بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان


آئین تجلیل از خادمان مراسم معنوی اعتکاف ۳۱ مردادماه همزمان با روز جهانی مسجد در اداره کل تبلیغات اسلامی استان اصفهان برگزار شد.

ثبت نام از خادمان اعتکاف اصفهان

حجت‌الاسلام حسن بابایی مجری

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

حجت‌الاسلام میرزاده و بیان تجربیات تبلیغی اعتکاف

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

حجت‌الاسلام مهدی دانشمند سخنران مذهبی

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اصفهان

حجت‌الاسلام رحمت الله اروجی مدیرکل تبلیغات اسلامی استان اصفهان

حجت‌الاسلام عبدالکریم کشکولی مدیر مدرسه علمیه اباصالح المهدی(عج) اصفهان
آئین تجلیل از خادمان اعتکاف در اص





«یک سوسول بازی با ارزش!»


نمیدانستم خواندن خاطرات یک سال پیش می تواند این قدر جذاب و شرم آور(!) باشد!
 
نشستم(راستش را بگویم درازکش خواندم!) و از 14 فروردین 94 تا 10 اردیبهشت را مطالعه نمودم!به دفعات خجالت زده شدم که "ای وای!...علی آقا! آخه چرا اونروز اینو به فلانی گفتی؟!" یا مثلا اینکه "واقعا اینقدر اسکول بودم که 30 روز عمرم صرف یک موضوع شد؟!" [به شکل عجیبی در کل این 27 روزی که خواندم،همه ی روز ها یک موضوع داشتند...موضوعی که گاه تم غمگین و گاه شاد داشت!"
نمیدانم چرا...ولی یک حس عجیبی داشت...اینکه فهمیدم سال گذشته،هشت اردیبهشت،بر خلاف امروز به شدت حالم گرفته و داغون بودم...یا اینکه خیلی از اتفاقات تلخ و شیرین سال اول دبیرستانم را به شکل  واضحی به یاد آوردم و کلی کیف کردم؛همه اش به خاطر یک دفترچه خاطرات و 10-15 خط نوشتن در پایان هر روز بود!...به خاطر همین است که به هیچ وجه دلم نمی آید دوره ی جدید خاطره نویسی ام را ه





«یک سوسول بازی با ارزش!»


نمیدانستم خواندن خاطرات یک سال پیش می تواند این قدر جذاب و شرم آور(!) باشد!
 
نشستم(راستش را بگویم درازکش خواندم!) و از 14 فروردین 94 تا 10 اردیبهشت را مطالعه نمودم!به دفعات خجالت زده شدم که "ای وای!...علی آقا! آخه چرا اونروز اینو به فلانی گفتی؟!" یا مثلا اینکه "واقعا اینقدر اسکول بودم که 30 روز عمرم صرف یک موضوع شد؟!" [به شکل عجیبی در کل این 27 روزی که خواندم،همه ی روز ها یک موضوع داشتند...موضوعی که گاه تم غمگین و گاه شاد داشت!"
نمیدانم چرا...ولی یک حس عجیبی داشت...اینکه فهمیدم سال گذشته،هشت اردیبهشت،بر خلاف امروز به شدت حالم گرفته و داغون بودم...یا اینکه خیلی از اتفاقات تلخ و شیرین سال اول دبیرستانم را به شکل  واضحی به یاد آوردم و کلی کیف کردم؛همه اش به خاطر یک دفترچه خاطرات و 10-15 خط نوشتن در پایان هر روز بود!...به خاطر همین است که به هیچ وجه دلم نمی آید دوره ی جدید خاطره نویسی ام را ه





«فلش بک؛یک اردیبهشت!»


چهارشنبه؛یک اردیبهشت!
 
شاید اولین چیزی که اعتکاف برایم به ارمغان بیاورد،تنوع باشد...تغییر!
سه روز از خانه دور خواهم بود و در جایی زندگی خواهم کرد که پیش از این،حتی برای چند دقیقه هم در آنجا نبوده ام...خلاصه اینکه به مدت سه روز و سه شب،زندگی متفاوتی را تجریه خواهم کرد!
اینجا،مسجد امام،شاید یکی از متراکم ترین نقاط حال حاضر اصفهان!
تنها نقطه ای که کسی آن را برای خواب اشغال نکرده است،وضوخانه است!...
بیش از چهار هزار نفر معتکف زن و مرد...نمیدانم چند نفرشان با هدف قلبیِ قبلی(!) آمده اند و چند نفر همچون من،بدون برنامه و بدون اینکه حتی دلیل مناسبی برای حضورشان داشته باشند...!
به هر حال؛به نظر من هر کسی که اینجاست،امیدی دارد...لااقل امیدوار است که سه روز کیفیت زندگی اش بهبود یابد!
چه بدانم؟!
تا چهار ساعت دیگر،مسئولیت سختی خواهیم داشت...خیلی چیزها برایمان حرام میشوند و خیلی کارها را نمیتوانیم انجام





«فلش بک؛یک اردیبهشت!»


چهارشنبه؛یک اردیبهشت!
 
شاید اولین چیزی که اعتکاف برایم به ارمغان بیاورد،تنوع باشد...تغییر!
سه روز از خانه دور خواهم بود و در جایی زندگی خواهم کرد که پیش از این،حتی برای چند دقیقه هم در آنجا نبوده ام...خلاصه اینکه به مدت سه روز و سه شب،زندگی متفاوتی را تجریه خواهم کرد!
اینجا،مسجد امام،شاید یکی از متراکم ترین نقاط حال حاضر اصفهان!
تنها نقطه ای که کسی آن را برای خواب اشغال نکرده است،وضوخانه است!...
بیش از چهار هزار نفر معتکف زن و مرد...نمیدانم چند نفرشان با هدف قلبیِ قبلی(!) آمده اند و چند نفر همچون من،بدون برنامه و بدون اینکه حتی دلیل مناسبی برای حضورشان داشته باشند...!
به هر حال؛به نظر من هر کسی که اینجاست،امیدی دارد...لااقل امیدوار است که سه روز کیفیت زندگی اش بهبود یابد!
چه بدانم؟!
تا چهار ساعت دیگر،مسئولیت سختی خواهیم داشت...خیلی چیزها برایمان حرام میشوند و خیلی کارها را نمیتوانیم انجام





«اگه سرطانت درد گرفت ... ؟!»


فردا میری دکتر،بهت میگه که سرطان خون داری! (اگه دکتر درستی باشه،ازت مخفی نمیکنه!) و با توجه به اینکه نتایج آزمایشات نشون میده سرطان پیشرفت کرده و دیر به دکتر مراجعه کردی،در مرحله ماقبل پایانی قرار داری(چهار) و درمان جواب نمیده!(البته سرطان خون به شکلیه که تقریبا از همون استیجِ 1 هم باید پرونده ت رو بسته بدونی!)
احتمالا به استیج 4 که برسی،یه 5-6 ماه بیشتر وقت واسه زندگی کردن نداری!(اون هم اگه خوش شانس باشی!) خب! سوال اینه که این مدت باقی مونده رو چه شکلی میگذرونی ؟! 
تموم اون کارهایی که میخواستی بکنی و نتونستی رو انجام میدی ؟! می شینی گوشه اتاق و کل مدت باقیمونده رو گریه میکنی ؟! خودکشی میکنی که زودتر از شرش راحت بشی ؟! تموم تلاشتو میکنی تا خوب بشی و از هیچ دکتری دریغ نمیکنی ؟! (این دیگه اوج اسکل بازیه!چون از وقتی که مبتلا به سرطان خون بشی،نهایتا 4 یا 5 سال میتونی زندگی کنی؛هیچ راهی هم واسه





«اگه سرطانت درد گرفت ... ؟!»


فردا میری دکتر،بهت میگه که سرطان خون داری! (اگه دکتر درستی باشه،ازت مخفی نمیکنه!) و با توجه به اینکه نتایج آزمایشات نشون میده سرطان پیشرفت کرده و دیر به دکتر مراجعه کردی،در مرحله ماقبل پایانی قرار داری(چهار) و درمان جواب نمیده!(البته سرطان خون به شکلیه که تقریبا از همون استیجِ 1 هم باید پرونده ت رو بسته بدونی!)
احتمالا به استیج 4 که برسی،یه 5-6 ماه بیشتر وقت واسه زندگی کردن نداری!(اون هم اگه خوش شانس باشی!) خب! سوال اینه که این مدت باقی مونده رو چه شکلی میگذرونی ؟! 
تموم اون کارهایی که میخواستی بکنی و نتونستی رو انجام میدی ؟! می شینی گوشه اتاق و کل مدت باقیمونده رو گریه میکنی ؟! خودکشی میکنی که زودتر از شرش راحت بشی ؟! تموم تلاشتو میکنی تا خوب بشی و از هیچ دکتری دریغ نمیکنی ؟! (این دیگه اوج اسکل بازیه!چون از وقتی که مبتلا به سرطان خون بشی،نهایتا 4 یا 5 سال میتونی زندگی کنی؛هیچ راهی هم واسه





گفتگو با همسر شهید مجیری ۱


همسر شهید «عبدالرضا مجیری» از شهدای مدافع حرم خمینی‌شهر؛
می‌گفت جای سرباز ولایت در وسط معرکه نبرد است
همسر شهید عبدالرضا مجیری می‌گفت: «اولین هدیه‌ای که همسرم به من داد، دستمال سبزی بود که اشک‌هایش برای اباعبدالله(ع) را با آن پاک کرده بود.»
به گزارش مشرق، عبدالرضا عاشق اهل‌بیت بود و همین عشق نیز او را به سرزمین شام کشاند و تنها 20 روز پس از پیوستن به جمع مدافعان حرم نیز آسمانی شد. شهید مجیری متولد 1353 بود و سه فرزند به نام‌های فاطمه، زهرا و محمدحسین از او به یادگار مانده است.
اعظم اصغری در گفت‌وگو با «جوان» از ویژگی‌های اخلاقی و عقیدتی و ابعاد فکری و اندیشه همسر شهیدش می‌گوید که آذرماه 1394 مدال شهادت را بر گردن آویخت.
شهدا را باید از همان آغاز راهشان شناخت، دوران کودکی شهید مجیری چطور گذشت؟
مادر شهید درباره کودکی شهید گفته‌اند که هیچ وقت پسرم را بدون وضو شیر ندادم و سعی کردم هیچ وقت غذای





میلاد باسعادت حضرت رسول اکرم(ص) و امام جعفرصادق(ع)


آیین مردم قبل از بعثتبحث آیین نیاکان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به وضع بیت هاشمى و ایمان اصیل سران و بزرگان آن هدایت مى‏کند و این جریان مى‏تواند روشنگر ایمان خود پیامبر پیش از بعثت باشد، زیرا خانواده‏اى که در آن درخت توحید بارور گردد، و بزرگان آن از آئین فطرت، و توحید ابراهیمى پیروى کنند، طبعاً مفخره آل نیز ازنخستین روزها بر همین مسیر خواهد بود البته این یک استنباط شخصى است و دلائل محکم و استوار تاریخى آن را به روشنى تأیید مى‏کند اینک دلائل ایمان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت.1- پیامبر گرامى پنج سال از دوران کودکى خود را، در صحرا در میان قبیله «بنى سعد» گذراند، دایه او حلیمه مى‏گوید: محمد سه ساله بود که به من گفت چرا برادران خود را در روز  نمی ببینم؟ گفتم: آنهاروزها گوسفندان را براى چرا به خارج از آبادى مى‏برند، گفت: من نیز با آنان بیرون مى‏روم گف





میلاد باسعادت حضرت رسول اکرم(ص) و امام جعفرصادق(ع)


آیین مردم قبل از بعثتبحث آیین نیاکان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) ما را به وضع بیت هاشمى و ایمان اصیل سران و بزرگان آن هدایت مى‏کند و این جریان مى‏تواند روشنگر ایمان خود پیامبر پیش از بعثت باشد، زیرا خانواده‏اى که در آن درخت توحید بارور گردد، و بزرگان آن از آئین فطرت، و توحید ابراهیمى پیروى کنند، طبعاً مفخره آل نیز ازنخستین روزها بر همین مسیر خواهد بود البته این یک استنباط شخصى است و دلائل محکم و استوار تاریخى آن را به روشنى تأیید مى‏کند اینک دلائل ایمان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) قبل از بعثت.1- پیامبر گرامى پنج سال از دوران کودکى خود را، در صحرا در میان قبیله «بنى سعد» گذراند، دایه او حلیمه مى‏گوید: محمد سه ساله بود که به من گفت چرا برادران خود را در روز  نمی ببینم؟ گفتم: آنهاروزها گوسفندان را براى چرا به خارج از آبادى مى‏برند، گفت: من نیز با آنان بیرون مى‏روم گف





فرهنگ سازی تلاوت قرآن در نماز


 


نویسنده: حجه الاسلام سید محمد رضا علاء الدین از حوزه علمیه اصفهان.




 



چکیده:
اهمیت و جایگاه نماز و انس با قرآن در آیات و حیانی و احادیث نبوی و اهل
بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) به تعدد ذکر گردیده است. رسول الله (ص) به
تلاوت سور قرآن کریم در رکعتین نمازهای واجب و مستحبی عنایت ویژه ای داشته
اند. رویکرد معنادار رسول الله (ص) و ائمه معصومین (ص) به تلاوت سوره های
قرآن در نماز و عمومیت بخشی به حفظ سور قرآن و تمرین و تکرار صحیح آن برای
تلاوت در نمازهای واجب و مستحبی بدین جهت بوده تا میزان آشنایی و انس اهل
نماز با سوره های قرآن را افزایش داده و زمینه بهره برداری آنها را از
برکات و خیرات و نورانیت قرآن ارتقاء بخشیده و عروج نورانی نماز آنها را با
تلاوت سور قرآن کریم به عالی ترین حد برسانند. در این مقاله گام های اساسی
رسول الله (ص) و اهل بیت عصمت و طهارت برای





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق





داستانهای کوتاه


شکایت نکنید  لقمان در آغاز، برده خواجه ای توانگر و خوش قلب بود. ارباب او در عین جاه و جلال و ثروت و مکنت دچار شخصیتی ضعیف و در برابر ناملایمات زندگی بسیار رنجور بود و با اندک سختی زبان به ناله و گلایه می گشود، این امر لقمان را می آزرد اما راه چاره ای به نظر او نمی رسید، زیرا بیم آن داشت که با اظهار این معنی، غرور خواجه جریحه دار شود و با او راه عناد پیش گیرد. روزگاری دراز وضع بدین منوال گذشت تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه و نوبر برای او فرستاد. خواجه تحت تأثیر خصائل ویژه لقمان، خربزه را قطعه قطعه نمود به لقمان تعارف کرد و لقمان با روی گشاده و اظهار تشکر آنها را تناول کرد تا به قطعه آخر رسید، در این هنگام ....خواجه قطعه آخر را خود به دهان برد و متوجه شد که خربزه به شدت تلخ است. سپس با تعجب زیاد رو به لقمان کرد و گفت: چگونه چنین خربزه تلخی را خوردی و لب به اعتراض نگشودی؟ لق






1