بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




و تو چه خبر از زندگی ما داری


نمی‌دونم پسرهای خانواده‌ی پدریم چه چیزی در بابام و خانواده‌ی ما دیدن که فک می‌کنن ما میلیاردریم و هرموقع که می‌خورن به بی‌پولی انتظار کمک دارن!! و مشکل بزرگتر اینه که همیشه بی‌پولن! و تو ای عزیزِ بی‌پول! ضمن ابراز همدردی با تمام وجودم؛ آدم توی این وضعیت، مملکت رو عرض می‌کنم، که ازدواج نمی‌کنه اونم توی بی‌پولی! اگرم ازدواج می‌کنه با یکی هم‌سطح و هم‌فاز خودش ازدواج می‌کنه خب! تقصیر من و بابام نیست که همسر شما از فلان طائفه‌ی ایرانه و معتقدن فاصله‌ی بین عقد و عروسی نباید زیاد باشه! اصن من ریدم توی این سنت‌های مزخرف که فقط خرج کردنه و خرج کردن و خرج کردن!! :منبع . http://aleme-n.blog.ir/rss





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





32


امروز از صبح که بیدار شدم شروع کردم به غر زدن بعد هم گریه کردن
او هم مدام میخواست آرومم کنه
آخرش یادم اومد امروز جمعه اس و روز ماشین لباسشوئی
کلییییی لباس ریختم داخلش 
چند دقیقه بعد دیدم او با عجله در لاندری  روم* رو باز کرد و دیدیم کلی آب از زیر ِدرِ اتاقِ لاندری اومد تو سالن
عصر یه آقایی اومد درستش کرد -مشکل از راه آب لاندری بود- دوساعت پیش دوباره ماشین لباسشویی روشن کردیم که لباس های بدبخت نگندن!
دوباره ارور زد 
هیچی دیگه به سبک خاصی لباس ها رو از ماشین خارج کردم و الان هم او داره میشورتشون 
تا من باشم دیگه نا شکری نکنم

laundry room:اتاق رختشویی :منبع . http://turtlenecks.blog.ir/rss





255


توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگ





255


توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگ





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





من آآآآآآرزو میشم میرم تو برگا


این برف تهران برای من بود. یادته؟ تهران یادته؟ پارسالم از یک هفته قبل اومدنم هی خدا خدا کردم برف بباره. برف اومد. من اومدم. اما او نبود. امسالم خیلی دعا کردم. شاید فکر کنید دیوانه ام. نیستم. اما خیلی پای گل هام که آب می ریختم دعا کردم وقتی هم را می بینیم برفی بشه. یادمه با خنده گفتم... گفتم "بارون" و بعد یواشکی زیر اون کاج گفتم "یا برف". گل های من با خدا حرف می زنند. باز هم برف اومد. این بار من نبودم. :منبع . http://almostme.blog.ir/rss





اتفاقی بود...


پنج شنبه رفته بویم پارک بعد از اذان مغرب....موقع برگشتن از کنار خونه ی داییم رد شدیم،داداشم زد به پنجره ی خونشون همین طوری...یهو دختر داییم از آیفون گفت:کیه؟؟؟ما هم هیچی نگفتیم و در رفتیم...یهو داییم از خونه اومد بیرون تا سرکوچه اومد و ما رو دید بعد گفت بیاید تو اتفاقا تولد ثنا(دختر داییم)هم هست .خلاصه ما رفتیم تو اونا هم گفتن حالا که ما هستیم  زنگ بزنن اون یکی داییم هم بیاید تولد و اون شب ماکارونی خوردیم و کیک که خیلی خوشمزه بود.... :منبع . http://confused.blog.ir/rss





عشق علیه السلام!


من عقب مانده نیستم
متحجر نیستم
از تمدن به دور هم نیستم!
باور کنید من مثل شما هستم، مثل همه
اگر ریش دارم برای این نیست که توی مغازه های محله ما تیغ پیدا نمی شود!
من  یکی هستم مثل شما!
فقط
اعتقادات خودم را دارم
فقط با اسم حسین دلم تکان می خورد
فقط عباس را دوست دارم
فقط دلم برای غم های پدرم علی آتش می گیرد!
فقط
من علوی ام
فاطمی ام
حسینی ام...
+
یک روز از راه می رسی، آقای من! عشق من! یک روز آبرویمان را می خری! یک روز همه می فهمند...
مرد بارانی شب های تکراری عصر ما، یک روز از پیچ کوچه های شهر می آیی و توی قلبمان می نشینی!
ما هم مثل تو غریبیم!
+
دلم گرفته!
امسال اربعین برای عکاسی دعوت شدم برم نجف، حدود 12 روز تو نجف بودم اونم توی حرم ولی نه توی صحن یکسره برای خودم روی پشت بوم صحن میرفتم(مجوز میخاست، منو می شناختن ولی مجوز نداشتم! عشقش اینجاست هیچکی تو این ده دوازده روز به من گیر نداد اونم تو ع





مادر و پسر


از مجلس ترحیم برگشته بود ...
به احترام مادر که هنوز آشپزخونه مشغول کار بود، دست به غذا نزد!
مادر اومد... : چه غلطی می کنی تو پس؟!
منتظری سفارش پیتزا بدم؟!
الحق که تخم همون بابایی!!
و او فقط لبخند می زد!
امشب اخم و تشر مادر هم براش عجیب شیرین می اومد!
تو دلش دعا می کرد: خدایا! هیچ بنی بشری رو بی مادر نکن!
:منبع . http://akhoda.blog.ir/rss





دخالت های دیگران!! و خانه خریدن بابای بنده


درمورد اینکه گفتم بابام میخواد بهم خونه بده،، این اون چیزی هست که خانواده شوهرم فکرمیکنن و بهشون گفتیم.
درواقع بابام اینقدرا هم از خود گذشته نیست.
من چندین ساله سرکار میرم و یک ریالشم برای خودم خرج نکردم، یک مقدار پول دارم،
بابام میگه من ی خونه میخرم، اون قدری که از سهم خودت میشه میزنم به نامت و بقیش به نام خودم،
اما به شوهرت نمیگم.
اگه دیدم شوهرت سر به راهه و خوبه خونه رو میدم توش بشینید، اما اگه دیدم خوب نیست و این باعث شد به من وابسته بشه خونه رو ازش میگیرم.

درمورد اینکه شوهرم نمیتونه با خانوادش سنگاش رو وابکنه که واقعا درسته،،، اصلا نمیتونه انگار حرفی برخلاف میلشون بزنه.
البته شاید منم به جای او بودم نمیتونسم یهو اینکارو بکنم.
اینطور که معلومه وقتی مجرد بوده به هیچکدومشون نه نمیگفته.
الان که من هی باهاش حرف میزنم و یکم تو روشون وایساده خیلی بهشون بر میخوره!!!! قهر میکنن و....
حتی برای





یک روز پر ماجرا


سلام دوستان

اول از همه، آغاز سال 2017 میلادی و کریسمس رو با تأخیر تبریک میگم.


یه مدت خیلی روزام یکنواخت شده؛روزها عین هم تکرار میشن،امروز مثل دیروزه و دیروز مثل روز قبلش و همینطور روزهای قبل تر.اما دیروز به جبران این یه مدتی که تکراری بود، یک روز پر ماجرا و پر رفت آمدی بوده!.دیروز تا ظهر یه روز معمولی بوده،مثل روزای قبل من به تمرین فتوشاپ مشغول بودم.موقع نهار بابام گفت خاله و شوهرشو (که قزوین زندگی میکنن) رو وقتی داشته میومده خونه دیده،و خالم به بابام گفته حتما یه سر میایم خونه‌تون.بعداز نهار من مثل هرروز دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم اما حواسم جمع بود که یهو خالم اینا نیان،چون خالم همیشه بی خبر میاد برای سورپریز کردن.منم به خواب بعدازظهرم خیلی حساسم واسه همین یخورده نگران بودم که خالم اینا خیلی زود نیان.باگوشی مشغول انجام کارم بودم؛خواستم زودتر کارو تموم کنم و بخوابم.مامانم هم مشغول تم





به نظرتون جالب نیست؟


یک مشکلی برام پیش اومد که خواب رو به مدت۲۴ساعت از من گرفت و سیل اشک بود که از سر ناچاری می‌ریختم .. بعد از نماز صبح بدوبدو رفتم حرم! که دردمو دوا کنم ...  داشتم از غصه دق می‌کردم.   توی رواق نشسته بودم و به مولاجان دردمو می‌گفتم، همون لحظه یک خادم اومد منو دعوت کرد که برم جلسه حلقه معرفت که چندقدمی من بود شرکت کنم ، منبر جلوی من یک خانم روانشناس نشست و شروع به سخنرانی کرد و دقیقاً داشت در مورد درد من صحبت می‌کرد!  منم اشکامو پاک کردم رفتم پای منبر نشستم ...   انگار مولاجان داشت به من راه نشون می‌داد.به نظرتون جالب نیست؟ الان حالم خوبه، همه چی خوبه، زندگی خوبه :منبع . http://aftab8.blog.ir/rss





بابای بنده


دیشب بابا گوشیش رو تو اتاق ما گذاشته بود،
صبح زود ساعت پنج دیدم هی زنگ میخوره، خیلی خوابم میومد، گوشی رو برداشتم، بردم انداختم رو مبل کنار اتاق گفتم گوشیتون تو اتاق ماست، البته با لحن ناراحت، شاید هم عصبانی.
نگو که بابای بنده خیلی خیلی بهشون برخورده که چرا احترامش رو نگه نداشتم، آخه صبح زود شماها که بیدار میشید اگه بودید رفتارتون بهتر بود؟
حالا مطمئنا باز به غرورشون برمیخوره و من تا یکماه دردسر دارم :(
مثل بعد از عقدم بهش گفته بودم بابا وقتی میای دانشکده دنبالم، با شلوار کردی نیا!!
بابای من هرجا دیگه میرفت لباس درست میپوشید، اما وقتی میومد سرکار دنبال من، با شلوار کردی میومد، زودتر هم میومد میرفت تو حیاط قدم میزد!! خب زشت بود، آبروی من جلوی همکارا و دانشجوها میرفت.
درصورتی که تقریبا همه همکارا میدونسن این بابای منه.
بابای بنده کلی از این حرفم بدشون اومد و تایکماه بامن حرف نمیزد و میگفت که





«علی راننده می شود ... ! »


+ آروم آروم برو لاین سمت چپ و سرعتو کم کن
- میخوای با دنده سه بره تقاطع ؟! 
+ میتونه ... ببین! فقط هر کاری قبلا میکردی را یه کم سریعتر و زودتر بکن!
[نزدیکی تقاطع]
+ خوبه!حالا پا را از رو گاز بردار . آروم ترمز کن ...
[دو ثانیه بعد]
+ترمز کننن.. ترمز کننننننننننننننننننن! 
- یا خود خدا (:دی)
قرچچچچچ!
 
بسم الله الرحمن الرحیم!
همه در سلامتی کامل هستیم! ماشین هم نه با جدول برخورد داشت نه با درخت! اولین تجربه رانندگی فوق العاده بود! فقط نه اینکه تیزهوشان درس میخونم،بابام خیلی انتظارش بالاست از من! تا جایی که بعد از اینکه از این فاجعه گریختیم،با لحن خیلی نا امیدکننده ای رو میکنه به من "علی! خیلی انتظار بیشتری از تو داشتم!"
و مامانم که تا الان ساکت بوده،بابا رو توجیه میکنه که "آخه عزیز من! بچه را واسه بار اول نشوندی پشت گاز و ترمز،انتظار داری با دنده سه بره تقاطع دور بزنه ؟!"
خلاصه،شب هنگام(!)،با





«علی راننده می شود ... ! »


+ آروم آروم برو لاین سمت چپ و سرعتو کم کن
- میخوای با دنده سه بره تقاطع ؟! 
+ میتونه ... ببین! فقط هر کاری قبلا میکردی را یه کم سریعتر و زودتر بکن!
[نزدیکی تقاطع]
+ خوبه!حالا پا را از رو گاز بردار . آروم ترمز کن ...
[دو ثانیه بعد]
+ترمز کننن.. ترمز کننننننننننننننننننن! 
- یا خود خدا (:دی)
قرچچچچچ!
 
بسم الله الرحمن الرحیم!
همه در سلامتی کامل هستیم! ماشین هم نه با جدول برخورد داشت نه با درخت! اولین تجربه رانندگی فوق العاده بود! فقط نه اینکه تیزهوشان درس میخونم،بابام خیلی انتظارش بالاست از من! تا جایی که بعد از اینکه از این فاجعه گریختیم،با لحن خیلی نا امیدکننده ای رو میکنه به من "علی! خیلی انتظار بیشتری از تو داشتم!"
و مامانم که تا الان ساکت بوده،بابا رو توجیه میکنه که "آخه عزیز من! بچه را واسه بار اول نشوندی پشت گاز و ترمز،انتظار داری با دنده سه بره تقاطع دور بزنه ؟!"
خلاصه،شب هنگام(!)،با





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





۳۳۴. من کوتاه نمیام


خونمون سرد و بی روح از دیشب ۱ کلمه هم باهم حرف نزدیم‌ تلخ نه؟ اصلا عین خیالشم نیست بخواد آشتی کنه منم با خودم عهد بستم دیگه کوتاه نیام :/
مامانم زنگ زد با دختر کوچولو دختردایی و پسرخاله حرف زدم. جوجه یه حرفایی میزنه میگه آیفون خراب شده بابام میاد درستش میکنه! تو خوبی؟ رفتی خونتون؟ احوال همسرم میپرسه
مامان میگه قبلشم با داداشت حرف زده احوال خانوم اونم پرسیده. این که میدونه اسم کی باید به کی بگه خیلی جالبه... دلم رفت براش اینقد قشنگ اسم منو صدا میزنه برعکس تمام بچه های دیگه. کاش اینجا بود..
تا یادم نرفته بگم شنبه چی شد من ناراحت بودم. جدایی از فعالیت خیلی زیادم از ۷ و نیم تا خود ۲ و خستگی زیاد، یه بیمار بر داریم که خیلی مرد خوب و مهربونیه. چند روز قبلش داشتم میگفتم چقد من اینو دوست دارم! یه روز اومد گفت مانومتر (همین درجه های رو کپسول اکسیژن) مادرم خرابه فلان قطعشو داری؟ اولا که اینا مال بیم





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





گفتگو با همسر شهید نریمانی ۱


لطفا خودتون را معرفی میفرمایید؟
سارا عجمی هستم همسر شهید محمود نریمانی
بزرگوار شهیدتون را میشه معرفی بفرمایید ؟
شهید نریمانی متولد ۱۲ دی ماه ۱۳۶۶ هستن و در تاریخ ۱۰ مرداد ۹۵ به شهادت رسیدند 
درباره نحوه آشناییتون  با شهید بزرگوار بفرماید ؟
عموی ایشون همسایه ما بودند و از اون طریق به خانواده نریمانی معرفی شدیم. اواخر آبان سال ۹۰ هم به همراه خانواده شون برای خواستگاری اومدند
درباره زندگی مشترکتان بفرمایید؟
بهمن سال ۹۰ عقد کردیم و ۷ماه بعد ازون با سفر به دیار عشق(کربلا) زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. زندگی ای که هرلحظه از اون میگذشت برام پر از تجربه و احساس قشنگ بود. البته همراه با بیم از دست دادن آقا محمود
شما فرزندی هم دارید
بهمن سال ۹۲ خدا محمدهادی رو به ما هدیه داد و ازون به بعد بود که زندگی مون شیرین تر شد.
درباره رابطه اقا محمد هادی با پدرشون قبل ازشهادت بفرمایید؟
از زمانی ک محمدهادی بدن





719


دیروز صُبح رفتم سینما سلام بمبئی ببینَم . ساعت 11 بود ، همش استرس داشتم کِ دیر برسم . کلا شلوغ بود سینما ، به موقع رسیدم . اولایِ فیلم خوب بود ، اصَن بنیامین رو کِ دیدم نیشم باز شد :)) خوشتیپ شده بود ، خُب کاش شیراز کِ اومده بودی هَم ریش نمیذاشتی .. ! اما از وسط هایِ فیلم ، گریه هایِ دختره ، جیگرم کباب شده بود ، آخرش هَم کِ غم انگیز تموم شُد . کلا ریختـم به هَم ، دیگه تو اتوبوس موقع برگشت یکم گریه کردم سبک شم :| ولی انصاف نبودآ ، تو تبلیغاشون اصَن غمگین ـآش ُ نشون نداده بودن :|
باید بریم خونه ، فردا صُبح ، اصلا دلم نمیخواد ، مَن حتی دلم هَم تنگ نمیشه واسه خانواده ـَم .. این 2 هفته نَ مَن زنگ زدم نَ اونآ ! البته وقتی بابام زنگ نمیزنه ، یکم حسِ بد دارم .. خونمون کِ هستم اغلب عصبی ـَم ، همش لبم ُ میکنم ، همش نگران ـَم . میگم اینجوری نمیشه حتما میرم پیشِ مشاور . وقتی میام اینجا بی خیالِ مشاور





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





آلزایمر 2


دست می کنم تو جیبم یه 500 تومنی درمیارم میگم از اینا دادی بهش؟ میگه نه 
یه 5 هزاری درمیارم میگم از اینا دادی ؟ میگه : نه بابا 500 تومنی دادم !!! 
بابام دست می کنه تو جیبش یه تراول 50 تومنی در میاره میگه از اینا دادی میگه آره از این 500 تومنی ها دادم 
و ما همه پوکرفیس بهم نگاه می کنیم :||| 

و روزی میرسه که خدا تمام نعمت هایی که بهت داده ازت میگیره پس واسه چی خودتو میگیری !!! 

والا....  :منبع . http://ermiha.blog.ir/rss





یار دیرین


سلامی مجدد یک شنبه دنبال فایلم میگشتم که یه کانال پیام داد ایت الله رفسنجانی فوت کردن و وارد شدن شک بزرگی به من نمیتونم توصیف کنم که تو خانوادمون چقدر همه ناراحت شدن و اوضاع به هم ریخت حتی بابام گریه هم کرد خلاصه اوضاع خونه داغون بود داغون تر هم شد فقط ازشون ممنونم برا همه کاراشون
نمیدونم چرا نمیشه بیخیال بود به امید انکه بیخال شویم  
:منبع . http://baran4.blog.ir/rss





رها


رایحهٔ عودمُ عوض کردم . تصویر ذهنیم از تنهاییام صد و هشتاد درجه عوض شد! حس می‌کنم تو جنگل قدم می‌زنم . بماند که وقتی چشمامو می‌بندم ، صدای خش خش برگا رو هم توهم می‌زنم!
امروز بابام بهم گفت "من هنوزم رو حرفم هستم . قبول شی ، خونهٔ تهرانُ به نامت می‌زنم" بابام دقیقا میدونه چه حرفی رو کجا بزنه . الان که من منتظر یه محرک کوچولوام واسه بی‌وقفه تلاش کردن ، وارد عمل شده .
تو گیر و دار یه معامله‌م با خدا . یه آدم قدیمی می‌گفت " کافیه یه غیرممکن رو با خواست خودت ممکن کنی . اونوقت بشین و تماشا کن که چطور با یه معاملهٔ کوچولو ، تک تک غیرممکن‌های زندگیت ، ممکن میشن!"
این روزا عجیب خوشبینم . عجیب حال دلم خوبه . یه حس رهایی بی‌سابقه موج میزنه تو روزام . موندنیه . این بار منم که نمی‌ذارم هیچ آدمی ، این حال خوبُ ازم بگیره .
امروز ، بیشتر از هر وقت دیگه‌ای مدیونم به حکمت‌های عجیب و غریب اون بالاسری!
امروز





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





جنوبِ مظلوم...جنوبِ مهجور...


میگم چرا همه کوچه های شهر ما خاکی ان؟ بابام میگه شهرداری گفته هر کی میخواد کوچه اش اسفالت شه باید پولش رو خودش بده!! اهالی کوچه هم گفتن به ما چه! 
میگم چرا ما گازکشی نداریم؟ 
میگن برا دولت به صرفه نیست شهرای گرم رو گازکشی کنه؟ 
میگم لااقل خودشون کپسول گاز بیارن در خونه ها...میگه نمیدونم چرا نمیارن...
بعدم لج ادم در نیاد وقتی از خونگرمی و مهربونی جنوبیا میگن اما به فکرشون نیستن...وقتی مثل یه مشت عروسکن تو خیمه شب بازی که نخشون به وقت لزوم تکون میخوره... :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss





جنوبِ مظلوم...جنوبِ مهجور...


میگم چرا همه کوچه های شهر ما خاکی ان؟ بابام میگه شهرداری گفته هر کی میخواد کوچه اش اسفالت شه باید پولش رو خودش بده!! اهالی کوچه هم گفتن به ما چه! 
میگم چرا ما گازکشی نداریم؟ 
میگن برا دولت به صرفه نیست شهرای گرم رو گازکشی کنه؟ 
میگم لااقل خودشون کپسول گاز بیارن در خونه ها...میگه نمیدونم چرا نمیارن...
بعدم لج ادم در نیاد وقتی از خونگرمی و مهربونی جنوبیا میگن اما به فکرشون نیستن...وقتی مثل یه مشت عروسکن تو خیمه شب بازی که نخشون به وقت لزوم تکون میخوره... :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss





امروز


امروز امتحان انشا بود.خیلی وحشتناک بود. البته همیشه بوده. همیشه اینقدر استرس داشتم که بعد از امتحان پاهام میلرزیدن. ایندفه بدتر بود. اصن انشای اصلیو توی نیم ساعت نوشتم. توش هم سیستم آموزشو نقدیدم. آخرای امتحان بود. داشتیم پاک نویس میکردیم. وقت تموم شده بود. معاونمون چند دفعه اومد گفت خانوما زود باشین! وقت تموم شده. سریع بنویسین. همه هم خیلی استرس داشتن و تند تند مینوشتن. دفه آخری که اومد گفت زودباشین. ص گفت خانوم الان دارن همه پاکنویس میکنن. برا همین فرقی نمیکنه. ولی وقتی هی میگین بچه ها هول میکنن بیشتر طول میکشه (مودب هم گفت). معاونمونم چند ثانیه هیچی نکفت نگاش کرد. خیلی بدش اومده بود. بعدش گفت: چشم. باید برگه هارو از زیر دستتون کشید و رفت از کلاس بیرون. خیلی وضعیت باحال و وحشتناکی بود! احساس میکنم قشنگ میخواست ص رو بخوره!!! زنگ آخر با ص ته راهرو رو زمین نشسته بودیم. معاومنون داشت میرفت پ





امروز


امروز امتحان انشا بود.خیلی وحشتناک بود. البته همیشه بوده. همیشه اینقدر استرس داشتم که بعد از امتحان پاهام میلرزیدن. ایندفه بدتر بود. اصن انشای اصلیو توی نیم ساعت نوشتم. توش هم سیستم آموزشو نقدیدم. آخرای امتحان بود. داشتیم پاک نویس میکردیم. وقت تموم شده بود. معاونمون چند دفعه اومد گفت خانوما زود باشین! وقت تموم شده. سریع بنویسین. همه هم خیلی استرس داشتن و تند تند مینوشتن. دفه آخری که اومد گفت زودباشین. ص گفت خانوم الان دارن همه پاکنویس میکنن. برا همین فرقی نمیکنه. ولی وقتی هی میگین بچه ها هول میکنن بیشتر طول میکشه (مودب هم گفت). معاونمونم چند ثانیه هیچی نکفت نگاش کرد. خیلی بدش اومده بود. بعدش گفت: چشم. باید برگه هارو از زیر دستتون کشید و رفت از کلاس بیرون. خیلی وضعیت باحال و وحشتناکی بود! احساس میکنم قشنگ میخواست ص رو بخوره!!! زنگ آخر با ص ته راهرو رو زمین نشسته بودیم. معاومنون داشت میرفت پ





اشک عاشق


یه روز یه دونه قطره
داش با خدا دردودل
می گفت دارم سوالی 
شده برام یه مشکل
می خوام یه جای بزرگ
که مثل اون نباشه
قطره شنید جوابی
چاره فقط تلاشه
وقتی جوابوشنید
روی زمین روون شد
خسته شد ویه گوشه
یخ زد ونیمه جون شد
بخار شد وهوا رفت
توی دل آسمون
از اون بالا نگاه کرد
یه دریا رو کرد نشون
همراه بارون افتاد
در دل دریای پاک
راستی چقدر بود بزرگ
بزرگتر از هرچه خاک
باز دوباره سوالی
توذهن قطره اومد
که دریا با بزرگیش
خیلی به چش نیومد
قطره کوچک ما
خدا رو باز صدا کرد
یه خواهش سوالی 
تو حرفا با خدا کرد
قطره می خواس بدونه
می شه بزرگتر از این؟
یه چیزی که مثل اون
نباشه روی زمین؟
خدا بهش نشون داد
قلب یه آدم خوب
قطره نشست تو قلبش
اومد بیرون از چشاش
ولی تعجبی بود
این دفه سختی نداشت 
اومد صدای خدا
حالاتو دیگر منی
شدی یه اشک عاشق
حرف منو می زنی :منبع . http://asalak.blog.ir/rss





نحوه شهادت شهیدمدافع‌حرمـ علیرضا ناظری


شهیدمدافع‌حرمـ علیرضا_ناظری
 تاریخ شهادت۲۱ ماه رمضان۹۴
محل شهادت سوریه تتمور
چون تک تیراندازبود بایدمیرفت جلوبارفقاش رفت جلو جاشونودرست کنه عملیات شروع میشه بعدچندساعت دستورعقب نشینی میده اینا متوجه نمیشه بقیه عقب میره اینا خبرنمیشه داعش نزدیک میشه بعدچندوقت متوجه میشه فرماندشون میگه چراعقب نمیاین  میگه شماعقب رفتیت میگه اره فکرکرده بودکه نیروهاشون چلو رفته بود گفتن اونا کیه گفت اونا دشمن است با4نیروها بود میخواست بیادعقب رفقاش اومد اینم میخواست بیاد تیرپیکا خور به پاش زخمی شد ولی بازم عقب اومدبعدچندوقت اومد ایران خودش این راتعرف کرد دایی شهید که حسن مرادی بود باهم رفته بود داییش یه جای دیگه بود شهید شده بود بعدمعلوم نمیشه اسیر شده بود یازنده سوزونده بود شناسایی نمیشه اینجااومد به پدر مادرش نگفت به من گفت فکرکنم شهید شده گفتیم نرو دوباره ولی گوش نکرد گفت میرم باید شهید بشم گفت میرم یا بادا





چ ِ باحال


نظراتمو که بستم آمار بازدید اومد پایین :))) فکر کنم بعدا به صفرم میرسه ^^ مهم نیست!
حالم امروز خوب نبود و نیست .. فقط ی ِ انرژی مثبت نیازه ِ که این حال خرابم عوض بشه . کلی کار نکرده دارم کلی وقت کم!!! با این وضعیت به هیچیم نمیرسم متاسفانه!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





چ ِ باحال


نظراتمو که بستم آمار بازدید اومد پایین :))) فکر کنم بعدا به صفرم میرسه ^^ مهم نیست!
حالم امروز خوب نبود و نیست .. فقط ی ِ انرژی مثبت نیازه ِ که این حال خرابم عوض بشه . کلی کار نکرده دارم کلی وقت کم!!! با این وضعیت به هیچیم نمیرسم متاسفانه!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





چ ِ باحال


نظراتمو که بستم آمار بازدید اومد پایین :))) فکر کنم بعدا به صفرم میرسه ^^ مهم نیست!
حالم امروز خوب نبود و نیست .. فقط ی ِ انرژی مثبت نیازه ِ که این حال خرابم عوض بشه . کلی کار نکرده دارم کلی وقت کم!!! با این وضعیت به هیچیم نمیرسم متاسفانه!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





چ ِ باحال


نظراتمو که بستم آمار بازدید اومد پایین :))) فکر کنم بعدا به صفرم میرسه ^^ مهم نیست!
حالم امروز خوب نبود و نیست .. فقط ی ِ انرژی مثبت نیازه ِ که این حال خرابم عوض بشه . کلی کار نکرده دارم کلی وقت کم!!! با این وضعیت به هیچیم نمیرسم متاسفانه!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss






1 2 3 4 5 6 7 8 9 »