بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




در حد مورچه هم نیستیم؟!


متاسفانه بعضی از ما جوانان، از مورچه هم کم‌ همت‌تر هستیم و این باعث میشه در نزد اهل بیت علیهم‌السلام محبوب نباشیم؛
امام باقر علیه السّلام فرمود: من در باطن خود بغضی احساس‏ مى‏‌كنم با كسى كه كار و فعالیّت برایش دشوار مى‏‌نماید، به پشت در خانه مى‏‌خوابد و مى‌‏گوید: خدایا! روزى مرا برسان. و در طلب رزق نمى‌‏رود به طور كلّى كار را كنار گذاشته و از آنچه خداوند به بشر ارزانى داشته است بهره نمى‏‌گیرد در حالى كه مورچگان از لانه خویش براى طلب روزى بیرون مى‌‏آیند.*
درسته کار کمه اما خیلی از ما برای پیدا کردن کار هیچ تلاشی نمی‌کنیم و گاهی خیلی طاقچه‌بالا می‌ذاریم!
(این انمیشن دیرین دیرین را حتماً ببینید) (ربطی به مطلب ندارد).
__________________
*قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه‌السلام: إِنِّی أَجِدُنِی أَمْقُتُ الرَّجُلَ‏ یَتَعَذَّرُ عَلَیْهِ الْمَكَاسِبُ فَیَسْتَلْقِی عَلَى قَفَاهُ وَ یَقُولُ اللَّهُمَّ ارْ





یه چند روز دیگه


امروز صبح کم و بیش مه آلود بود. سرد هم بود. با خودم فکر کردم: هدف من از اینکه میخوام برم خارج از شهر این هست که خونه نباشم و بزنم به دل کوه و دشت ولی با این هوا میشه؟بعد این به فکرم رسید که هوای داخلِ شهر چندین درجه از بیرون گرم تر هست و اونجا سردتر. 
به آشنایی که داریم پیام دادم. گفت هوا سرد هست و فکر کنم بیای خونه نشین بشی چون میگی قصدت بیرون رفتن هست و گردش.
با خودم فکر کردم چه مرضی هست برم ولی بشینم تو خونه؟!
به همین دلیل صبر میکنم کمی هوا گرم تر بشه. قرار باشه خونه بشینم و جایی نرم، چه کاریه آخه؟ :منبع . http://mr-lean.blog.ir/rss





روش هایی برای رفع پینه پا!


پینه ی پا یک برآمدگی استخوانی است که از کنار انگشت بزرگ پا بیرون زده است. پینه ها زمانی سربرمی آورند که استخوان انگشت بزرگ پا منحرف شده و انگشت شست به سمت انگشت دوم خم گردد. این فشار وارده، مفصل انگشت شست پا را به سمت بیرون هل می دهد.
ادامه مطلب :منبع . http://dandankart.blog.ir/rss





نفسهای آخر پاییز


فردا شب چله است. قبلا میخواستم برای سرباز پیام بدم ولی الان میبینم خیلی غلط این کار. وقتی کسی نمیخواد تمام قد از رابطه باهاش بکشید بیرون. مثل دندون کرم خورده باید اون رابطه کشید و انداخت بیرون! حتی نباید اون پر کرد یا دندون جاش گذاشت. باید جاش خالی بمونه ..زخمش باید ببینید همیشه تا یادتون نره که درست رفتار کنید! 
فردا میخوام توی یه برنامه خیریه شرکت کنم و برم یه بیمارستانی و به بچه های بیمار سر بزنم. البته مرخصی باید بگیرم :)
تصمیم گرفتم اگه سرباز خبری ازش شد، مثل یه بالغ باهاش رفتار کنم و بهش بگم چه کار زشتی کرده. آخه دوستام همه گفتن بلاکش کن، جوابش نده و ... :منبع . http://dashtehamvar.blog.ir/rss





تکرار یک شب


در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی سینه اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک کسی همین گونه بازویش را فشرده است...
پرت شد به گذشته، به سالها قبل، به همان اتفاق!
آن شب هم زمستان بود، در کنار او و دیگران برای قدم زدن به خارج از خانه رفته بودند، هنگام بازگشت به خانه، دخترک و او عقب تر از دیگران و درکنار یکدیگر حرکت می کردند، در کسری از ثانیه او دستش را به دور دخترک انداخت و بازویش را فشرد...
با صدای مادرش از رویا بیرون آمد:
- عه! چرا سرعتت کم شد؟!
دخترک تازه فهمید با رفتن به خاطراتش، ناخودآگاه قدم هایش سست شده اند و مادرش که پشت سرش بود، داشت با او





تکرار یک شب


در یک شب زمستانی، دخترک با خانواده اش درحال بازگشت از میهمانی بود، هوا سرد بود، دخترک در خودش جمع شده بود، دستهایش را روی سینه اش گره کرده بود تا گرم شود، با سرعت گام برمیداشت که زودتر به خانه برسد، در همان حال بود که متوجه شد بازوی خود را با دستش گرفته و می فشارد، احساس کرد که این اتفاق خیلی برایش آشناست، یک روزی یک جایی یک کسی همین گونه بازویش را فشرده است...
پرت شد به گذشته، به سالها قبل، به همان اتفاق!
آن شب هم زمستان بود، در کنار او و دیگران برای قدم زدن به خارج از خانه رفته بودند، هنگام بازگشت به خانه، دخترک و او عقب تر از دیگران و درکنار یکدیگر حرکت می کردند، در کسری از ثانیه او دستش را به دور دخترک انداخت و بازویش را فشرد...
با صدای مادرش از رویا بیرون آمد:
- عه! چرا سرعتت کم شد؟!
دخترک تازه فهمید با رفتن به خاطراتش، ناخودآگاه قدم هایش سست شده اند و مادرش که پشت سرش بود، داشت با او





دانلود انیمیشن آداما Adama 2015


خلاصه داستان:
“آداما” پسری 12 ساله که در روستایی دورافتاده واقع در غرب آفریقا همراه با
خانواده اش در وضعیت جنگی نابسامانی زندگی میکند و هرگز از روستا بیرون
نرفته است. اما زمانی که برادر بزرگترش “سامبا” یکباره ناپدید میشود، آداما تصمیم میگیرد از روستا بیرون برود و دنبالش بگردد…
ادامه مطلب :منبع . http://doustiha.blog.ir/rss





بیسکویت!


یادمه هشت سالم بود...
 یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت
 ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم
 وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن، 
من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن واسه همین تو صف موندم
 ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود 
الان پنجاه سالمه ،
اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد....
خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم
 ولی در نهایت من چیزی ندارم
 و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن.
از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خو





دندون عقل


دیروز رفتم دندون عقلمو کشیدم. واااااای به قدری درد گرفت که جلو دکتر ناخداگاه پاهامو جمع کردم تو سینم میگفت خیلی درد داره؟ گفتم بله خییییلی زیاد. گفت ریشش کجه راحت در نمیاد با اینکه 4 تا آمپول بیحسی زدم برات بازم درد داری... 
وای داشتم میمردم پیش خودم میگفتم یعنی بمیرمم نمیرم بقیه دندون عقلامو بکشم. من واسه ارتودنسی قبلا 2 تا از دندونامو کشیده بودم اصلا درد نداشت فکر کردم اینم مثل هموناس با خیال راحت رفتم نشستم و بعد... 
به هر بدبختی بود دندونه رو کشید بیرون و کلی ذوووق میکرد که خداروشکر که نشکست کلی ام از کارش راضی بود. ولی منه بدبخت آش و لاش افتاده بودم رو صندلی فکم قششششنگ پیاده شد و از مطب اومدم بیرون دیروز تا شب خیییلی درد میکرد وحشتناک ولی الان خوبم خداروشکر. عح عح از دندون درد متنفرم  :منبع . http://mehshin.blog.ir/rss





امید و انگیزه...


در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد .بیمار دیگر در مدت این یک ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
ادامه مطلب :منبع . http://mardsafarbash.blog.ir/rss





فهم


  می کند یک خاک را صدگون نبات                    مردگان را زو حیات بی ممات
  وز ملک چون بگذرد، بس رتبت است             تا شدن در عالمی کان وحدت است
  آن شود کان ناید اندر وهم ها                       هست بیرون از عقول و فهم ها
                                                             رباب نامه:18 :منبع . http://c7422623.blog.ir/rss





زیر زمین! [شهید ایوب یاوری]


زن جوان انباری را گشت و صدا زد:

-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می شم ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه های گوشه حیاط. به سمت آنها رفت. خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می کرد.

زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!

ایوب از خنده ریسه می رود. زن دست دراز می کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد.

پیرزن انباری را می گردد و صدا می زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون بده.

هن هن کنان در حالی که از پادر





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی.


کافیه یه نخ ماهیگیری رو بندازی تو آب ، بعد چند ثانیه ، چوب پنبه ی قلاب حتمن میره پایین. این ماهی ها احمق تر از ماهی های جاهای دیگه نیستن ، موضوع این نیست ، تنها چیزی که اونا میخوان اینه که از آب بیاریشون بیرون ، از اونجا خلاص شون کنی. 
بیرون آب ، یکهو بهتر نفس میکشن ، تازه از شر سوزش ها و خارش هاشون هم خلاص میشن ، واسه همینه که راضی ان. بعدش میتونی هرکاری دلت خواست باهاشون بکنی ، ولشون کنی رو علف ها بمیرن یا سرشون رو بکوبی به یه سنگ ، فقط برشون نگردونی رودخونه به این بهونه که خیلی کوچیکن یا خوشگل نیستن ، تنها چیزی که میخوان همینه. توقع زیادی ندارن. 
گاهی وقت ها، رد که میشم ، وا می ایستم با ماهیگیر ها گپ بزنم. واسه اینکه سر صحبت رو باز کنم ، ازشون میپرسم :" وضع صید چطوره ؟ "
بهم جواب میدن " شکایتی نداریم. "
با یه نگاه به ته سطل هاشون ، همه چی رو میشه دید، شگفت آوره. خیلی از بیماری های پوستی





از بهترین های خانه


از بهترین روزهای در خانه بودن است. پیچاندم و برگشتم به وطن. غمی عجیب در شب های قبل چند روز تعطیلی هست. دیشب این غم سراسر تهران را گرفته بود : ماهایی که برای روزهایی فارغ شده بودیم و از آن شهر تنگ بیرون می زدیم و ساک ها بر دوش ، همه‌ی خستگی های روزهای پیشین در نگاه و شلوغی متروی ترمینال. این‌گونه یک شب عجیب می‌گذرد. شب‌هایی هست که در آن‌ها آدم فقط فکر می‌کند و کاری نمی‌کند. فقط می‌خواهد بگذرد. شب‌ها طولانی شده اند. شب‌ها خاصیتی در دل خود دارند.
اما در خانه بودن دنیایی است.زنگ می‌زند و برای نیم ساعت بیرون می رویم. شهر کوچک است و همه‌ی تصمیمات‌مان یک دقیقه ای است. ده دقیقه بعد پای کوه می رسیم و در سکوتی راه می رویم. از دلتنگی‌ها می‌گوییم و مشکلات و دیوانگی‌ها و برنامه ای برای هفته بعد و دلیل خسته بودن این روزها. خداحافظی است و یک «آخرین امتحانت کی است» که همیشه آخرهایش تکرار می‌شود. از امتحان





حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)


حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)
حقّ مرد بر زن
امام باقر علیه‌السّلام فرمود: زنی به خدمت رسول خدا صلّی‌الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد حقّ شوهر بر زن چیست؟ حضرت فرمود:
تطیعه و لا تعصیه، و لا تصدّق من بیت‌ها شیئاً الّا باذنه، و لا تصوم تطوّعاً الّا باذنه، و لا تمنعه نفس‌ها و ان کانت علی ظهر قفت، و لا تخرج من بیت‌ها الّا باذنه، فان خرجت بغیر اذنه لعنت‌ها ملائکة السّماء و ملائکة الارض و ملائکة الغضب و ملائکة الرّحمة حتّی ترجع الی بیت‌ها. 1
زن باید که فرمانبردار شوهر باشد و از او نافرمانی نکند، از متاع خانه چیزی بدون اجازه شوهر صدقه ندهد، روزه مستحبّی نگیرد مگر به اذن شوهر، او را از خود منع نکند اگر چه بر جهاز شتر باشد، و بدون اذن شوهر از خانه بیرون نرود، که اگر بدون اذن او بیرون رود فرشتگان زمین و آسمان و فرشتگان رحمت و عذاب او را لعنت کنند تا به خانه‌اش باز گردد.
ادامه مطلب :منبع . http:/





حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)


حق مرد بر زن در کلام معصومین(ع)
حقّ مرد بر زن
امام باقر علیه‌السّلام فرمود: زنی به خدمت رسول خدا صلّی‌الله علیه وآله شرفیاب شد و عرض کرد حقّ شوهر بر زن چیست؟ حضرت فرمود:
تطیعه و لا تعصیه، و لا تصدّق من بیت‌ها شیئاً الّا باذنه، و لا تصوم تطوّعاً الّا باذنه، و لا تمنعه نفس‌ها و ان کانت علی ظهر قفت، و لا تخرج من بیت‌ها الّا باذنه، فان خرجت بغیر اذنه لعنت‌ها ملائکة السّماء و ملائکة الارض و ملائکة الغضب و ملائکة الرّحمة حتّی ترجع الی بیت‌ها. 1
زن باید که فرمانبردار شوهر باشد و از او نافرمانی نکند، از متاع خانه چیزی بدون اجازه شوهر صدقه ندهد، روزه مستحبّی نگیرد مگر به اذن شوهر، او را از خود منع نکند اگر چه بر جهاز شتر باشد، و بدون اذن شوهر از خانه بیرون نرود، که اگر بدون اذن او بیرون رود فرشتگان زمین و آسمان و فرشتگان رحمت و عذاب او را لعنت کنند تا به خانه‌اش باز گردد.
ادامه مطلب :منبع . http:/





۲۴۶


هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید'
و هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان که عشق با شما سخن گوید او را باور کنید.
هر چند دعوت او رویاهای شما راچون باد مغرب در هم کوبد و باغ شما را خزان کند.
زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می نهد ' به صلیب نیز میکشد.
و چنانکه شما را می رویاند شاخ و برگ شما را هرس می کند.
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا میرود و ظریف ترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می کند .
همچنین تا عمیق ترین ریشه های شما پایین می رود و آنها را که به زمین چسبیده اند تکان می دهد.
عشق شما را چون خوشه های گندم دسته می کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده ی خوشه بیرون می آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می رهاند.
و به گر





مشق


چشمام داره از کاسه در میاد حقیقتا. این طوری که حس می کنم یه ذره در اومده و بین مغزم و بیرون از طریق چشمم هوا جریان داره...!!! ولی الان یادم اومد که امروز تصمیم گرفتم یه روزی دخترارو ببرم فلافلی فیلم ابد و یک روز با هم فلافل بزنیم و پیتزای 4 تومنی با نوشابه بطری ای. :منبع . http://glass-menagerie.blog.ir/rss





مشق


چشمام داره از کاسه در میاد حقیقتا. این طوری که حس می کنم یه ذره در اومده و بین مغزم و بیرون از طریق چشمم هوا جریان داره...!!! ولی الان یادم اومد که امروز تصمیم گرفتم یه روزی دخترارو ببرم فلافلی فیلم ابد و یک روز با هم فلافل بزنیم و پیتزای 4 تومنی با نوشابه بطری ای. :منبع . http://glass-menagerie.blog.ir/rss





مشق


چشمام داره از کاسه در میاد حقیقتا. این طوری که حس می کنم یه ذره در اومده و بین مغزم و بیرون از طریق چشمم هوا جریان داره...!!! ولی الان یادم اومد که امروز تصمیم گرفتم یه روزی دخترارو ببرم فلافلی فیلم ابد و یک روز با هم فلافل بزنیم و پیتزای 4 تومنی با نوشابه بطری ای. :منبع . http://glass-menagerie.blog.ir/rss





مشق


چشمام داره از کاسه در میاد حقیقتا. این طوری که حس می کنم یه ذره در اومده و بین مغزم و بیرون از طریق چشمم هوا جریان داره...!!! ولی الان یادم اومد که امروز تصمیم گرفتم یه روزی دخترارو ببرم فلافلی فیلم ابد و یک روز با هم فلافل بزنیم و پیتزای 4 تومنی با نوشابه بطری ای. :منبع . http://glass-menagerie.blog.ir/rss





دندون


مهراد کوچولوی من الان چند روزه وارد 7 ماهگی شده.  دقیقا 12 شهریور یعنی روزی که 6 ماهش تموم شد، خیلی تصادفی وقتی دستمو برده بودم تو دهنش که لثه هاشو واسش بخارونم،  یهو فهمیدم دندون کوچولوش از لثش سر زده بیرون. وااااای کلی ذوق کردم خیلی کیف داشت :منبع . http://mehshin.blog.ir/rss





لوکیشن: خانه مادربزرگی که 4 سالِ پیش رفت.


کتاب را در دستم میگیرم. همه آماده هستیم. میخواهیم از خانه بیرون بزنیم که میگوید: تو رو که نمیبریم! خون در رگ هایم میجوشد. میدوم سمت مادرم و میگویم: چرا من نباید بیام؟ او هم همین را میپرسد. با لجبازی میگوید: همین که گفتم! از خانه بیرون میزند. کت و شلوار آبی پوشیده و حالا کفش های مشکی اش را به پا میکند. دستش را دراز میکند و میگوید: کتابو بده من. میگویم: نمیدم. منم باید بیام. میرود کتاب دیگری بر میدارد. فریاد میزنم: ازت متنفرمممممم که همیشه میخوای اَدای آدمای فداکارو در بیاری. بدون این کتاب نمیتونی بری اونجا. خودش را به من میرساند.
- میدی یا بیام بزنمت؟
- بیا بزن.
وسط هال مینشینم. با قسمت سفت کتاب(جایی که تمام برگه هایش به هم متصل شده اند) مدام بر سرم میکوبد. یک بار، دو بار، سه بار... خون از سرم جاری میشود. مادر ضجه میزند و پدر با شدت بیشتری میکوبد.
[خوابهایم]-[22 دی 95] :منبع . http://never





در سفر، اما برای هیچ


م: می‌خواهم بپرسم که‌‌؛  اگر کسی را دوست داری، اما هیچ راهی برای دستیابی‌اش نمی بینی، چکار باید بکنی؟ چه طور بهش برسی؟ راهی آسان میشناسی؟ کاری آسان می ‌بینی که با عمل بهش تمنایت به همراهِ بت‌پیکر بهت برسد؟ 
او: تورا نمی‌شود شناخت، در هیچ شیوه. پس آنچه را که باید بهت نمی‌گویم. اینها را در فکرم می‌گویم، تو نمی‌شنوی.  به تو فقط می‌گویم که؛ - اوه دوست من، به درستی نمی‌دانم، شاید همانند تو و اغلب انسان‌ها در بند این مسئله ام. 
م: پس من در فکرم می گویم ‌؛ چه چیز من را نمی‌شناسی؟ در فکرت جواب بده. اما در بیرون ازت دوباره می پرسم. - چه غمگین! پس چکار می شود کرد؟ تکلیف ما انسانها چیست؟ 
او: در فکرم بهت جواب میدهم‌؛ چون تو همیشه آنکه پیش چشم‌ات است را می‌پرستی، تو کافرترین و مومن‌ترین بنده هستی. بنده‌ی تمام بتان عالم اگر روبرویت باشند، بت میسر را خیلی زود بنده، مخلص و مومن می‌شوی تا بتی دیگر. اما در





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان*


رزق روضه‌ی دهه‌ی‌ اول محرم هرسال با سال پیشش متفاوت است، بخصوص شب و روز عاشورا، حتی برای ما که فرسنگ‌ها دوریم.  
روز تاسوعا الهام زنگ زد که برای شب، در کلاس بچه‌های سه تا پنج‌ سال مربی کم دارند و بروم کمک. این یعنی کل سخنرانی و مداحی را در سالن نباید می‌بودم. باید سر بچه‌ها را گرم می‌کردیم و سرود تمرین می‌کردیم تا پایان مراسم. گفتم می‌آیم. ولی شب و ظهر عاشورا معمولا حال آدم سرجایش نیست. پیش خودم فکر کردم این‌هم‌ یک‌طورش است. 
بعد از نماز و شام (به قول خودشان «تبرک») با آیه رفتیم سمت کلاس بچه‌ها که هر چه می‌گذشت تعدادشان بیشتر می‌شد. جمعیت شب عاشورا و ظهر فردایش بیشتر از ظرفیت ساختمان به آن عظمت مرکز فرهنگی بود، حتی توی راه‌روها پر از آدم بود. آن شب ۴۵ بچه بهمان ملحق شدند که کنترلشان طبعا سخت بود. به غیر از من و الهام، ۵ مربی دیگر هم بودند. با اثر دستهایشان و رنگ قرمز، پرچم درست کردیم، با ر





آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان*


رزق روضه‌ی دهه‌ی‌ اول محرم هرسال با سال پیشش متفاوت است، بخصوص شب و روز عاشورا، حتی برای ما که فرسنگ‌ها دوریم.  
روز تاسوعا الهام زنگ زد که برای شب، در کلاس بچه‌های سه تا پنج‌ سال مربی کم دارند و بروم کمک. این یعنی کل سخنرانی و مداحی را در سالن نباید می‌بودم. باید سر بچه‌ها را گرم می‌کردیم و سرود تمرین می‌کردیم تا پایان مراسم. گفتم می‌آیم. ولی شب و ظهر عاشورا معمولا حال آدم سرجایش نیست. پیش خودم فکر کردم این‌هم‌ یک‌طورش است. 
بعد از نماز و شام (به قول خودشان «تبرک») با آیه رفتیم سمت کلاس بچه‌ها که هر چه می‌گذشت تعدادشان بیشتر می‌شد. جمعیت شب عاشورا و ظهر فردایش بیشتر از ظرفیت ساختمان به آن عظمت مرکز فرهنگی بود، حتی توی راه‌روها پر از آدم بود. آن شب ۴۵ بچه بهمان ملحق شدند که کنترلشان طبعا سخت بود. به غیر از من و الهام، ۵ مربی دیگر هم بودند. با اثر دستهایشان و رنگ قرمز، پرچم درست کردیم، با ر





آهنگ واژه‌ها دل از او برد ناگهان*


رزق روضه‌ی دهه‌ی‌ اول محرم هرسال با سال پیشش متفاوت است، بخصوص شب و روز عاشورا، حتی برای ما که فرسنگ‌ها دوریم.  
روز تاسوعا الهام زنگ زد که برای شب، در کلاس بچه‌های سه تا پنج‌ سال مربی کم دارند و بروم کمک. این یعنی کل سخنرانی و مداحی را در سالن نباید می‌بودم. باید سر بچه‌ها را گرم می‌کردیم و سرود تمرین می‌کردیم تا پایان مراسم. گفتم می‌آیم. ولی شب و ظهر عاشورا معمولا حال آدم سرجایش نیست. پیش خودم فکر کردم این‌هم‌ یک‌طورش است. 
بعد از نماز و شام (به قول خودشان «تبرک») با آیه رفتیم سمت کلاس بچه‌ها که هر چه می‌گذشت تعدادشان بیشتر می‌شد. جمعیت شب عاشورا و ظهر فردایش بیشتر از ظرفیت ساختمان به آن عظمت مرکز فرهنگی بود، حتی توی راه‌روها پر از آدم بود. آن شب ۴۵ بچه بهمان ملحق شدند که کنترلشان طبعا سخت بود. به غیر از من و الهام، ۵ مربی دیگر هم بودند. با اثر دستهایشان و رنگ قرمز، پرچم درست کردیم، با ر





a beautiful fault


1_خطای ستارگان بخت ما رو هر جوری بخونید بردید.چه یک باره مثل بلعیدن،چه آروم مثل مزه مزه کردن.
2_بدون شک بعضی بینهایت ها از بینهایت های دیگه بزرگ ترند
3_به بهاران:انگار ما همیشه ای مختصر اما بی نهایت رو با هم داشتیم.انگار این جمله از کتاب همونیه که باید بیرون کشیده بشه برای تو. :منبع . http://derakht-baad-taab.blog.ir/rss





a beautiful fault


1_خطای ستارگان بخت ما رو هر جوری بخونید بردید.چه یک باره مثل بلعیدن،چه آروم مثل مزه مزه کردن.
2_بدون شک بعضی بینهایت ها از بینهایت های دیگه بزرگ ترند
3_به بهاران:انگار ما همیشه ای مختصر اما بی نهایت رو با هم داشتیم.انگار این جمله از کتاب همونیه که باید بیرون کشیده بشه برای تو. :منبع . http://derakht-baad-taab.blog.ir/rss





مامان!!!!


اینروزا خیلی بخاطرمامانم ناراحتم.
خیلی برامون زحمت میکشه اما یکارایی میکنه که من اعصابم خورد میشه وباهاش دعوا میکنم، بعدش خیلی ناراحت میشم از کارم.
مثلا دیشب ساعت دوازده خسته از بیرون برگشتیم، صبح زودم که باید میرفتیم سرکار، من یعنی حتی حوصله نداشتم صورتم رو بشورم برم بخوابم.
دراین حد خسته بودم.
شام آوردم برای آقام، یعد شام مامانم گفت که چایی میخوری؟ آقام هم گفتن که اگه باشه میخورم.
منم گفتم باید درست کنم، اوهم گفت که نه نمیخورم؛،
حالا مامانم زور شده که برو درست کن،،،!!!!
هرچی هم شوهرم میگه نمیخورم میگه نه بزار بره درست کنه.
منم با دعوا رفتم آب گذاشتم رو گاز که جوش بیاد و با اخمممم غلیظ نشستم تا برم چایی رو دم کنم.
بعد آقام گفت که برو برام آب بیار،؛ چایی نمیخورم.
منم آب کردم تو لیوان آوردم؛، حالا مامانم گیرداده چرا نرفتی آب یخ!!!! درست کنی قشنگ لیوان رو با پارچ بزاری تو سینی براش بیاری!!
آ





کله رویایی


دوست داشتم یک تصویر گر وقتی اشک میریزی و من کله ت رو سفت توی بغلم میگیرم این صحنه رو نقاشی میکرد. که با نوازش هر دسته از موهات، گنجشکی به آسمون پرواز میکنه. نسیم ملایمی بین موهات میپیچه. یا اینکه گل بزرگی پوسته سرت رو میشکافه و بیرون میاد. بعد میشی کله گلدونی. یا کله رویایی حتی. :منبع . http://ymoon.blog.ir/rss





غزل نیمه تمام


یک غزل نیمه تمام
و دو تک بیت
البته قافیه تک بیت ها ربطی به غزل نیمه تمام نداره ولی چون با هم اومدن منم باهم میارمشون!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باید بفشارم به خودم سخت، تنت را
با شعر بدوزم به تنم، پیرهنت را...
از آمدن توست که روشن شده شعرم
مشغول تماشاست خدا، آمدنت را...!
+
دیوانگی و گرمی و آغوش من و تو!
 بیرون نتوان کرد از این شعر تبت را
+
چون بوسه داغیست که مهمان کنی ام باز
این بار محبت کن و بگذار لبت را... :منبع . http://barano.blog.ir/rss





دیباچه (بخش اول) - حکایت «شهرباز» و برادرش «شاه زمان»


حکایت کنند که یکی
از ملوک آل ساسان، سلطان جزایر هندوچین، دو پسر دلیر و دانشمند داشت به نام شهرباز
و شاه زمان. شهرباز که بزرگتر بود با تکیه بر دلیری و عدل و عدالت، قسمت وسیعی را
بگرفت و به حکومت پرداخت. شاه زمان هم پادشاه سمرقند گشت. شهرباز و برادرش شاه
زمان هر دو مدت دو دهه بر مقر حکومت خود به شادی روزگار سپری کردند. اما بعد از طی
دو دهه و پس از گذشت بیست سال، شهرباز هوسِ دیدار برادر کرد. شهرباز وزیر خود را
فراخواند و برای رساندنِ پیام خود او را به سوی شاه زمان گسیل داشت. شاه زمان همان
روز خرگاه به بیرون فرستاد و دگر روز مملکت خویش را که سمرقند بود به وزیر سپرد و
با زور برادر از شهر بیرون شد تا برای دیدار شهرباز روانه گردد ...


ادامۀ قصه را اینجا گوش
کنید. :منبع . http://shahrzadeqessegoo.blog.ir/rss





سکانس تپل خوشحال*


یکی از فانتزی‌هام در رابطه با انسان و بشریت اینه که کاش می‌شد آدم از جلد خودش یه دقیقه بیرون بیاد و بره وایسه روبروی خودش و یه نگاه سیر دلِ از بیرون به خودش داشته باشه!
قبول دارید آینه اصلا نمی‌تونه یه تصویر درست به آدم بده :| و اینو هم قبول دارید، که آدم وقتی در گذشته‌های دورِ خودش، لاغر باشه و بعد یهو استخون بترکونه و تپل مپل بشه، خودش هیچ وقت نمی‌تونه باور کنه که دیگه اون پوستِ استخون سابق نیست و دیگه الان واسه خودش هیکلی بهم زده :|
خلاصه که بعد از یک دوره وسواس رژیمی پیدا کردن و هی با عذاب وجدان هر لقمه رو پایین فرستادن _ البته که تهش رژیم به سرانجام و سرمنزل مقصود نمی‌رسید و ما می‌ماندیم و یک عذاب وجدان و همان وزن، که البته گاهی هم یکی دو کیلو بیشتر می‌دیدی مانده رو دستمان :| _ تصمیم گرفتیم کلا رژیم مژیم را بیخیال شده و همین خود ِ تپلمان را بر فرق سرمان جا داده و دوستش بداریم :دی تاز





باید هر شب روی رازی پرده بندازم که نیست


همین جوری وسط گریه 
وسط سر درد 
وسط،جواب دادن به اینکه خوبین شما؟!!
وسط نشستن کنج اتاق که من نمی تونم برم بیرون
وسط همه چی نشسته ام و دارم فکر می کنم
به اینکه هر کاری کردم، هر جایی رفتم 
الف چنان گند زد به همه چی که نتونستم بلند شم!! 
می ترسم اسمشو ببرم
می ترسم  و می ترسم و می ترسم و باز
وسط نفس*، نفس نفس می زنم خودمو!
*عاشقت میشم دوباره، عاشق اونی که نیست
:منبع . http://ladyanar.blog.ir/rss





کدوم ؟


خوبیه اینکه تنها زندگی کنی اینه که کسی نیست خونه رو کثیف کنه و همه جا رو به هم بریزه ، یه روز خونه رو تمیز میکنی و یه ماه کیفش رو میکنی ، وقتی حوصله نداری غذا نمیپزی و بعضی وقتها واسه خودت زندگی میکنی ، میری بیرون ، برای خودت کتاب میخری و فیلم میبینی و ... بدیش هم اینه که تنهایی! :منبع . http://maaan.blog.ir/rss





اظهار لدف:)


یک روز صبح مادرم بزور از رختخواب کشیدم بیرون همان مانتو شلوار سرهم صورتی با یک مقنعه سفید اتو کشیده بهم پوشاند وبعد از هزار قربان صدقه رفتن فرستادم که بروم یک جایی بنام مردسه...تا خاندن ونوشتن یاد بگیرم!
وقتی رسیدم مدرسه دیدم که ای وای!چرا همه ی بچه ها لباسهایشان دقیقا عین مال من هست؟؟حالا برگشتنه که مامان دنبالم می آید چطوری مرا بین اینهمه بچه که«لباسهایشان دقیقا عین مال من است»تشخیص دهد؟
یک خورده که گگذشت یک خانومی آمد وهمه را پشت سرهم کردوفرستاد توی یک اتاق که بهش میگفتند:«کلاس!»البته که خیلی هم بیریخت واز مد افتاده وبی کلاس بود:/
بعد مجبورمان کردند بنشینیم روی یک صندلی هایی که خیلی سفت وتنگ بودند...من میخاستم مقنعه ام را دربیاورم چون کله ام داشت زیرش می گندید ولی خانوم معلم چپ چپ نگاهم کرد ویکی از بچه ها هم بهم خندید...من هم برایش زبان درآوردم ولی معلم عصبانی شد وگفت:«برو دفتر!»
من نفه





اظهار لدف:)


یک روز صبح مادرم بزور از رختخواب کشیدم بیرون همان مانتو شلوار سرهم صورتی با یک مقنعه سفید اتو کشیده بهم پوشاند وبعد از هزار قربان صدقه رفتن فرستادم که بروم یک جایی بنام مردسه...تا خاندن ونوشتن یاد بگیرم!
وقتی رسیدم مدرسه دیدم که ای وای!چرا همه ی بچه ها لباسهایشان دقیقا عین مال من هست؟؟حالا برگشتنه که مامان دنبالم می آید چطوری مرا بین اینهمه بچه که«لباسهایشان دقیقا عین مال من است»تشخیص دهد؟
یک خورده که گگذشت یک خانومی آمد وهمه را پشت سرهم کردوفرستاد توی یک اتاق که بهش میگفتند:«کلاس!»البته که خیلی هم بیریخت واز مد افتاده وبی کلاس بود:/
بعد مجبورمان کردند بنشینیم روی یک صندلی هایی که خیلی سفت وتنگ بودند...من میخاستم مقنعه ام را دربیاورم چون کله ام داشت زیرش می گندید ولی خانوم معلم چپ چپ نگاهم کرد ویکی از بچه ها هم بهم خندید...من هم برایش زبان درآوردم ولی معلم عصبانی شد وگفت:«برو دفتر!»
من نفه





برم یا نرم؟


میگم دو سه روزی از شهر بزنم بیرون. آبادی جایی. دور از هیاهو. دور از این شهر. 
بزنم دلِ کوه و دشت. 
اینقدر راه برم. 
زیر آفتاب بشینم. دراز بکشم. به سبزه ها (اگه باشه) دست بکشم. آسمون آبی و ابرها رو ببینم. 
کوه که رفتم، از دور شهر و دم و دودی که رویِ اون رو گرفته نگاه کنم.
نفس بکشم.
نفس بکشم.
اگر تصمیم به رفتن شد، فردا بعد از ظهر تنهایی یا شب (با یکی از آشنایان که ماشین داره) خواهم رفت.
اگر چند روزی نبودم ببخشید. 
یه کیف همراه با یک دست لباس و حوله و یک جفت کفش اضافه. همین.
:-) :منبع . http://mr-lean.blog.ir/rss





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم .
+ بعضی ها هم اول باید دهانشان را آب بکشند بعد بگویند "عشق" (نویسنده در حال درآوردن ادای آن بعضی ها) :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم .
+ بعضی ها هم اول باید دهانشان را آب بکشند بعد بگویند "عشق" (نویسنده در حال درآوردن ادای آن بعضی ها) :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم .
+ بعضی ها هم اول باید دهانشان را آب بکشند بعد بگویند "عشق" (نویسنده در حال درآوردن ادای آن بعضی ها) :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





شاید به این همه امیدی که توی دلم هست و لبخندم و چشم هایم نمی آید


به هرکس می گویم روزی افسردگی را چشیده ام ، در کمترین سن ها به پوچی رسیده ام ، بارها به خودکشی فکر کرده ام اما موفق نشده ام ، قیافه اش دیدنی می شود . شاخ های نامرئی اش از سرش می زنند بیرون . چند لحظه ای هم برای هضم چیزی که گفته ام و رجوع به باورشان سکوت می کنند . بعد من در حالی که دارم توی چشم های گرد شده شان نگاه می کنم می گویم : پس به من نگو از دنیا بی خبرم .
+ بعضی ها هم اول باید دهانشان را آب بکشند بعد بگویند "عشق" (نویسنده در حال درآوردن ادای آن بعضی ها) :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





اعدام


پا خسته و مرده***دل شکسته و بازنده***ناخن شکسته و خونین***پیشانی زخمی و غمگین***دست کوتاه و دور***لب بسته و شور***چشم خیس و سر به زیر***عقل کور و گوشه گیر***سلول تابوت و تاریک***پنجره دور و باریک***شب وحشت طناب دار***روز نفس مرگ بار***زندانبان خشک و بی روح***گفت بیا بیرون***گویا امروز روز اعدام است***امروز روز تماشایی مردم است***آه قدمهای آخرم چه با لرز است***تمام دغدغه من چشمای مادر است***ماندن من در این دنیا چه کوتاه است***برای دیدن رفتن من جمعیت چه زیاد است :منبع . http://yadegari94.blog.ir/rss






1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 »