بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




من یک خانوم نیستم !


هوم ! من نمیتونم آروم و با طمانینه حرف بزنم. من نمیتونم بدو بدو نکنم ! نمیتونم وقتی کیف ام کوکه ، لی لی نرم ! نمیتونم پله های مدرسه رو آروم بالا پایین برم و دو تا دو تا نرم بالا ! استعداد من در پوشیدن ِ کفش پاشنه بلند در جایی بجز مهمونی ، صفره ! شایدم منفی ِبی نهایت! توانایی ِ اینو ندارم که وقتی توی آسمون ِ خدا ، یه عالمه ابرای کومولوس هست ، مثه یه خانوم ، سرمو بندازم پایین و راهمو برم! اصلا واسه همینم هست که خیلی زمین میخورم!! درخت انجیر ِ حیاط ِ مدرسه رو هم نگین دیگه! شما با وجود ِ اون همه انجیرای  گُنده ی زرد ، میتونین روی زمین بمونین و سر از بالای شاخه ها در نیارین؟ حالا هرچقدرم بهناز و زهرا بیان بگن " رفتنت اون بالا اصلا قابل درک نیست :| " و خب فدای سرم که قابل درک نیست! هر چقدرم که غزاله متنفر باشه از هر خوراکی ِ شیرین ای ، من به زور انجیر و شکلات بهش میدم! دختر بدی هستم که مامان هی





همایش جمعه خود را چگونه گذراندید ؟ :|


سر کله صبح از خواب برخاسته و دست و روی خود را شسته و لقمه ای چند نان و پنیر و گردو بر بدن زده و سپس با نام و یاد خدا ، دوان به سوی ِ مدرسه که حوزه ی آزمون ِ کانون مان است راهی شدیم ! 7:40 آزمون را شروع کرده اَند اَفتِر دَت ، سوالات را یکی پس از دیگری ( :| ) جواب داده و عمومی هایمان تمام گشت و دفترچه ی اختصاصی را اُپن نمودیم و دقیقا وسط ِ سوالات زیست ِ پیش دانشگاهی – که ده تای دومش گواه بود – بودیم که یهو اومدن گفتن " پاشین بیاین اتوبوس منتظره دم در " :| و خب لااقل من به فیزیک و ریاضی و شیمی نرسیدم :| دوان دوان رفتیم پایین و یکم کارای متفرقه انجام داده و پریدیم توی اتوبوس :| از این اتوبوس زرد قدیمی ها که چند سال پیشا – سالای 86 اینا گمونم :))) – اومده بود برامون =) ولی خدایی چه گنجایشی داشت ها :| 120 نفر آدمو سوار کرد ؛ برد با خودش :| اگرچه که دست من شمال شرق ِ کبد ِ غزاله بود و پای غزاله ه






1