای معاون 63 یی هستن و چند ماه از داداش اینجانب کوچک تر تازه فهمیدم چرا هنوز خیلی سرسنگین و محترمانه باهاش نیستم :))) 
خداییش اینایی که با امور دولتی درگیرن چی میکشن بخدا :| ارباب رجوع جماعت بدبخت مملکته با این وضعیت اینقدر بالا و پایین میکنن آدمو!
اینقدر دیر شد که دانشگاه به فردا موکوول کردیم با دوستي بریم امضا و نمره مدرس بگیریم و ختم این تِرم ُ اعلام کنم :)) و بصورت درست درمون برای ارشد بشینم بخونم ^^
این مدت همش حس اینو دارم یا زیادی خوابیدم یا زیادی بی خوابم! :| اصلا ی ِ حس گُنگی ِ لعنتی :/ :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





اَندَر اَحوالآت ِ امروز 14 دی


خوب باید بگم که بلاخره مهر و امضای لعنتی و تا ساعت 16 اداری ازشون گرفتم :|
کسایی که در جریان نیستن ( برگه های کارورزیمو میگم ) :)
آقای معاون 63 یی هستن و چند ماه از داداش اینجانب کوچک تر تازه فهمیدم چرا هنوز خیلی سرسنگین و محترمانه باهاش نیستم :))) 
خداییش اینایی که با امور دولتی درگیرن چی میکشن بخدا :| ارباب رجوع جماعت بدبخت مملکته با این وضعیت اینقدر بالا و پایین میکنن آدمو!
اینقدر دیر شد که دانشگاه به فردا موکوول کردیم با دوستي بریم امضا و نمره مدرس بگیریم و ختم این تِرم ُ اعلام کنم :)) و بصورت درست درمون برای ارشد بشینم بخونم ^^
این مدت همش حس اینو دارم یا زیادی خوابیدم یا زیادی بی خوابم! :| اصلا ی ِ حس گُنگی ِ لعنتی :/ :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





اَندَر اَحوالآت ِ امروز 14 دی


خوب باید بگم که بلاخره مهر و امضای لعنتی و تا ساعت 16 اداری ازشون گرفتم :|
کسایی که در جریان نیستن ( برگه های کارورزیمو میگم ) :)
آقای معاون 63 یی هستن و چند ماه از داداش اینجانب کوچک تر تازه فهمیدم چرا هنوز خیلی سرسنگین و محترمانه باهاش نیستم :))) 
خداییش اینایی که با امور دولتی درگیرن چی میکشن بخدا :| ارباب رجوع جماعت بدبخت مملکته با این وضعیت اینقدر بالا و پایین میکنن آدمو!
اینقدر دیر شد که دانشگاه به فردا موکوول کردیم با دوستي بریم امضا و نمره مدرس بگیریم و ختم این تِرم ُ اعلام کنم :)) و بصورت درست درمون برای ارشد بشینم بخونم ^^
این مدت همش حس اینو دارم یا زیادی خوابیدم یا زیادی بی خوابم! :| اصلا ی ِ حس گُنگی ِ لعنتی :/ :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





عقلم سرِ جاشه!


ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست، نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
[وحشی بافقی]

بی انصافانه نوشت: دو تا مسکن خورده و همچنان از دل درد به خود میپیچد و ساعت 4 صبح است.
ربطِ عنوان به پست نوشت: یه دوستي گفت که هر وقت عقلت برگشت سر جاش برگرد. خواستم بهش بگم عقلم سر جاشه منتهی دل نیست کبوتر! :) :منبع . http://never-giveup.blog.ir/rss





عقلم سرِ جاشه!


ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخواست، نشیند
از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم
[وحشی بافقی]

بی انصافانه نوشت: دو تا مسکن خورده و همچنان از دل درد به خود میپیچد و ساعت 4 صبح است.
ربطِ عنوان به پست نوشت: یه دوستي گفت که هر وقت عقلت برگشت سر جاش برگرد. خواستم بهش بگم عقلم سر جاشه منتهی دل نیست کبوتر! :) :منبع . http://never-giveup.blog.ir/rss





دخترانی که همواره محکوم شده اند...


در جامعه ای که دخترهایش همواره محکوم بوده اند به پول دوستي و آهن پرستی، پاسخ دادن به یک سوال ضروری به نظر می رسد. از آخرین باری که مردی عاشقانه پای دختر مورد علاقه اش ایستاده، چقدر می گذرد؟ از آخرین باری که دختری عاشق شده،  برای خودش رویاهای رنگارنگ بافته و هر صبح به امید وصال یار چشم گشوده، اما در انتها یار رهایش نکرده چطور؟ چه تعداد از همین مردان عاشق پیشه، وقتی از علاقه ی طرف مقابل آگاه شدند، زیر حرف هایشان نزدند، بار سفر را نبستند و غرور طرف مقابلشان را له نکرده اند؟
این رفتار بعضی از هم جنس هایم را تایید نمی کنم اما می خواهم بدانم وقتی نمی توانید به او عشق بی منت و بی درد هدیه کنید، چرا باید از این که او بخواهد برای یک بار هم که شده راحع به آینده اش منطقی تصمیم بگیرد تعجب کنید؟ ها؟ :منبع . http://chakavaak.blog.ir/rss





GURU


تو آرام و مطمئن گام برمیداری،پاهایت وقت راه رفتن بر صورت زمین بوسه میزند.زمین راه رفتنت را دوست دارد.آرام،مهربان،فروتن و مطمئن.تو با جاذبه دوستي.تو با نمیمه ی زمینیت در صلحی،صلحی پایدار.وقتی گام برمیداری از هر گامت آگاهی.هر بار آگاهانه پاهای لطیفت را بلند میکنی و دوباره بر زمین میگذاری.
تمام واژه هایت گلچین شده و آگاهانه است.نه این که از سر تزویر باشد،نه این که فکر شده و آماده کرده باشد،تمامشان از میان قلب لطیفت تراوش میکند.تمامشان از آگاهی برتری منشا میگیرد.برتر از حواس.برتر از اندیشه.
خدا را شکر میکنم به خاطر تو.خدا را به خاطر عشق و انرژی خالص و پایدارت شکر میکنم فرشته بانوی آسمانی.و هزاران هزار بار هر روز ممنونم از این که سخاوتمندانه و مهربانانه شعله ی آگاهیت را به ما ارزانی میداری.
:منبع . http://derakht-baad-taab.blog.ir/rss





تو را من چه دوست دارم


#تو_را_من_چه_دوست_دارمتو را دوست دارم!تو را من چه دوست دارمتو که بوی عطر نعناهای تازه نیشابور می دهداین حریر گیسوان سیاه و سپید زندگیتچه خوب می شناسم من آواز کبوتران بی قرار دامنت راوقتی فوج به فوج می‌آورند خبر باران بهاران را به کوهها...
دارمت دوست، ای دوستِ دوستي هایم!رفیق تازگی یاسهاآشنای بوته بوته ستارگان در دور دستهای عاشقینمی دانیچه صمیمی هستی برای این «من» بی «تو»دوست دارم تو را،تو که برای قمری های شعرهایممی پاشی هر روز، هزاران هزار خرمن گندم تو را دوست دارمتو که گلوبندت، همیشه  لبخند است و مهربانیو دستان بوی تازگی بهار نارنج می دهندتو نارنجستان همیشه بهار منی!راستی که  سنت هر چه می رود بالاتر زیباتر می خندی زندگی‌ را شیطنت ها کودکیت را هیچگاه انکار نکرده ایای صمیمی چون پشت بام های جوانی عشق!تو را من دوست دارم دوستت دارم، ای از ابد تا ازل حوای من!تو را دوست دارمو می دانم بوی «پهلوی»





نه بابا یکم شانسُ دارم :D


امروز در همین حد که ارائه پروژه ام کلی سرش استرس دادم کنسل شد :)) و افتاد هفته بعد  و کلاس دومم نمره ام بالاترین بود خیلی حالم و خوب کرد ^^ . اینکه برادرم بجای 10هزارتومن 100هزارتومن پول ریخت به حسابم :))) کلی به شانس داشتنم امیدوار شدم!  و همچنین از تعریف استاد بخاطر کارت ویزیتی که طراحیش کردم ^^ 
قسمت بد ماجرا اینجاس که هفته بعد همزمان 2 تا ارائه دارم :| و نمیدونم چطوری باید دوتا کلاسارو باهم هندلشون کنم >_< 
و اینکه خبر بدی شنیدم که نمیتونم حرفشو بزنم! :/ کلا یجوری باید ی ِ زَهری تو روز و شبم باشه دیگه -_-
X فردا تولده ِ استاد خان ِ  ( تقلید از دوستي ) بخاطر بچه ها کنسل شُد :|
X به تولد کسی که خوشم نمیاد ازش دعوت شدم توسط کسی که کلا خوشم نمیاد ازش :/
X برم پروژه فردامو تکمیل کنم که گرفتارم هنوز 6_6  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





نه بابا یکم شانسُ دارم :D


امروز در همین حد که ارائه پروژه ام کلی سرش استرس دادم کنسل شد :)) و افتاد هفته بعد  و کلاس دومم نمره ام بالاترین بود خیلی حالم و خوب کرد ^^ . اینکه برادرم بجای 10هزارتومن 100هزارتومن پول ریخت به حسابم :))) کلی به شانس داشتنم امیدوار شدم!  و همچنین از تعریف استاد بخاطر کارت ویزیتی که طراحیش کردم ^^ 
قسمت بد ماجرا اینجاس که هفته بعد همزمان 2 تا ارائه دارم :| و نمیدونم چطوری باید دوتا کلاسارو باهم هندلشون کنم >_< 
و اینکه خبر بدی شنیدم که نمیتونم حرفشو بزنم! :/ کلا یجوری باید ی ِ زَهری تو روز و شبم باشه دیگه -_-
X فردا تولده ِ استاد خان ِ  ( تقلید از دوستي ) بخاطر بچه ها کنسل شُد :|
X به تولد کسی که خوشم نمیاد ازش دعوت شدم توسط کسی که کلا خوشم نمیاد ازش :/
X برم پروژه فردامو تکمیل کنم که گرفتارم هنوز 6_6  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





نه بابا یکم شانسُ دارم :D


امروز در همین حد که ارائه پروژه ام کلی سرش استرس دادم کنسل شد :)) و افتاد هفته بعد  و کلاس دومم نمره ام بالاترین بود خیلی حالم و خوب کرد ^^ . اینکه برادرم بجای 10هزارتومن 100هزارتومن پول ریخت به حسابم :))) کلی به شانس داشتنم امیدوار شدم!  و همچنین از تعریف استاد بخاطر کارت ویزیتی که طراحیش کردم ^^ 
قسمت بد ماجرا اینجاس که هفته بعد همزمان 2 تا ارائه دارم :| و نمیدونم چطوری باید دوتا کلاسارو باهم هندلشون کنم >_< 
و اینکه خبر بدی شنیدم که نمیتونم حرفشو بزنم! :/ کلا یجوری باید ی ِ زَهری تو روز و شبم باشه دیگه -_-
X فردا تولده ِ استاد خان ِ  ( تقلید از دوستي ) بخاطر بچه ها کنسل شُد :|
X به تولد کسی که خوشم نمیاد ازش دعوت شدم توسط کسی که کلا خوشم نمیاد ازش :/
X برم پروژه فردامو تکمیل کنم که گرفتارم هنوز 6_6  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





نه بابا یکم شانسُ دارم :D


امروز در همین حد که ارائه پروژه ام کلی سرش استرس دادم کنسل شد :)) و افتاد هفته بعد  و کلاس دومم نمره ام بالاترین بود خیلی حالم و خوب کرد ^^ . اینکه برادرم بجای 10هزارتومن 100هزارتومن پول ریخت به حسابم :))) کلی به شانس داشتنم امیدوار شدم!  و همچنین از تعریف استاد بخاطر کارت ویزیتی که طراحیش کردم ^^ 
قسمت بد ماجرا اینجاس که هفته بعد همزمان 2 تا ارائه دارم :| و نمیدونم چطوری باید دوتا کلاسارو باهم هندلشون کنم >_< 
و اینکه خبر بدی شنیدم که نمیتونم حرفشو بزنم! :/ کلا یجوری باید ی ِ زَهری تو روز و شبم باشه دیگه -_-
X فردا تولده ِ استاد خان ِ  ( تقلید از دوستي ) بخاطر بچه ها کنسل شُد :|
X به تولد کسی که خوشم نمیاد ازش دعوت شدم توسط کسی که کلا خوشم نمیاد ازش :/
X برم پروژه فردامو تکمیل کنم که گرفتارم هنوز 6_6  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





تک سلولی ِ فهیم !


| یه ویروس با اصل و نسب و با کمالاتی وارد خونه شده بعد انقدر فهم و درک و شعورش بالاست که تقسیم وظایف کرده هم خودش به کارهاش برسه هم ماها ، به یه طریقی همه راضی باشن خلاصه‌. اینجوری که کلاً آبریزش بینی و محدوده تنفسی رو به من سپرده ، بدن درد و کوفتگی رو به برادرم محول کرده ، گلودرد و سرفه هم به مامانم واگذار شده و نهایتاً سردردش هم با پدر گرام هست ، خیلی شیک و مسالمت آمیز همه با هم کنار اومدیم. گفتم خلاصه در جریان باشید یه همچین ویروس خانواده دوستي هم اومده به نفعتونه باهاش راه بیایین !  | :منبع . http://1ta414.blog.ir/rss





زندگی یگانه است. آدم‌ها دوگانه و چندگانه‌اند...


پیش آمده فیلمی را ببینی، کتابی را بخوانی و حس کنی بخشی از زندگی آدمی انگار با الهام یا تأثیر از آن شکل گرفته و رقم خورده؟ مثلاً فکر کنی آدمی عاشق شخصیت آن داستان یا فیلم شده و در دنیای واقعی وقتی کسی را شبیه او یافته خواسته که این عشق را به مرحله عینیت برساند؟
من بعد از دیدن "زندگی دوگانه ورونیکا" این حس را درمورد مقطع احساسی دوستي داشتم! نمیدانم چرا ورونیک را شبیه آنی یافتم که در جانِ آن دوست نشسته بود... و نمیدانم چر این را تصادف ندانستم! من گمان کردم او تجلی ورنیک را در آن دختر دیده بود... 
پی نوشت: موسیقی این فیلم عالی ست... عالی ... آنچنان که هویت مجزایی برای خودش جدای از فیلم نزد مخاطب پیدا میکند... :منبع . http://lagen.blog.ir/rss





تجربه ی تلخ


هوالمحبوب
تجربه ثابت کرده هر دوستي که ازدواج میکنه دیگه نمیتونه دوست باقی بمونه.
تجربه ثابت کرده کسی که ازدواج میکنه دیگه نمیاد وبلاگ منو بخونه.
تجربه ثابت کرده که تو دیگه نمیتونی هر وقت دلت خواست ببینیش.
تجربه ثابت کرده بعد از ازدواج اولویتت رو برای خیلی ها از دست میدی.
تجربه تلخ و سخت به دست میاد ولی باید به تنهایی های بعد از ازدواج دوستام عادت کنم.
تنهایی هایی که شاید منجر بشه به تعطیلی اینجا.
وقتی کسی که باید، نمیاد و نمیخونه و سرش به خوشی هاش گرمه،که اگرم بیاد و بخونه اونقدر فضا براش دور و غیر قابل فهمه که حرفهاش دیگه اون صداقت سابق رو نخواهد داشت!
کم کم داره بهم ثابت میشه که همه چیز فانی است.
:منبع . http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/rss





«آخ از این روزمرگی ها که شده بخت ما در فال زندگی...»


+ از کلاس زبان لعنتی صبح جمعه ها بگویم که ...
بحث امروز کلاس free discussion به موضوع "ازدواج یا سینگولاریتی!" اختصاص داشت! استاد بعد از شنیدن تمام جملات قصار و طنزآمیز‌ـمان درباره‌ی فواید و مضرات ازدواج؛دست آخر از قشر مزدوج کلاس پرسید که "آیا اگر به زمان ازدواج برگردید،همین مسیر را می آیید ؟!" ... نتیجه جالب بود! تمام شش یا هفت نفر در لفافه اذعان به "خیر" داشتند! حتی "ه جیمی" - با آن لهجه‌ی خودنمایانه‌اش که واقعا ذهن‌ـم را مغشوش میکند- ؛بی شرمانه میگفت که پشیمان است که چرا قبل از ازدواج رسمی،دختربازی یا حداقل "ازدواج سفید" را تجربه نکرده! نکته‌ی عجیب دیگر این است که این افراد با این تفکرات،همه از قشر تحصیل کرده‌ی جامعه هستند و علی الخصوص "ه جیمی" و "ر بی‌ریش" استاد دانشگاه نیز هستند!
ذهن‌ـم درگیر است! نکند تمام آنهایی که میشناسم،ادای عاشق ها را در می آورند در حالیکه از ازدواج پشیمان‌ـند و





«آخ از این روزمرگی ها که شده بخت ما در فال زندگی...»


+ از کلاس زبان لعنتی صبح جمعه ها بگویم که ...
بحث امروز کلاس free discussion به موضوع "ازدواج یا سینگولاریتی!" اختصاص داشت! استاد بعد از شنیدن تمام جملات قصار و طنزآمیز‌ـمان درباره‌ی فواید و مضرات ازدواج؛دست آخر از قشر مزدوج کلاس پرسید که "آیا اگر به زمان ازدواج برگردید،همین مسیر را می آیید ؟!" ... نتیجه جالب بود! تمام شش یا هفت نفر در لفافه اذعان به "خیر" داشتند! حتی "ه جیمی" - با آن لهجه‌ی خودنمایانه‌اش که واقعا ذهن‌ـم را مغشوش میکند- ؛بی شرمانه میگفت که پشیمان است که چرا قبل از ازدواج رسمی،دختربازی یا حداقل "ازدواج سفید" را تجربه نکرده! نکته‌ی عجیب دیگر این است که این افراد با این تفکرات،همه از قشر تحصیل کرده‌ی جامعه هستند و علی الخصوص "ه جیمی" و "ر بی‌ریش" استاد دانشگاه نیز هستند!
ذهن‌ـم درگیر است! نکند تمام آنهایی که میشناسم،ادای عاشق ها را در می آورند در حالیکه از ازدواج پشیمان‌ـند و





یک مشت بغض سنگین


من خیلی آدم ِ حرف زدن نیستم. اعتراف می کنم که کمی تا قسمتی ابری توی به کار بردن کلمات به اصطلاح قلبمه و سلمبه مهارتی ندارم. شاید اصلا حتی این ضعف از توی نوشته هایم کاملا هویدا باشد. دلیلش را هم خوب می دانم. اینکه تابحال شاید تمام وقتم را برای انجام کارهای کاملا دم دستی خرج کرده باشم. شاید بزرگ ترین ایرادم این بود که هیچ وقت توی انتخاب هایم برای دوستي و معاشرت دست نگذاشتم روی آدم های اهل مطالعه. آدم های بوک ورم طور. آدم هایی که وقتی حرف می زنند دلت بخواهد دکمه مکثشان را بزنی و قلم و کاغذ برداری خط به خط حرفایشان را ثبت کنی. من توی انتخاب هایم اشتباه کردم. چیزی که به شدت این روزها دارد اذیتم میکند همین وقت های سر شده با آدم ها و کارهای کاملا سطحی و بدون هدف بوده. مقدمه پیشرفت اعتراف است. اعتراف به شکست. اعتراف به خطا. اینکه بخواهم بگویم تابحال نتوانسته ام تمرکز کنم روی برنامه کاری ام برای ار





یک مشت بغض سنگین


من خیلی آدم ِ حرف زدن نیستم. اعتراف می کنم که کمی تا قسمتی ابری توی به کار بردن کلمات به اصطلاح قلبمه و سلمبه مهارتی ندارم. شاید اصلا حتی این ضعف از توی نوشته هایم کاملا هویدا باشد. دلیلش را هم خوب می دانم. اینکه تابحال شاید تمام وقتم را برای انجام کارهای کاملا دم دستی خرج کرده باشم. شاید بزرگ ترین ایرادم این بود که هیچ وقت توی انتخاب هایم برای دوستي و معاشرت دست نگذاشتم روی آدم های اهل مطالعه. آدم های بوک ورم طور. آدم هایی که وقتی حرف می زنند دلت بخواهد دکمه مکثشان را بزنی و قلم و کاغذ برداری خط به خط حرفایشان را ثبت کنی. من توی انتخاب هایم اشتباه کردم. چیزی که به شدت این روزها دارد اذیتم میکند همین وقت های سر شده با آدم ها و کارهای کاملا سطحی و بدون هدف بوده. مقدمه پیشرفت اعتراف است. اعتراف به شکست. اعتراف به خطا. اینکه بخواهم بگویم تابحال نتوانسته ام تمرکز کنم روی برنامه کاری ام برای ار





جهادی


سلام
داشتم به پست دیشبم دقت میکردم دیدم چقد خوب نوشتم.
آدما موجودات واقعا عجیبین، تا چند روز قبلش یه چیزی در مورد آدم میگن بعد مرگ 180 درجه عوض میشن. 
-------------
بیخیال از خودم تعریف نکنم :)
میخواستم اینو بگم که دکتر د. یه روحیه ی خیلی جالبی داره که واقعا جا داره بنویسم.
ایشون یه شیوه ی مدیریتی داره که میگه اگه میبینی یه کاری داره طول میکشه و بچه ها انجام نمیدن ، با کله حمله کن به کار و بچه ها حداقل بخاطر رعایت احترامم شده میان و کارو میگیرن دستشون.
برای مثال، آزمایشگاه رو چند روز بود قرار بود جابجا کنیم به یه جای دیگه وسایلشو ولی خب کند پیش میرفت کارا. امروز دکتر یه سر اومد آزمایشگاه و گفتش چرا نرفته چیزی و گفت شروع کنیم دیگه، دوتا میزو ببریم. بعد خودش رفت و یه سره میز رو گرفت. بچه ها هم همه بلند شدن و میزا رو جابجا کردن و ظرف 1.5 ساعت آزمایشگاه تا حداقل بگم 90 درصد جابجاییش انجام شد.







1 2 3 4 5 6 »