بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




و تو چه خبر از زندگی ما داری


نمی‌دونم پسرهای خانواده‌ی پدریم چه چیزی در بابام و خانواده‌ی ما دیدن که فک می‌کنن ما میلیاردریم و هرموقع که می‌خورن به بی‌پولی انتظار کمک دارن!! و مشکل بزرگتر اینه که همیشه بی‌پولن! و تو ای عزیزِ بی‌پول! ضمن ابراز همدردی با تمام وجودم؛ آدم توی این وضعیت، مملکت رو عرض می‌کنم، که ازدواج نمی‌کنه اونم توی بی‌پولی! اگرم ازدواج می‌کنه با یکی هم‌سطح و هم‌فاز خودش ازدواج می‌کنه خب! تقصیر من و بابام نیست که همسر شما از فلان طائفه‌ی ایرانه و معتقدن فاصله‌ی بین عقد و عروسی نباید زیاد باشه! اصن من ریدم توی این سنت‌های مزخرف که فقط خرج کردنه و خرج کردن و خرج کردن!! :منبع . http://aleme-n.blog.ir/rss





255


توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگ





255


توی هر رابطه ، شخصیت دو طرف رابطه یه فاصله ای رو مشخص می کنه که رابطه ی مذکور تو اون فاصله به حالت ایده آل خودش می رسه.مثلا من الان که در حد نیم ساعت در روز با فاطمه حرف می زنم و ارتباط دارم ، عاشقشم ولی اگه این فاصله ذره ای کمتر شه من قطعا ازش متنفر میشم و اونم همینطور.رابطه ی من با هلیا ، نازنین ، یلدا و خیلیای دیگه در حد دوست معمولی فوق العادس چون ما با هم می خندیم و خوشحالیم ولی اگه قرار باشه بشینیم و با هم برای یه مدت طولانی حرف بزنیم صد در صد نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
آدم می تونه فاصله ی ایده آل رو برای همه به اجرا بزاره جز برای مامان باباش.در مورد فاصله ی من و بابام همه چیز خوب و دوس داشتنیه چون بابام روشنفکرترین پدریه که من تا حالا دیدم مخصوصا از نظر احترام به حریم شخصی و آروم بودنش ( که مورد اول حقیقتا برای من تحسین برانگیزه)
ولی در مورد مامانم اینطوری نیست.ینی مامانم از دیدگ





سود از زیان...!


یه سریا تو زندگی پله های ترقی رو ده تا یکی طی می کنن.یه سریا هم هر روزشون واترقیده تر از دیروزه.این وسط یه سریا مثه بابای منن،سود از زیان می برن((:
داشتیم از کوچه فرعی وارد میدون می شدیم ماشین پلیس پشت سرمون گفت بزنیم کنار.می گه اینجا ورود ممنوع بوده،60 تومن جریمشه!
با هزارتا دلیل و توجیه و بهونه راضی شد 10 تومن جریمه کنه.بابام می گه دیدی چطوری از زیان سود کردیم(((:
هایپر مارکت آف زده.بابام رفته بوده واسه خونه خرید کنه،این وسط هرچی هم که تخفیف بالای 30 درصد داشته خریده!
آخه پودر کیک پرتقالی!!!؟
بعد قیمتاشو با بیرون چک کرده دیده اینقد قیمتا رو رو کشیدن که در اصل تخفیفشون 5 درصدم نمیشه!تازه دو تا سی دی فیلمای خانگی مسخره هم بهش اشانتیون دادن! می گه اینا همش سود از زیانه ها(((:
ینی می خوام بگم ما همچین خانواده سود از زیان کنی هستیم(; :منبع . http://pink-life.blog.ir/rss





عشق علیه السلام!


من عقب مانده نیستم
متحجر نیستم
از تمدن به دور هم نیستم!
باور کنید من مثل شما هستم، مثل همه
اگر ریش دارم برای این نیست که توی مغازه های محله ما تیغ پیدا نمی شود!
من  یکی هستم مثل شما!
فقط
اعتقادات خودم را دارم
فقط با اسم حسین دلم تکان می خورد
فقط عباس را دوست دارم
فقط دلم برای غم های پدرم علی آتش می گیرد!
فقط
من علوی ام
فاطمی ام
حسینی ام...
+
یک روز از راه می رسی، آقای من! عشق من! یک روز آبرویمان را می خری! یک روز همه می فهمند...
مرد بارانی شب های تکراری عصر ما، یک روز از پیچ کوچه های شهر می آیی و توی قلبمان می نشینی!
ما هم مثل تو غریبیم!
+
دلم گرفته!
امسال اربعین برای عکاسی دعوت شدم برم نجف، حدود 12 روز تو نجف بودم اونم توی حرم ولی نه توی صحن یکسره برای خودم روی پشت بوم صحن میرفتم(مجوز میخاست، منو می شناختن ولی مجوز نداشتم! عشقش اینجاست هیچکی تو این ده دوازده روز به من گیر نداد اونم تو ع





دخالت های دیگران!! و خانه خریدن بابای بنده


درمورد اینکه گفتم بابام میخواد بهم خونه بده،، این اون چیزی هست که خانواده شوهرم فکرمیکنن و بهشون گفتیم.
درواقع بابام اینقدرا هم از خود گذشته نیست.
من چندین ساله سرکار میرم و یک ریالشم برای خودم خرج نکردم، یک مقدار پول دارم،
بابام میگه من ی خونه میخرم، اون قدری که از سهم خودت میشه میزنم به نامت و بقیش به نام خودم،
اما به شوهرت نمیگم.
اگه دیدم شوهرت سر به راهه و خوبه خونه رو میدم توش بشینید، اما اگه دیدم خوب نیست و این باعث شد به من وابسته بشه خونه رو ازش میگیرم.

درمورد اینکه شوهرم نمیتونه با خانوادش سنگاش رو وابکنه که واقعا درسته،،، اصلا نمیتونه انگار حرفی برخلاف میلشون بزنه.
البته شاید منم به جای او بودم نمیتونسم یهو اینکارو بکنم.
اینطور که معلومه وقتی مجرد بوده به هیچکدومشون نه نمیگفته.
الان که من هی باهاش حرف میزنم و یکم تو روشون وایساده خیلی بهشون بر میخوره!!!! قهر میکنن و....
حتی برای





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«غرق در کابوس بی عنوانی...»


پنج سالِ پیش،وقتی از مدرسه برگشتم،بابام حالش اصلا جالب نبود...کیفم را گرفت و فورا گفت سوار ماشین بشم،بریم خونه ی بابابزرگ...
فاصله ی خونه مون تا خونه ی بابابزرگ، دو سه دقیقه بیشتر نبود ... توی راه هیچ صحبتی نکردیم،فقط گفت :
"دکترا آقاجون را جواب کردند...حالش اصلا خوب نیست..." 
نزدیک خونه ی بابابزرگ شدیم؛انگار که خبر داشتم که بابام داشت دروغ میگفت؛چشم انداختم ببینم خدای ناکرده پارچه ی سیاهی دم در نباشه... 
و بـــود... ... ... ...
دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد... ماشین هنوز توی حرکت بود که در را باز کردم ... از ماشین افتادم بیرون ... هیچی نمی فهمیدم ، فقط شنیدم که بغض بابام ترکید ... 
دستمو گرفتم به دیوار و آروم آروم رفتم سمت اون دَری که همیشه باز بود ... واردِ خونه که شدم؛مامانم اومد بغلم کرد و زد زیر گریه ... اونجا همه حالشون خراب بود ... 
روز سوم محرم،وقتی پرستار را برای پرسیدن وقت اذان ص





«علی راننده می شود ... ! »


+ آروم آروم برو لاین سمت چپ و سرعتو کم کن
- میخوای با دنده سه بره تقاطع ؟! 
+ میتونه ... ببین! فقط هر کاری قبلا میکردی را یه کم سریعتر و زودتر بکن!
[نزدیکی تقاطع]
+ خوبه!حالا پا را از رو گاز بردار . آروم ترمز کن ...
[دو ثانیه بعد]
+ترمز کننن.. ترمز کننننننننننننننننننن! 
- یا خود خدا (:دی)
قرچچچچچ!
 
بسم الله الرحمن الرحیم!
همه در سلامتی کامل هستیم! ماشین هم نه با جدول برخورد داشت نه با درخت! اولین تجربه رانندگی فوق العاده بود! فقط نه اینکه تیزهوشان درس میخونم،بابام خیلی انتظارش بالاست از من! تا جایی که بعد از اینکه از این فاجعه گریختیم،با لحن خیلی نا امیدکننده ای رو میکنه به من "علی! خیلی انتظار بیشتری از تو داشتم!"
و مامانم که تا الان ساکت بوده،بابا رو توجیه میکنه که "آخه عزیز من! بچه را واسه بار اول نشوندی پشت گاز و ترمز،انتظار داری با دنده سه بره تقاطع دور بزنه ؟!"
خلاصه،شب هنگام(!)،با





«علی راننده می شود ... ! »


+ آروم آروم برو لاین سمت چپ و سرعتو کم کن
- میخوای با دنده سه بره تقاطع ؟! 
+ میتونه ... ببین! فقط هر کاری قبلا میکردی را یه کم سریعتر و زودتر بکن!
[نزدیکی تقاطع]
+ خوبه!حالا پا را از رو گاز بردار . آروم ترمز کن ...
[دو ثانیه بعد]
+ترمز کننن.. ترمز کننننننننننننننننننن! 
- یا خود خدا (:دی)
قرچچچچچ!
 
بسم الله الرحمن الرحیم!
همه در سلامتی کامل هستیم! ماشین هم نه با جدول برخورد داشت نه با درخت! اولین تجربه رانندگی فوق العاده بود! فقط نه اینکه تیزهوشان درس میخونم،بابام خیلی انتظارش بالاست از من! تا جایی که بعد از اینکه از این فاجعه گریختیم،با لحن خیلی نا امیدکننده ای رو میکنه به من "علی! خیلی انتظار بیشتری از تو داشتم!"
و مامانم که تا الان ساکت بوده،بابا رو توجیه میکنه که "آخه عزیز من! بچه را واسه بار اول نشوندی پشت گاز و ترمز،انتظار داری با دنده سه بره تقاطع دور بزنه ؟!"
خلاصه،شب هنگام(!)،با





719


دیروز صُبح رفتم سینما سلام بمبئی ببینَم . ساعت 11 بود ، همش استرس داشتم کِ دیر برسم . کلا شلوغ بود سینما ، به موقع رسیدم . اولایِ فیلم خوب بود ، اصَن بنیامین رو کِ دیدم نیشم باز شد :)) خوشتیپ شده بود ، خُب کاش شیراز کِ اومده بودی هَم ریش نمیذاشتی .. ! اما از وسط هایِ فیلم ، گریه هایِ دختره ، جیگرم کباب شده بود ، آخرش هَم کِ غم انگیز تموم شُد . کلا ریختـم به هَم ، دیگه تو اتوبوس موقع برگشت یکم گریه کردم سبک شم :| ولی انصاف نبودآ ، تو تبلیغاشون اصَن غمگین ـآش ُ نشون نداده بودن :|
باید بریم خونه ، فردا صُبح ، اصلا دلم نمیخواد ، مَن حتی دلم هَم تنگ نمیشه واسه خانواده ـَم .. این 2 هفته نَ مَن زنگ زدم نَ اونآ ! البته وقتی بابام زنگ نمیزنه ، یکم حسِ بد دارم .. خونمون کِ هستم اغلب عصبی ـَم ، همش لبم ُ میکنم ، همش نگران ـَم . میگم اینجوری نمیشه حتما میرم پیشِ مشاور . وقتی میام اینجا بی خیالِ مشاور





آلزایمر 2


دست می کنم تو جیبم یه 500 تومنی درمیارم میگم از اینا دادی بهش؟ میگه نه 
یه 5 هزاری درمیارم میگم از اینا دادی ؟ میگه : نه بابا 500 تومنی دادم !!! 
بابام دست می کنه تو جیبش یه تراول 50 تومنی در میاره میگه از اینا دادی میگه آره از این 500 تومنی ها دادم 
و ما همه پوکرفیس بهم نگاه می کنیم :||| 

و روزی میرسه که خدا تمام نعمت هایی که بهت داده ازت میگیره پس واسه چی خودتو میگیری !!! 

والا....  :منبع . http://ermiha.blog.ir/rss





یار دیرین


سلامی مجدد یک شنبه دنبال فایلم میگشتم که یه کانال پیام داد ایت الله رفسنجانی فوت کردن و وارد شدن شک بزرگی به من نمیتونم توصیف کنم که تو خانوادمون چقدر همه ناراحت شدن و اوضاع به هم ریخت حتی بابام گریه هم کرد خلاصه اوضاع خونه داغون بود داغون تر هم شد فقط ازشون ممنونم برا همه کاراشون
نمیدونم چرا نمیشه بیخیال بود به امید انکه بیخال شویم  
:منبع . http://baran4.blog.ir/rss





رها


رایحهٔ عودمُ عوض کردم . تصویر ذهنیم از تنهاییام صد و هشتاد درجه عوض شد! حس می‌کنم تو جنگل قدم می‌زنم . بماند که وقتی چشمامو می‌بندم ، صدای خش خش برگا رو هم توهم می‌زنم!
امروز بابام بهم گفت "من هنوزم رو حرفم هستم . قبول شی ، خونهٔ تهرانُ به نامت می‌زنم" بابام دقیقا میدونه چه حرفی رو کجا بزنه . الان که من منتظر یه محرک کوچولوام واسه بی‌وقفه تلاش کردن ، وارد عمل شده .
تو گیر و دار یه معامله‌م با خدا . یه آدم قدیمی می‌گفت " کافیه یه غیرممکن رو با خواست خودت ممکن کنی . اونوقت بشین و تماشا کن که چطور با یه معاملهٔ کوچولو ، تک تک غیرممکن‌های زندگیت ، ممکن میشن!"
این روزا عجیب خوشبینم . عجیب حال دلم خوبه . یه حس رهایی بی‌سابقه موج میزنه تو روزام . موندنیه . این بار منم که نمی‌ذارم هیچ آدمی ، این حال خوبُ ازم بگیره .
امروز ، بیشتر از هر وقت دیگه‌ای مدیونم به حکمت‌های عجیب و غریب اون بالاسری!
امروز





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





خون می‌خوریم در غم و حرفی نمی‌زنیم...


ما عاشق توییم، همین‌ست ماجرا...
#فاضل_نظری
#پنجاه_و_ششمین_روز : که چی؟! دونت جاج و اینا هم نداریم. هرجور دلت می‌خواد فکر کن رفیق؛ منتهی‌ش توی فکرات لوطی باش. پنجاه و شیشمین روزی که عشقم(!) ولم کرده؟! عشقم(!) مرده؟! خودم مردم؟! یا مثلا بابام خدایی نکرده... دونت جاج و ازین مسخره بازیا هم نداریم اینجا. 
+ یه شبایی... آدم دیگه فکرشم نمیکنه زنده بمونه. :منبع . http://bihich.blog.ir/rss





جنوبِ مظلوم...جنوبِ مهجور...


میگم چرا همه کوچه های شهر ما خاکی ان؟ بابام میگه شهرداری گفته هر کی میخواد کوچه اش اسفالت شه باید پولش رو خودش بده!! اهالی کوچه هم گفتن به ما چه! 
میگم چرا ما گازکشی نداریم؟ 
میگن برا دولت به صرفه نیست شهرای گرم رو گازکشی کنه؟ 
میگم لااقل خودشون کپسول گاز بیارن در خونه ها...میگه نمیدونم چرا نمیارن...
بعدم لج ادم در نیاد وقتی از خونگرمی و مهربونی جنوبیا میگن اما به فکرشون نیستن...وقتی مثل یه مشت عروسکن تو خیمه شب بازی که نخشون به وقت لزوم تکون میخوره... :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss





جنوبِ مظلوم...جنوبِ مهجور...


میگم چرا همه کوچه های شهر ما خاکی ان؟ بابام میگه شهرداری گفته هر کی میخواد کوچه اش اسفالت شه باید پولش رو خودش بده!! اهالی کوچه هم گفتن به ما چه! 
میگم چرا ما گازکشی نداریم؟ 
میگن برا دولت به صرفه نیست شهرای گرم رو گازکشی کنه؟ 
میگم لااقل خودشون کپسول گاز بیارن در خونه ها...میگه نمیدونم چرا نمیارن...
بعدم لج ادم در نیاد وقتی از خونگرمی و مهربونی جنوبیا میگن اما به فکرشون نیستن...وقتی مثل یه مشت عروسکن تو خیمه شب بازی که نخشون به وقت لزوم تکون میخوره... :منبع . http://yekzendegi.blog.ir/rss





رنگشناسی پدر


من عاشق رنگشناسی بابام هستم
یعنی وقتی میخواد رنگ چیزی رو بگه
دیوونه اش میشم
سروپا گوش میشم تا رنگ اون چیزی رو که میخواد بگه رو بگه
به آبی میگه سبز
به سبز میگه آبی
به برخی قرمزها که یکمم تو مایه های زرشکی و... هستن میگه صورتی
بنفش رو هم کلا یچیز دیگه میگه که الان یادم نمیاد
خیلی خوبه
یعنی هر وقت رنگ چیزی رو میگه یه لبخند رو لبای من میشونه
البته اینم بگم فقط تو برخی رنگ ها قاطی میکنه
یمدت هم فکر میکردم کوررنگی چیزی داره، بعد که باهاش صحبت کردم و رنگ ها رو گفتم و یه آزمایش و ویرایش که کردیم
فهمیدم منظورش از سبز گفتن به آبی همون آبیه منتهی زبونش نمیچرخه میگه سبز :)
عاشق رنگشناسی شم :) :منبع . http://interstellar.blog.ir/rss





هفتمین نشست کتابخوان کتابخانه فرهنگ


هفتمین نشست کتابخوان در 16 ام آبان ماه 1395 در محل کتابخانه عمومی فرهنگ حصار گرمخان برگزار شد. در این نشست 7 تن از اعضا کتابخانه به معرفی کتابهای مورد علاقه خود پرداختند.
کتب معرفی شده در این نشست شامل کتاب قصه های من و بابام(لبخند ماه) ،گربه چکمه پوش،حضرت سلیمان(ع)،قهرمان مهربان ،سرباز کوچک سربی ،من می ترسم ، ابراهیم بت شکن بودند
:منبع . http://libfarhang.blog.ir/rss





یلدای دانشجویی (۲)


 اول برید این پست رو بخونید ... چققققققدر شب یلدای یه سال میتونه با سال بعدش متفاوت باشه؟ چققققدر ؟‌:)))) امسال اصلا از اون رقصها و شادیها و اون جیغ و دست و کِل کشیدن ها خبری نیست, زیرا : فرشته رفته خونشون , یعنی رفسنجون .چون جمعه میانترم داره و گفت نمیتونه خوابگاه بخونه .... دو تا دیگه از بچه ها فردا باید کار عملی هاشون رو تحویل بدن ... و الان که بنده دارم اینو تایپ میکنم کل کف اتاق پر شده از کاغد و مقوا رنگی و مخلفات کار عملی اینا ... مرضی پنج شنبه میانترم داره ... مَل مَل که کلا اصلا اتاق ما نیست دیگه ...اون سلیمه هم که از دیروز رفته تا در کنار خانواده ی محترمش یلدا رو بگذرونه ... و بقیه دوست و رفقا هم به همین منوال درگیرن و نیستن...
عرضم به حضورتون که :"این منم ,مهسا تک و تنها" :)))))) بله ... خیلی هم عالی :))) 
و میتونید در این عکس موقعیت اتاق رو از جایگاه بنده یعنی تخت بالای اصلی ببی





3654.


پریروز جای شما خالی شله زرد پختم،
و پسرک با تمام عشقی که به شله زرد داره،
عجیب جلوی خودش رو گرفت
و مصرانه دو ظرف بزرگ برای مامانم و برادرم کنار گذاشت.
که کسی اینها رو نخوره اینا مال اوناست!
و دو روز تمام از این ظرفها مراقبت کرد،
تا اینکه امروز بابام اومدن و بردن!!

+پسرک خیلی خانواده دوسته.
خیلی خیلی!
به تمام معنا نسبت به خانواده با محبته.
هرچیزی بخریم،
هر دورهمی ای داشته باشیم،
هر دسری درست کنم
اصرار داره با همه تماس بگیره که در شادی ما شریک باشند!
نمیدونم این ویژگی رو تا کی میتونم در وجودش نگه دارم،
اما امیدوارم ما هرگز باعث کمرنگ شدنش نباشیم
و همیشه قدردان این محبتش باشیم.
ما و همه ی خانواده ی آینده ش ان شالله.
+اصلا کاش همه مثل تو بودن عزیز دلم! :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





3654.


پریروز جای شما خالی شله زرد پختم،
و پسرک با تمام عشقی که به شله زرد داره،
عجیب جلوی خودش رو گرفت
و مصرانه دو ظرف بزرگ برای مامانم و برادرم کنار گذاشت.
که کسی اینها رو نخوره اینا مال اوناست!
و دو روز تمام از این ظرفها مراقبت کرد،
تا اینکه امروز بابام اومدن و بردن!!

+پسرک خیلی خانواده دوسته.
خیلی خیلی!
به تمام معنا نسبت به خانواده با محبته.
هرچیزی بخریم،
هر دورهمی ای داشته باشیم،
هر دسری درست کنم
اصرار داره با همه تماس بگیره که در شادی ما شریک باشند!
نمیدونم این ویژگی رو تا کی میتونم در وجودش نگه دارم،
اما امیدوارم ما هرگز باعث کمرنگ شدنش نباشیم
و همیشه قدردان این محبتش باشیم.
ما و همه ی خانواده ی آینده ش ان شالله.
+اصلا کاش همه مثل تو بودن عزیز دلم! :منبع . http://lucy-may.blog.ir/rss





من مرد تنهای شبم!


خیلی وقت بود دانشگاه نرفته بودم. خلوت بود. حس خوبی می داد. یک جور حس امنیت و خوشی و جدی نبودن. جدن ‏نبودن نه. حس مسخره نبودن درست تر است. حس این که تلاش ها بیهوده نیستند. وقتی 6 روز هفته را می روی سر کار و ‏پلشتی ها را می بینی حس می کنی هیچ چیزی برای تلاش کردن وجود ندارد. حس می کنی همه چیز مسخره است. دانشگاه ‏همچه حسی به آدم نمی دهد. شاید درست ترش این است که بگویم شریف همچه حسی به تو نمی دهد. حرمت نامش باعث ‏می شود تو فکر کنی تلاش هایت روزی به ثمر می نشیند. ولی سر کار که می روی این حس از تو گرفته می شود. آدم هایی ‏که حقوق سر ماه شان 2 رقمی است تو را به چشم یک مزاحم نگاه می کنند(چون پاچه خواری نمی کنی) و حوصله ات را نخواهند داشت. تو هیچ ارزشی ‏نداری و آن ها هم ابایی ندارند که سرکوبت کنند. تمام آرمان آدم، تمام سعی و تلاش و سگدو زدن می شود این که حس ‏امید را از تو نگیرند. سعی می کنی امید را م





بازم سرم وصل کردم؛


برای زردیم رفتیم دکتر دوباره ... دکتره خیلی ریلکس گفت چیز خاصی نیست و ...(یکم توضیح داد)
دستشو گذاشت بسرم و یه نگا به گلوم انداخت و ... شروع کرد به نوشتن!
کل صفحه رو تمیز و مرتب پر کرد! خنده ام گرفت و به شوخی باهم یه چیزایی گفتیم ...
اومدم بیرون کنار بابام نشستم تا مامان دارو ها رو بگیره ... چشتون روز بد نبینه ... سرمو آوردم بالا دیدم یه این هوا پلاستیک پر دارو جلومه ...
یه عضلانی زدم و یه خیلی دیگه اش هم ریخت تو سرمم؛
لوراتادین(فک کنم اینطوری مینویسن) و قرص سرماخوردگی بزرگسالان بهم داد ...
این بار سومه که در طی یه فصل، سرم وصل میکنم
وضعیت روحیم خیلی زود روی بدنم تاثیر میذاره(به تجربه میگم)
سر آخر ازش با شوخی و ... یه برگه برا مدرسه ام گرفتم ...
بگذریم ...
خیلی بهترم :)
توضیح اختصاصی سرم زدن و خنده های من تو ادامه مطلب
ادامه مطلب :منبع . http://ramafza.blog.ir/rss





زیادی بالا نرید!


مدرسه که کنسل شد!  :)
این یه فرصته ... نباید از دستش بدم؛
اتاقمو دارم کاملا مرتب میکنم ...
داشتم درباره بعضی از مجازی ها فکر می کردم، اول خادم، یه لحظه احساس کردم دارم شخصیتش رو زیادی تو ذهن بالا می برم،خوب شد متوجه شدم وگرنه الان یهویی بت می ساختم اونم بت آهنی که شکستنِش سه ماه طول میکشه ...
الان اومدم به وبلاگای آشنا سر بزنم ... منِ دوم رو دیدم؛ اینم داشتم بالا می بردم...
این اشتباهه و من میشونمشون سر جاشون :دی !!!
-همین الان دوستم زنگ زد و منم با عصبانیت با بابام حرف زدم :( نچ !!! :(... این نمره اخلاقی رو میاره پایین ... البته این به اشتباه نکردن قسمت بالا، دَر !
امروز 55 میدم! --- بعدا نوشت: دلم میخواست شکلات بخورم، بدجوری وسوسه شدم اما نخوردم!!!! پس 60
--------------------------
توضیح نوشت:
خادم و منِ دوم اسمیه که من برای دو نفر انتخاب کردم
و اینکه منظور از سه ماه:
من اگه کسی ذهنم رو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





178


امروزم خوب بود اما نه به اندازه دیروزم.
به پیشنهادیه بنده خدایی که گفت لازم نیست روزی 12ساعت بخونم وازصبح زودساعت 5شروع کنم،برنامهاموتغییردادم وحسابی کارام بهم ریخت ونمازام قضاشد وخودم خسته وکسل شدم.
نتیجه میگیریم هرکاری که میدونیددرسته انجام بدید کاری به حرفای بقیه نداشته باشید.من واقعا عقب افتادم تواین مدت.چون عادت به بیداری در صبح زود کردم.
بایدتلاش کنم برای کنکورچون رشتم تجربیه ومتقاضی زیاد و ظرفیت همیشه کم.حب تلاش میخواد اونم مضاعف.
امروزبه اون دوستم که منتظرش بودم زنگ زدم وفهمیدم اون هم مدتیه توی فکرمه و بعدازدیدن من توی خوابش تاب نیاورده وشمارموازبقیه بچهاگرفته و بهم تلفن کرده.خیلی خوشحال شدم صداشوشنیدم.ازرفقای خوبم بوده و هست میخام همچنان داشته باشمش.البته به پای رفیق فاب خودم خانم"ز"نمیرسته اماخب دخترخیلی خوبیه.
خدایاشکرت که هواموداری حال دلم بدنشه و بتونم توی این وضع دوام بیارم ب





178


امروزم خوب بود اما نه به اندازه دیروزم.
به پیشنهادیه بنده خدایی که گفت لازم نیست روزی 12ساعت بخونم وازصبح زودساعت 5شروع کنم،برنامهاموتغییردادم وحسابی کارام بهم ریخت ونمازام قضاشد وخودم خسته وکسل شدم.
نتیجه میگیریم هرکاری که میدونیددرسته انجام بدید کاری به حرفای بقیه نداشته باشید.من واقعا عقب افتادم تواین مدت.چون عادت به بیداری در صبح زود کردم.
بایدتلاش کنم برای کنکورچون رشتم تجربیه ومتقاضی زیاد و ظرفیت همیشه کم.حب تلاش میخواد اونم مضاعف.
امروزبه اون دوستم که منتظرش بودم زنگ زدم وفهمیدم اون هم مدتیه توی فکرمه و بعدازدیدن من توی خوابش تاب نیاورده وشمارموازبقیه بچهاگرفته و بهم تلفن کرده.خیلی خوشحال شدم صداشوشنیدم.ازرفقای خوبم بوده و هست میخام همچنان داشته باشمش.البته به پای رفیق فاب خودم خانم"ز"نمیرسته اماخب دخترخیلی خوبیه.
خدایاشکرت که هواموداری حال دلم بدنشه و بتونم توی این وضع دوام بیارم ب





30- باید با برنامه و اصول زندگی کرد.


11:51 نوشت: وضعیت خوابم خیلی بهم ریخته.دیشب ساعت 4 خوابیدم.صبح هم بابا زنگ زد و بیدار شدم.خیلی ناراحت بود.داداشم حرفی زده بود و ناراحت بود اما من گفتم قطعا اشتباه میکنی و اون منظورش چیز دیگه ای بوده.
تصمیم گرفتم برنامه ریزی کنم و حداقل دوماه یک بار برم شیراز.اینجوری خیلی بهتره.هم به بابا سر میزنم و اونم احساس تنهایی نمیکنه.کاش پدر و مادر من هم کنار هم بودن،نه جدا از هم.
بابام جدیدا خیلی حساس و زودرنج شده.اون هرچی داشت به ما داد و برای ما زحمت کشید.میترسم خدایی نکرده حس کنه ما دیگه بهش اهمیت نمیدیم.الهی همه چیز به خیر بگذره و بتونم هم به خودم برسم هم خانواده ام.

:منبع . http://mygreatlife.blog.ir/rss





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





حســــــــــــــــرتــــــــ


فقط یادمه وقتی گفت نمیتونیم عروسی بگیریم گوشام دیگه هیچی نشنید وچشمام فقط راهی رومیدیدکه دلم میخواست زودترتموم بشه وبرسیم  خیلی زورزدم تاچندتاازجمله هاشوبشنوم دلم میخواست بهش بگم خودم تاتهشو خوندم دیگه هیچی نگوامازبونم به گفتن نمیچرخید شوکه شده بودم آخه مگه میشه یه پدربگه من نمیتونم بگه دلخوریم پیش بیادبرام مهم نیس 
من به جهنم مراعات پسرشومیکرد 
دلم میگه حرف ازنتونستن نیست حرف ازنخواستنه که اگه حرف ازنتونستن بودهمون روزخواستگاری قرارمدارنمیذاشتن مگه میشه آدم خرج ودخلشوندونه وروهواحرف بزنه!شایدم من وبابام خیلی ساده ایم که برای حرف آدماارزش قایل میشیم من که یادگرفتم دیگه توزندگیم برای حرف احدی تره خوردنکنم بابام بعداین قضیه یادمیگیره قطعا
فقط اگه یذره روراست بودن میتونستیم یه فکری بکنیم که نه سیخ بسوزه نه کباب اماافسوس
من بااوناکارندارم که اگه زنگ بزنن هم حرفمومیزنم دیگه بسه سربه زیری امابرا





دلنشین حتی....!


خونه ی بابا...
همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره،
همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند... درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...
همون جایی که وقتی میگویند دلتنگ اند، واقعا دلتنگ اند...
همون جایی که سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.
همون جایی که حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.
همون جایی که همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری.
همون جایی که گل وگیاه هایش به طرز عجیبی رشد میکنند.
آن جا قندهایش شیرین تر است...
نمک هایش شور تر است...
پرتغال هایش مزه ی پرتغال میدهند...
غذاهایش خوشمزه تر است...
آنجا کوفته ها و کتلت ها وا نمیروند...
حتی عدس پلو با آن قیافه ی مسخره اش مزه ی بهشت میدهد...
آنجا بالشت ها نرم ترند..
پتوها گرم ترند...
آنجا خواب به عمق جان آدم میچسبد...
آنجا پر از امنیت و آرامش است...
آنجا بابا و





دلنشین حتی....!


خونه ی بابا...
همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره،
همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند... درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...
همون جایی که وقتی میگویند دلتنگ اند، واقعا دلتنگ اند...
همون جایی که سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.
همون جایی که حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.
همون جایی که همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری.
همون جایی که گل وگیاه هایش به طرز عجیبی رشد میکنند.
آن جا قندهایش شیرین تر است...
نمک هایش شور تر است...
پرتغال هایش مزه ی پرتغال میدهند...
غذاهایش خوشمزه تر است...
آنجا کوفته ها و کتلت ها وا نمیروند...
حتی عدس پلو با آن قیافه ی مسخره اش مزه ی بهشت میدهد...
آنجا بالشت ها نرم ترند..
پتوها گرم ترند...
آنجا خواب به عمق جان آدم میچسبد...
آنجا پر از امنیت و آرامش است...
آنجا بابا و





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





بهش بگو نگران نباشه


امروز امتحان مهارت‌‌های زندگی داشتیم و دیروز که داشتم جزوه رو می‌خوندم برای اولین‌بار احساس کردم چقدر مفید بود حرفایی که داخل کتاب نوشته‌شده. تصمیم گرفتم توی تعطیلات یه‌دور دیگه هم بخونمش مخصوصا حذفیات امتحان رو. به داداشمم باید بدم بخونه.اولین چیزی که من دیروز یاد گرفتم اینه که خیلی انتظار زیادیه که بخوام با کم‌حرف‌شدن، اخم‌کردن یا سایر نشانه‌ها به کسی بفهمونم که از دستش ناراحتم. باید منظورم رو بطور کلامی و واضح بهش بگم، اون بنده‌ی خدا قدرت فکرخوانی نداره که. این‌مورد خیلی به کار من میاد. چون معمولا قهرم رو با ساکت‌شدن به عرض بقیه می‌رسونم.
یادمه بچه‌بودم، فکر کنم کلاس اول دبستان، یه‌بار بهم قول داده‌بودن که منو ببرن پارک ولی نشد و گفتن که بعدا میریم. من جلوی مامان‌بابام هیچ واکنشی نشون ندادم. رفتم توی اتاقم و نشستم توی پنجره و کلی با اون برچسب فرشته‌ماهی‌ای که اینجا گفته‌بودم حرف زدم، هو





00:34


دیشب بهش گفتم که ما قرار نیست باهم ازدواج کنیم مثل قرار قبلی که قرار بود باهم باشیم باهم میمونیم حتی با همه سختیش بهش گفتم برو دوست دختر بگیر واسه نیازهای جنسیت با اینکه برام غییرمکنه با کسِ دیگه ی تقسیمش کنم اما وقتی من نمیتونم برم پیشش یا وصالی در کار نیست چرا باید امیدوارش کنم .. ازش خواستم که هر کاری میکنه رو بهم بگه و چیزی ُ ازم پنهون نکنه که اونم چون از حرفام ناراحت شده بود میگفت هر کار دلش بخواد میکنه ُ نیازی نمیبینه به من بگه میگفت میشم یکی مثل تو منم گفتم کاش بشی مثل من .. میگفت رابطمون داره به پایان میرسه منم گفتم اگر روزی به پایان برسه بدون که مقصر خودت بودی .. میخوام از این پس بی تفاوت باشم سخته اما غیر ممکن نیست . صبح واسه ی کاری رفتم اما اون چیزی که میخواستم نبود بعد از اون ور رفتم دو تا کلاس ثبت نام کردم که یکیش از شنبه شروع میشه کلاسام صبح هست میخوام خودم ُ عادت بدم که صبح





00:34


دیشب بهش گفتم که ما قرار نیست باهم ازدواج کنیم مثل قرار قبلی که قرار بود باهم باشیم باهم میمونیم حتی با همه سختیش بهش گفتم برو دوست دختر بگیر واسه نیازهای جنسیت با اینکه برام غییرمکنه با کسِ دیگه ی تقسیمش کنم اما وقتی من نمیتونم برم پیشش یا وصالی در کار نیست چرا باید امیدوارش کنم .. ازش خواستم که هر کاری میکنه رو بهم بگه و چیزی ُ ازم پنهون نکنه که اونم چون از حرفام ناراحت شده بود میگفت هر کار دلش بخواد میکنه ُ نیازی نمیبینه به من بگه میگفت میشم یکی مثل تو منم گفتم کاش بشی مثل من .. میگفت رابطمون داره به پایان میرسه منم گفتم اگر روزی به پایان برسه بدون که مقصر خودت بودی .. میخوام از این پس بی تفاوت باشم سخته اما غیر ممکن نیست . صبح واسه ی کاری رفتم اما اون چیزی که میخواستم نبود بعد از اون ور رفتم دو تا کلاس ثبت نام کردم که یکیش از شنبه شروع میشه کلاسام صبح هست میخوام خودم ُ عادت بدم که صبح





723 + هواوی


آخر هفته بود کِ رفتیم خونه ، تو راهِ برگشت کِ رسیدیم ، رفتیم موبایل فروشی ، مغازه دار آشنا بود با بابام ، بابا گفت چند تو گوشی بیار ببینیم ، سامسونگ ، هووای طلایی ، آنر x5 ، به سامسونگ هیچ توجهی نکردم :| اون طلایی دلم ُ برد ، مغازه دار اطلاعی از چراغِ اعلان نداشت :| .. p8 بود ، بین آنر و p8 مونده بودم . رفتیم خونه مَن بررسی کردم و گفتم P9 لایت . حسگر اثر انگشت داشته باشه . اون روز عصر رفتیم خونهـ دایی و پیشِ خاله ها . دایی میگفت چی شُد گوشیت بابات همش تو فکرشِ .. تا شب اونجا بودیم ، آقاءِ زنگ زد گوشیتون آمادست ، p9 لایتِ طلایی .. همون کِ قبل از اینکه حتی گوشیم خراب بشه خوشم اومَده بود . به ه . ا . ن . ی هَم نشون داده بودم . قیمت 850 - 900 .. یِ جورایی حقوقِ 1 ماهِ بابام رفت . نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحـت .. بابا 2-3 بار بهم گفت کِ آخرین گوشیه کِ واست میخرم :| منم کُلی استرس گرفتم .. 2






1 2 »