بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




به کجا چنین شتابان؟


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته اینجا
زغبار این بیابان
هوس سفر نداری
همه آرزويم آما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما
تو رو دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را :منبع . http://mrabbasi.blog.ir/rss





مورد عجیب من


هیچ مشکل خاصی ندارم. هیچ غم
بزرگی هم. دیشب به اندازه خوابیده‌ام و امروز سرم گرم است. خانواده‌ام سالمند و
دوستانم خوش. می‌دانم که دوستم دارند. من هم دوستشان دارم. از نظر بدنی سالم هستم،
از نظر ذهنی هم. کار خاصی نیست که بخواهم انجام دهم و نتوانم. از طلوع و غروب
خورشید لذت می‌برم، از چرخیدن باد در برگ درختان هم. بازی کردن با بچه‌ها را دوست
دارم. حرف زدن با پیرها را هم. دست حمایت خدا را بر شانه‌هایم حس می‌کنم. با این همه، در
حال حاضر مهم‌ترین آرزويم این است که بروم جایی بخوابم و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشوم. :منبع . http://khialedast.blog.ir/rss





دویست و سی و یک


میدونی از کجا رسيدم به نظام سرمایه داری و فمینیسم ؟! وقتی عکس خانم های شدیدا با حجاب و با پست های مذهبی رو دیدم که یه جور خاصی روی نوع حجاب و روسری و چادرشون توی عکساشون انگار تاکید بود . و در همین حال اپل واچشون توی چشم ملت بود و خودشون هم منشن کرده بودند و خال قضیه کجا بود ؟ وقتی کیفشون مارک ویکتوریا سیکرت بود . از ویکتوریا سیکرت که از نظر من نمونه ی بارز ابزار امپریالیسم هستش رسيدم به مدل هاش و اینکه چطور این کاراکترها درست میشند و به دنیا عرضه میشند و جماعت زن رو میکشونند به مجتمع های خرید با نورهای براق کننده .این مدل ها که نه تنها پول رو تامین کنند بلکه توی ایونت ها و سخنرانی ها میشن الگوی رفتاری حتی ! و در حقیقت برده هایی بیش نیستند .

+ هیچی به اندازه ی دینداری اشرافی و ابزاری اذیتم نمیکنه . حتی کفر !
:منبع . http://born1992.blog.ir/rss





به طبیعت نفس مصنوعی بدیم


خب همیشه برام طبیعت مهم بوده. هوا مهم بوده. آلودگی ش اذیتم کرده. نباریدن بارون و برف دستم را به دعا بلند کرده و همیشه دلم می خواست یه راهی داشتم تا خودم به طبیعت خدمت کنم. خیلی گشتم. خیلی فکر کردم. تحقیق کردم. رسيدم به باغ بام. دیدم چه ایده نابی! منتها باید مناسب با آب و هوای ایران بشه و یه راهی پیدا کرد که بشه گیاه توی هوای پشت بومای ایران زنده بمونه. تو کتابخونه ها، لا به لای کتابا، تو دانشکده کشاورزی، تو کتابای درسی معماری منظر گشتم تا رسيدم به پایان نامه خانم مژگان پیله ور. راه حال نابی داشت. آسونم هست. شاید دو ساعت وقت و ده هزار تومن هزینه، ولی باهاش صاحب یه باغ میشین و طبیعتم دعاتون میکنه. تقدیم به شما:
باغ شخصی تضمینی روی پشت بام شما
:منبع . http://arefii.blog.ir/rss





تولدم مبارک


بچه تر که بودم وقتی دعا می کردم، اولین خواسته و آرزوی قلبی ام این بود که زودتر از مامان و بابا بمیرم. نبودنشان برایم خیلی دردآور است و همیشه دعا می کردم که من زودتر بمیرم تا هیچ وقت شاهد نبودنشان نباشم. بچه بودم دیگر. به قول مامان که وقتی آرزويم را شنید گفت برای پدر و مادر هیچ دردی بدتر از این نیست که زنده باشن و بچه شون دور از جون اتفاقی براش بیفته، من نمی فهمیدم که این آرزو می تواند برای مادر و پدری یک کابوس باشد که پیش چشمانشان پرپر زدن فرزندشان را ببینند و کاری از دستشان برنیاید. امروز تولد بیست و شش سالگی من بود و من اما وقت آرزو کردن دیگر زود مردن و پیش مرگ شدن نخواستم. فقط چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم و با تمام وجود از خدا سلامتی و خیر برای خانواده ام خواستم. برای جمع چهار نفره مان که حالا دو تا داماد دارند و یک نوه یکی دوساله، فقط آرامش خواستم. اینکه کنار هم باشیم و از





تولدم مبارک


بچه تر که بودم وقتی دعا می کردم، اولین خواسته و آرزوی قلبی ام این بود که زودتر از مامان و بابا بمیرم. نبودنشان برایم خیلی دردآور است و همیشه دعا می کردم که من زودتر بمیرم تا هیچ وقت شاهد نبودنشان نباشم. بچه بودم دیگر. به قول مامان که وقتی آرزويم را شنید گفت برای پدر و مادر هیچ دردی بدتر از این نیست که زنده باشن و بچه شون دور از جون اتفاقی براش بیفته، من نمی فهمیدم که این آرزو می تواند برای مادر و پدری یک کابوس باشد که پیش چشمانشان پرپر زدن فرزندشان را ببینند و کاری از دستشان برنیاید. امروز تولد بیست و شش سالگی من بود و من اما وقت آرزو کردن دیگر زود مردن و پیش مرگ شدن نخواستم. فقط چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم و با تمام وجود از خدا سلامتی و خیر برای خانواده ام خواستم. برای جمع چهار نفره مان که حالا دو تا داماد دارند و یک نوه یکی دوساله، فقط آرامش خواستم. اینکه کنار هم باشیم و از





نتایج غیر عقلی و غیر انسانی!


در برخورد با برخی افراد و افکار، به این نتیجه رسيدم که راهنمایی و نقد کردن (حتا از سر دلسوزی هم) کار اشتباهی است!چراکه آن فکر یا فرد، ظرفیت ندارد و ناراحت می شود!باید بگذارم بعد ار آنکه فاجعه و خرابی رخ داد، سر برسم و با او مشغول همدردی شوم...!اینطور، نه تنها کسی ناراحت نخواهد شد؛ بلکه خوششان هم می آید!ما هم آدم خوبی بنظر می رسیم! :منبع . http://saeednevesht.blog.ir/rss





16 آذر و گل های دست بروبچ


روز دانشجو با یک روز تاخیر خیلی مبارک دوستان .
در چنین روزی جشن و گرامیداشت و گل که صبح اجرا شد در دانشگاه، از دستم برفت
کلاس اولم رو که به ته دیگش رسيدم به قول استاد محترم
و استادی که با دوپینگ در کلاس ظاهر شد! 
خلاصه درس خوندن اصلا خوب نیست . نخونید ... چیه مغزتون درد میگیره.
منم هر روز تو فکر انصرافم ..خخخخ 
اینقد یعنی من پشتکارم فراوان است . :منبع . http://abitar.blog.ir/rss





موسیقی


من خودم فکر کنم یه ٨ سالی بشه که دستوپا شیکسته کار موسیقی میکنم از موسیقی الکترونیکی بگیر تا الان که هر سازیو میتونم صداشو دربیار.
به این نتیجه رسيدم بهترین اهنگای ریلکسیشن_ترپ_دابستپ_لایت_کلاسیک و... هم بتونی بسازی.
هیچکدوم نمیتونن جای موسیقی سنتی و سازای سنتی رو بگیرن.
شما به تار استاد لطفی گوش کن...!
اصن معلومه دستگاه موسیقی و سبک و سیستمش اصن اسمانیه. :منبع . http://episode.blog.ir/rss





نفسهای آخر


چه تناقض شگفت انگیزی.
نفسهای آخر یک اثر، میشود تولد همان اثر.
با آخرین ضربه های من بر روی کیبورد، مارجان متولد میشود.
آغاز یک اثر، یک شخصیت. چیزی به متولد شدن مارجان من نمانده. از سال رسيدم به ماه. بعد هفته، روز و حالا دقیقه و لحظه.
تمام شدم تا مارجان متولد شود. خون دل ها خوردم.
:منبع . http://mashayekh.blog.ir/rss





#امشب


خب بگم این چند روز رو طبق معمول جاوا اسکریپت کار کردم و آموزشا رو دیدم ... الان به مبحث Timing functions رسيدم که مبحث خیلی مهمیه توی جاوا اسکریپت ... به احتمالی خیلی زیاد امشب تمومش میکنم ... بعدش دیگه لذت اصلی شروع میشه ... یعنی Jquery ... دیگه باید رو خلاقیت و کد های باحال کار کنم از جمله انیمیشن های تحت وب و از اینجور چیزا ... 
تا بادا چنین باد ;) :منبع . http://awebdeveloper.blog.ir/rss





#همه چی خوبه


از روز پنجشنبه لپ تاپمو توی مرکز رشد جا گذاشتم فرداش جمعه بود که تعطیل بود ... خلاصه اینکه بدجور این دو روز ضد حال خوردم از برنامه آموزشا Javascript عقب افتادم ولی امروز از صبح شروع کردم تا مغرب به جاهای خوبی رسيدم ... در کل همه چیز داره خوب پیش میره ... از پنجشنبه هم قراره با بروبچ شرکت به مدت سه روز توی استارتاپ ویکند زاهدان شرکت کنیم و یه ایده رو عملی کنیم ... اولین تجربه شرکتم توی استارت‌ آپ ویکند هست ... به نظر خیلی جالب میاد و کلی هیجان زده ام ;) :منبع . http://awebdeveloper.blog.ir/rss





فرازی از وصیت نامه شهید فریبرز حاج سیاری


بسم رب شهدا و صدیقین

برادران و خواهرانی که این جملات را پس از شهادت من میخوانید این را بدانید که حرکت من حرکتی با اراده و با آگاهی و توام با عشق به معبود است و راضی نیستم هیچ کس مرا با الفاظی چون جوان ناکام ؛ حیف و ... یاد کند.چون من به زندگی اصلی و واقعی رسيدم بلکه برای شما غصه میخورم که چگونه در زندگی دنیا غرق شده اید.اینجا چگونه انسان شدن را اموختم ؛ نداشتن دلبستگی به دنیا را که حضرت علی(ع) شرط نجات میداند را در اینجا اموختم.اینجا زاهدان واقعی را دیدم  اینجا هر که نگاه میکنم یاد خدا را در من زنده میکند ؛ حال شما حکم کنید چگونه میتوانم اینها را رها کنم و به خانه و به شهر برگردم ؛ شهری که قدم به قدم ان گناه است و معاصی و دیدن انها مرا به یاد غیر خدا میاندازد.مادرم هیچ ناراحتی به خود را نده که فرزندانت در راه اسلام به شهادت رسیدند و این بسی مایه افتخار است ؛ هر گاه میخواهی گریه کنی برای ح





فرازی از وصیت نامه شهید فریبرز حاج سیاری


بسم رب شهدا و صدیقین

برادران و خواهرانی که این جملات را پس از شهادت من میخوانید این را بدانید که حرکت من حرکتی با اراده و با آگاهی و توام با عشق به معبود است و راضی نیستم هیچ کس مرا با الفاظی چون جوان ناکام ؛ حیف و ... یاد کند.چون من به زندگی اصلی و واقعی رسيدم بلکه برای شما غصه میخورم که چگونه در زندگی دنیا غرق شده اید.اینجا چگونه انسان شدن را اموختم ؛ نداشتن دلبستگی به دنیا را که حضرت علی(ع) شرط نجات میداند را در اینجا اموختم.اینجا زاهدان واقعی را دیدم  اینجا هر که نگاه میکنم یاد خدا را در من زنده میکند ؛ حال شما حکم کنید چگونه میتوانم اینها را رها کنم و به خانه و به شهر برگردم ؛ شهری که قدم به قدم ان گناه است و معاصی و دیدن انها مرا به یاد غیر خدا میاندازد.مادرم هیچ ناراحتی به خود را نده که فرزندانت در راه اسلام به شهادت رسیدند و این بسی مایه افتخار است ؛ هر گاه میخواهی گریه کنی برای ح





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





با دختری که سعی میکنه همه ی کاراشو ریدیف کنه الا درست کردن دیر کردناشو باس چی کرد؟


تو پیش دانشگاهی واسه هر کس یه لقب گذاشته بودیم . یکی ماساژور بود یکی آرایشگر یکی خواننده... منم گذاشته بودن مُوخِر یعنی تاخیر کننده!! دیر می رسيدم دیگه .. آره ... (نویسنده به افق بیرون از پنجره خیره می شود) همیشه ، دیر ...
یه دلخوشیمم این بود که حداقل وضعیتم بهتر اونیه که همش غایبه و لقبشو گذاشته بودیم غایب !! چرا که دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است :دی
+ دلم برای (:دی) تنگ شده بود .. یاد بلاگفا بخیر ... هفت سااال وبلاگ نوشتم ... اصا انگار همین پیروز بود . :منبع . http://sha1st.blog.ir/rss





268


اینکه دیشب چی شد و رسيدم خونه تو یه پست جدا توضیح میدم 
الان نشستم تو مینیبوس 
همگی درحال تماشای یه خانوم که داره دوتا بچشو تنبیه میکنه :| 
پسر بچه : از بطری آبت میخورما 
دختر بچه : نههه نخور 
پسر بچه : میخوووورم [کمی گریه ی الکی] 
مامانشون : خفه شین قحطیه آب اومده مگه 
دختر بچه : ونگ ونگ [گریه] 
مامانشون:  اون اقا دزدرو میبینی ؟ داره تورو نگا میکنهو وحرف میزنه,  میخواد بدزدتت 
پسر بچه:  ادامس نمیدم بهت [رو به خواهر کوچیکش] 
مامانشون:  یه حیاط هست اون پشت,  میبرمت اونجا میزنمتا 
D:  :منبع . http://thevmpr.blog.ir/rss





یکم تنوع!


اول اینکه نظرات بسته میشه چون مورد هجوم ی ِ سری افراد مجازی قرار میگیرم که ترجیح میدم ازشون دور بمونم پس همین که لطف میکنید و میخونید یا نمیخونید برام با ارزش تره! ^^  تحت شرایط خاص ارتباط با من هست! 
کم کم دارم شروع میکنم تنبلیمو کنار بذارم چون خیلی خیلی عقبم و باید جبران کنم.
فکرکنم باید از ی ِ جایی به بعد سریال مورد علاقمو دیگه دانلود کنم :| ماهواره نشون نمیده :(
+ به هدفی که میخواستم رسيدم ^^ گفتم نمیفهمم فازتو!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یکم تنوع!


اول اینکه نظرات بسته میشه چون مورد هجوم ی ِ سری افراد مجازی قرار میگیرم که ترجیح میدم ازشون دور بمونم پس همین که لطف میکنید و میخونید یا نمیخونید برام با ارزش تره! ^^  تحت شرایط خاص ارتباط با من هست! 
کم کم دارم شروع میکنم تنبلیمو کنار بذارم چون خیلی خیلی عقبم و باید جبران کنم.
فکرکنم باید از ی ِ جایی به بعد سریال مورد علاقمو دیگه دانلود کنم :| ماهواره نشون نمیده :(
+ به هدفی که میخواستم رسيدم ^^ گفتم نمیفهمم فازتو!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یکم تنوع!


اول اینکه نظرات بسته میشه چون مورد هجوم ی ِ سری افراد مجازی قرار میگیرم که ترجیح میدم ازشون دور بمونم پس همین که لطف میکنید و میخونید یا نمیخونید برام با ارزش تره! ^^  تحت شرایط خاص ارتباط با من هست! 
کم کم دارم شروع میکنم تنبلیمو کنار بذارم چون خیلی خیلی عقبم و باید جبران کنم.
فکرکنم باید از ی ِ جایی به بعد سریال مورد علاقمو دیگه دانلود کنم :| ماهواره نشون نمیده :(
+ به هدفی که میخواستم رسيدم ^^ گفتم نمیفهمم فازتو!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یکم تنوع!


اول اینکه نظرات بسته میشه چون مورد هجوم ی ِ سری افراد مجازی قرار میگیرم که ترجیح میدم ازشون دور بمونم پس همین که لطف میکنید و میخونید یا نمیخونید برام با ارزش تره! ^^  تحت شرایط خاص ارتباط با من هست! 
کم کم دارم شروع میکنم تنبلیمو کنار بذارم چون خیلی خیلی عقبم و باید جبران کنم.
فکرکنم باید از ی ِ جایی به بعد سریال مورد علاقمو دیگه دانلود کنم :| ماهواره نشون نمیده :(
+ به هدفی که میخواستم رسيدم ^^ گفتم نمیفهمم فازتو!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





حروف نام تو


#حروف_نام_توچه شگرفاین سی دو حرف !چه آشنااین سی دو نشانه !من اگر بر چشمانت مشق می نگارم من اگر در لمس حواس خوابهایت، کتابت می کنم اسم تو راتو امابه کسی نگو  این حروف «دوستت دارم» از میان لمس دستان من و توچنین مست و شیدا جان می گیرد!از سفر نام زیبای تو /همین الان دلتنگی/ باز هم به الفبای با تو بودن رسيدم!چه باید کرد؟و این سی دو حرف پارسیبه چکار من می آیند اگر نسرایند تو را؟ از این اقیانوس مواج الفبابه وسعت حروف «نام» تو می اندیشممابقی حروف را /هرشب/بر ساحل لبت، شعر به زودی تمام دریاها را پر از حروف نامت خواهم کرد...برگرفته شده از sunland.blog.ir#حجت_فرهنگدوست  :منبع . http://sunland.blog.ir/rss





یکم حرف :دی


نرفتم برای کارورزی :| و خوشحالم که فقط خوابیدم ^^  چون همه متوجه شدم فرصت زیاد داریم برای ارائه گزارش کاورزی هم به کارای عقب افتادم رسيدم . از اونجایی که کل برگام خیس آب شده باید از اول بشینم بنویسمشون :/ قبض موبایلم بعد از 3 ماه اومد و چون پرداخت نکردم قطع شد :| حالا تا قطع شد همه زنگ میزنن و پیام میدن که من نتونم جوابشونو بدما :))
مهمترین تماس تلفنی وقتی بود که از آموزگاه کارنامه تماس گرفتن ^^ و توی کلاساش قبول شدم برای شرکت تو کلاسا اما الان بزرگتریم مسئله رفتن یا نرفتنش ِ :| چون هم زمان امتحانات شروع میشه هم پولشو ندارم برای 12 جلسه 500تومن :((((
شما بگید چیکار کنم برم نرم؟!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یکم حرف :دی


نرفتم برای کارورزی :| و خوشحالم که فقط خوابیدم ^^  چون همه متوجه شدم فرصت زیاد داریم برای ارائه گزارش کاورزی هم به کارای عقب افتادم رسيدم . از اونجایی که کل برگام خیس آب شده باید از اول بشینم بنویسمشون :/ قبض موبایلم بعد از 3 ماه اومد و چون پرداخت نکردم قطع شد :| حالا تا قطع شد همه زنگ میزنن و پیام میدن که من نتونم جوابشونو بدما :))
مهمترین تماس تلفنی وقتی بود که از آموزگاه کارنامه تماس گرفتن ^^ و توی کلاساش قبول شدم برای شرکت تو کلاسا اما الان بزرگتریم مسئله رفتن یا نرفتنش ِ :| چون هم زمان امتحانات شروع میشه هم پولشو ندارم برای 12 جلسه 500تومن :((((
شما بگید چیکار کنم برم نرم؟!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یکم حرف :دی


نرفتم برای کارورزی :| و خوشحالم که فقط خوابیدم ^^  چون همه متوجه شدم فرصت زیاد داریم برای ارائه گزارش کاورزی هم به کارای عقب افتادم رسيدم . از اونجایی که کل برگام خیس آب شده باید از اول بشینم بنویسمشون :/ قبض موبایلم بعد از 3 ماه اومد و چون پرداخت نکردم قطع شد :| حالا تا قطع شد همه زنگ میزنن و پیام میدن که من نتونم جوابشونو بدما :))
مهمترین تماس تلفنی وقتی بود که از آموزگاه کارنامه تماس گرفتن ^^ و توی کلاساش قبول شدم برای شرکت تو کلاسا اما الان بزرگتریم مسئله رفتن یا نرفتنش ِ :| چون هم زمان امتحانات شروع میشه هم پولشو ندارم برای 12 جلسه 500تومن :((((
شما بگید چیکار کنم برم نرم؟!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





یکم حرف :دی


نرفتم برای کارورزی :| و خوشحالم که فقط خوابیدم ^^  چون همه متوجه شدم فرصت زیاد داریم برای ارائه گزارش کاورزی هم به کارای عقب افتادم رسيدم . از اونجایی که کل برگام خیس آب شده باید از اول بشینم بنویسمشون :/ قبض موبایلم بعد از 3 ماه اومد و چون پرداخت نکردم قطع شد :| حالا تا قطع شد همه زنگ میزنن و پیام میدن که من نتونم جوابشونو بدما :))
مهمترین تماس تلفنی وقتی بود که از آموزگاه کارنامه تماس گرفتن ^^ و توی کلاساش قبول شدم برای شرکت تو کلاسا اما الان بزرگتریم مسئله رفتن یا نرفتنش ِ :| چون هم زمان امتحانات شروع میشه هم پولشو ندارم برای 12 جلسه 500تومن :((((
شما بگید چیکار کنم برم نرم؟!  :منبع . http://ziz4k.blog.ir/rss





شیمی!


به نام خالق فکر!
دیشب که خواستم بخوابم یه نگا به برنامه ام انداختم و اعصاب خرابم خراب تر شد! همش شیمی!!!
خب فکر کنم همه دور و بریام میدونن که من چقد از شیمی بدم میاد! با اینکه خیلی درس کاربردیه!
ولی خب دوسش ندارم! و هر چقد هم تلاش کردم این ذهنیت مسخره رو عوض کنم نشد!
صبح بیدار شدم و خوندم!
ولی انگار فقد داشتم کلمه ها رو کنار هم میدیدم! و سوالا انگار همه تازه بودن! یا چمیدونم بعضیاش حتی میدونستم راه چیه حوصله نداشتم حل کنم!
با نگین که حرف زدم گفت منم مث تو بودم بعد به این نتیجه رسيدم که نفهم که نیستیم! اگه بخونیمش یادش میگیریم!
کلی حرف اینجوری زد!
بعد من همش فکر کردم خب چه ربطی داره؟ اساسا چرا باید یه درسی مثل شیمی رو یاد گرفت؟! من نمیخوام و یادش نمیگیرم!
داشتم تو بلاگ مربع میگشتم! ( معمولا به این حس که میرسم ناخوداگاه به این سمتی میرم )
خوندم و خوندم!
بعد به این رسيدم که اساس مدرسه رفتن ما





کابوس!


‍ 
چند روز پیش، داشتم به زندگی فکر میکردم،
 بعد هوس کردم یه فیلم ترسناک ببینم، 
شب موقع خواب یکی دوبار با کابوسای کوچولو از خواب پریدم، ولی زود خوابم میبرد،
 دیگه تا صبح راحت خوابیدم،
 صبح با به یاد آوردن ترسای ریزه میزه شب قبل، 
کلی خندیدم واحساس آرامش کردم،
 به نتیجه قشنگی رسيدم، 
زندگی هم همینه، یه وقتایی اونقد ترسناکه آدم فکر میکنه
 داره کابوس میبینه، 
بعد منتظر لحظه ای میشینه
 که این کابوس تموم شه،
                وقتی این کابوس تموم شه..........
       فکر کنم بشینه و به همه کابوسهاش،بخنده...
:منبع . http://storyhome.blog.ir/rss





نروید،دشمنان را دلشاد نکنید!


من همچنان روی این شعر قسم میخورم "کاش منو تو میفهمیدیم ، اومدی رفتنیه"دلم شکست،به معنای واقعی کلمه !از رفتن ریرا جان و استاد ویار تکلم!                                               
با جرعت لفظ استاد را به کار بردم چون ویار تکلم بر گردن بنده حق استادی داشته و بسیار بسیار برایم عزیز است.
البته با تسلط بر این امر که دشمنانش بسیار بیشتر از دوست دارانش بودند این جمله را میگویم که او قوی ترین و تابو شکن ترین بلاگری بود که من میشناختم.اوایل ورودم به بیان ویارتکلم جز معدود کسانی بود که به وبلاگ نو پای من سر میزد و نظرش را میداد که باعث انگیزه ای دوباره در من میشد و حالا میبینید که خودش از کوزه شکسته آب میخورد.
ولی اطمینان دارم رفتنش بی حکمت نیست و روزی برمیگردد و بیشتر از آن امید دارم رفیق قدیمی اش را فراموش نکند و آدرسش را به دستم برساند.
به عقیده من باعث بسیاری از این خداحافظی های آنی بیان است





تعادلات!


دلم خواست یهو بیام اینجا و کلی تغییر تحول ایجاد کنم...به یه چیزایی رسيدم امروز به کمک شیمی دیروز!من تا وقتی همه چی عادیه تعادل دارم...اما...اما فقط کافیه یه حرفی که نباید زده بشه... زده بشه یا اونی که باید زده بشه زده نشه!اون وقته که تمام وجودم در جهتی پیشرفت میکنه که اون عامل رو برطرف کنه!حالا چه خوب باشه چه بد من حوصله بازی ندارم!n بار گفتم بازی نکنید!خواسته یا ناخواسته تلافی رو کردی! خیلی خوبم کردی!ولی الان به گونه ای بس عجیب حالم خوبهفک کنم ذهنم به طور خودکار عامل اضافی رو از تو خودش کرده بیرونوگرنه الان حالم بد بود!خوب خوبم!دو دو تام معلوم شد هیچوقت 4 نمیشه!دلم بس درد میکنه!بریم بخوابیم...شب بخیر :منبع . http://mychertnevis.blog.ir/rss





صَــــدٌمیـــش :)


انقدر نگفته هست
که به گفتن نمی رسیم ....

بی ربط نوشت: امتحانا شروع شده و منم که در این مدت بیکارترینم -ـــ-
واسه درس خواندن متونمون بیگانه آلبر کامو رو خوندیم... من فهمیدم به هیــــــچ عنـــــوان جنبه اگزیستانسیالیسم ندارم .... نه اینکه یهویی به طرز غیرقابل باوری تغییر کرده باشمـــا... فقط خیلی مٍلو  رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته -ــ- به یه مقطع عجیبی از پوچی رسيدم-ـــ-
ب.ن۲ : یه مدت لپتاپم خراب شد... انقدر بچه ی درس خون و با فرهنگی شدم :) تو همون یه هفته ای که نبود چند تا کتاب خوندم :) .........
ب.ن۳ : همیشه فکر می کردم صدمین پست قرار چیز خاصی باشه :) ....
بهانه ای بود برای با هم بودن (در این حد شعاری :)
و اینکه در آخر : گرچه این عاشق شدن های زمینی خوب نیست...
                     اتفاق است و میافتد دل که سنگ و چوب نیست...
(خیلــی بی ربطِ خودمم فهمیدم :)
آخر شب بود و هذیان های به وبلـاگ پ





22


دخترکم :
حال که برایت مینویسم ، جوانی پر از آمال و آرزو هستم.
چند جمله حرف برای نوشتن دارم و دنیا دنیا حرف برای نگفتن.
جانِ دلم هر اتفاقی افتاد تو خوب باش و خوب بمان. یادت باشد هرچقدر سرت در زندگی خودت باشد موفق تری و آرامشت تضمین شده تر است.
عزیزِ مادر ؛ توقع از هیچ بشری جز مادر و پدرت نداشته باش. این زمینی ها جز خود کسی را نمی شناسند. اما هر وقت و هر جا خواستی از خدا توقع کن که خودش گفت : استجب لکم.
یادت باشد دست هر انسانی را بگیری ، دست به دست بالاخره دستت را میگیرند.
هرجا کسی گرفتار بود و از تو کمکی ساخته بود بی دریغ کمک کن.
بد دیدی ، بد نکن. فقط کنار بکش.
خانم باش و خانمانه رفتار کن.
نگذار زندگی محدودت کند. اما برای خودت حد و مرز داشته باش.
مائده ی مادر ؛ برایت پر از آرزويم.پر از شادی باشد دلت.
نوشته : ف.چ
ادامه مطلب :منبع . http://aqayesaket.blog.ir/rss





Week 13


 یادمه یه بار تو پارک می‌دوییدم بعد از جلوی یه تاب رد شدم.
روی تاب یه بچه‌ای سوار شده بود و تاب می‌خورد.
موقعی که من رسيدم به تاب محکم خورد به گوشم راستم. خیلی محکم.
کامل یادمه. :دی
بعد منو بردن بیمارستان.
اونجا یه ماشین بود. خیلی ماشین خوشکلی بود.
بنفش بود اگه اشتباه نکنم.
بعد یه پرستار داشت اونجا که خیلی زن سردی بود با من.
رفتارش اصلا با م به عنوان یه بچه خوب نبود.
من همش می‌خواستم اون ماشینو بگیرم میگفتن بهم خوب شدی میدیم بهت.
بچه خوبی شدی میدیم بهت.
من هم میگفتم باشه. من پسر خوبی خواهم بود.
پسر خوبی هم بودما.
اما منو مرخص کردن ولی اون ماشینو بهم ندادن.
خیلی ناراحت شدم. بیشتر از ناراحتی و درد موقعی که اون تاب محکم خورد تو گوشم.
 
هرجا هستی کس‌ننت مادرقحبه. :‌]
× ساعت 3:52 شبه. واقعا حرفی دیگه ندارم. :دی :منبع . http://mr-blue.blog.ir/rss





«برگشت ... !»


به نقطه ای رسيدم که تنها آرزوم داشتن یه کلید undo تو دنیای واقعی ـه ...
به اون نقطه نرسید،صلوات ... :)))
  
+ بدترین چیز تو دنیا چند شخصیتی بودنه ... اونقدری که خودت هم بین نقاب هات گم بشی و نفهمی کدوم رو چه موقعی باید به صورتت بزنی ... !
+ با هر منطقی محاسبه میکنم دوباره پست گذاشتن اشتباه محض ـه ... ! [ترم آخر منطق،نمره ام 13 شد!]
+ تا نیمه گوش کنید؛مثل خودم!  
 
:منبع . http://viceversa.blog.ir/rss





«برگشت ... !»


به نقطه ای رسيدم که تنها آرزوم داشتن یه کلید undo تو دنیای واقعی ـه ...
به اون نقطه نرسید،صلوات ... :)))
  
+ بدترین چیز تو دنیا چند شخصیتی بودنه ... اونقدری که خودت هم بین نقاب هات گم بشی و نفهمی کدوم رو چه موقعی باید به صورتت بزنی ... !
+ با هر منطقی محاسبه میکنم دوباره پست گذاشتن اشتباه محض ـه ... ! [ترم آخر منطق،نمره ام 13 شد!]
+ تا نیمه گوش کنید؛مثل خودم!  
 
:منبع . http://viceversa.blog.ir/rss





داستان آدم باید شیرین باشه با اندکی معجزه.


شما عادت دارید قبل خواب فکر کنید؟ اصلا شما چه جوری خوابتون می بره؟ بی مقدمه؟ خوشبحالتون. من اینجوری نیستم. نمی دونم چون عادت دارم بدون خیال کردن خوابم نمی بره یا چون خوابم نمی بره عادت کردم خیال کنم. داستان می سازم. از خودم و پسرم، پارسا. مثلا چند شب پیش ها شروع کردم برای اولین بار یک داستان واقعی و آن هم داستان زندگی ام را براش بگم، چون غم داشتم داستانم جز بغض و اشک چیزی نداشت. دوست ندارم داستانم غم انگیز باشه (پس رهاش کردم). داستان آدم باید شیرین باشه با اندکی معجزه. 
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم؛ یک ربع مانده به شش. نمی دونم شاید چون منتظر پیام بودم. می خواستم یک ساعت دیگه بخوابم. برای خوابیدن باید یک قصه کوتاه می ساختم. مثلا تصور می کردم با زن های دیگر رفته ام سفر و حالا دارم باهاشان حرف می زنم و تنها می توانیم یک ساعت دیگر بخوابیم. اولا نباید داستان را پیچیده می کردم چون وقت کم بود





40راننده ...


امروز دیرم شد
یعنی وقتی رسيدم اتوبوسه را دیدم که داره میره...
راننده ی اتوبوسی که اومد هم آروووم میرفت چون صندلی جلو میشینم سرعتشو دیدم...30 تا!!! فکر کن 
راه برگشت راننده هه فکر کنم همون راننده ی صبح بود !!! الان میگم چرا
اولش کارتم پول نداشت به انگلیسی میگم پول نداره اون به زبون خودشون یه چی میگه من به زبان خودشون میگم پول نداره کارتم اون به انگلیسی میگه دوباره بزن!!!
یکم که نزدیک مقصدم شدم میگه شما اون جایی (تقریبا آخر خطم) 
میگم بله همسرم اون جا هستن 
میگه از کجایی
بعد هم میگه اسم این که سرته حجابه
میگه صبح کجا میری!!!! ازین جا میگم فکر کنم همون صبحی بود!!
میگم میرم فلان جا کلاس میگه منم دوست دارم برم
حالا این وسط من هندز فریمو میذاشتم داخل گوشم دوباره میدیدم داره یه چی میگه !!!
اینجا خیلی ایرانی محجبه به خودش ندیده...
:منبع . http://turtlenecks.blog.ir/rss





Shirtless


یادمه قبلن نوشته بودم بعضیا خیلی با طبیعت همزادپنداری می‌کنن و می‌تونن برهنه توی هرجایی که تنها باشن اوقاتشون رو سپری کنن. و نوشته بودم که من ترجیح میدم تایپ یا تیشرت گشاد بپوشم حالا یا همراه شلوارک خیلی کوتاه یا shorts. ولی دیروز به این نتیجه‌ی جدید رسيدم که shirtless؛ بالاتنه برهنه خیلی خوبه و کلی حال کردم با تیپم! :دی
پ.ن: به دلیل بی‌دقتی‌های پیاپی، عنوان اون مطلب یادم نیست که اینجا لینکش کنم اما هرموقع پیدا کنم حتما آدرسش رو میذارم.
پ.ن2: با تشکر از من می‌نویسم بابت لطفش؛ اینم لینک همون پستم --> [کلیک]
پ.ن3: یعنی با یه سرچ هم می‌تونستم پیداش کنم. چرا مغزم همچین شده؟! امروز اسم چند نفـــــر رو با تلاش فراوان به یاد آوردم! :)) :منبع . http://aleme-n.blog.ir/rss





Shirtless


یادمه قبلن نوشته بودم بعضیا خیلی با طبیعت همزادپنداری می‌کنن و می‌تونن برهنه توی هرجایی که تنها باشن اوقاتشون رو سپری کنن. و نوشته بودم که من ترجیح میدم تایپ یا تیشرت گشاد بپوشم حالا یا همراه شلوارک خیلی کوتاه یا shorts. ولی دیروز به این نتیجه‌ی جدید رسيدم که shirtless؛ بالاتنه برهنه خیلی خوبه و کلی حال کردم با تیپم! :دی
پ.ن: به دلیل بی‌دقتی‌های پیاپی، عنوان اون مطلب یادم نیست که اینجا لینکش کنم اما هرموقع پیدا کنم حتما آدرسش رو میذارم.
پ.ن2: با تشکر از من می‌نویسم بابت لطفش؛ اینم لینک همون پستم --> [کلیک]
پ.ن3: یعنی با یه سرچ هم می‌تونستم پیداش کنم. چرا مغزم همچین شده؟! امروز اسم چند نفـــــر رو با تلاش فراوان به یاد آوردم! :)) :منبع . http://aleme-n.blog.ir/rss





#من اون فصلِ سردم وقتِ تعویض لباساته


پاییز با همه خوبیاش تموم شد :)
نمیدونم از اومدن زمستون خوشحال باشم یا نه ... همینکه هوا سرده خودش خوبه اما دلم برای برگ زرد درختا تنگ میشه ...
اینجا هم از چند روز پیش هوا سرد شده ... البته زیاد برا من فرقی نداره چون بیشتر یا تو مرکز رشد پشت سیستمم یا تو اتاق ... این پروژه C# خیلی منو درگیر کرده ... به یه درک خوبی از شی گرایی رسيدم ...این پروژه رو هم دارم سعی میکنم کامل بنویسم تا اگه بشه بعدا با تیممون تکمیل کنیم و بفروشیمش .... روی UI پروژه هم کار کردم که با اکثر پروژه های C# که قبلا دیدم تفاوت داره و جذاب به نظر میرسه ... خلاصه اینکه شب و روز و تمام اولویت هام شده این پروژه و بجز اون به هیچ چیز دیگه فکر نمیکنم ...
زیاد هم از تبریک گفتنای کلیشه ای خوشم نمیاد و بنابراین انتظار نداشته باشین یلدا یا هر مناسب دیگه ای رو تبریک بگم ... :دی
امیدوارم زمستون هم مثل پاییز خوب باشه :)
:منبع . http:





جرات یا حقیقت....


هم در هوای ابری آبان دلم گرفت
هم در سکوت سرد زمستان دلم گرفت
امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت
مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...
#مجید_ترکابادى
دیشب ساعت 1/5 تصمیم گرفتیم جرات یا حقیقت بازی کنیم....ازونجا که وضع اتاق به شدت به هم ریخته و نابسامان بود هرکس جرات رو انتخاب میکرد باید در مرحله اول کل اتاق رو تمیز میکرد....اینجور شد ک همه حقیقت رو انتخاب میکردن...هیچوقت فکر نمیکردم شادترین آدمی ک نزدیکمه این همه درد و رنج کشیده باشه...اونقدری که توی تصورم نمیتونه بگنجه..اونقدر که 14 ساعت رو دارم با ی بغض بزرگ میگذرونم و نه میتونم گریه کنم ن میشه فراموشش کرد...الان ک فکر میکنم خداروشکر میکنم ک هیچ مشکل بزرگو غیرقابل حلی توی زندگیم ندارم...شاید دیشب یه فرصت بود تا موقعیتش پیش بیاد تا همه چیزیو ک خیلی وقته میخان و نمیتونن بگن رو راحت اعتراف کنن....واقعا الان ب این جمله رسيدم ک میگن هرچی خنده هات بلن





#وجود یا عدم وجود یک چیز مسأله این است ؟


چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم راجع به خیلی چیزا ... چیزایی که همیشه یه نوع دغدغه بوده ... خیلی از مفاهیمی که اطرافیان به ما خوروندنش ... یکم بیشتر فکر کردم ... از بیرون به قضیه نگاه کردم ... و در نتیجه ردش کردم ... وقتی که ردش کردم احساس آزادی داشتم ... اون احساس این بود خودم خدای خودم بودم ... همه چیز به خودمون بستگی داره واقعا کسی نیست که ما رو به جایی برسونه و بخوایم بر اون توکل کنیم ... اون خودمون هستیم هیچکی جز ما نیست ... فقط خود خودمون ... من به این نتیجه رسيدم ... از اون روز دیگه دارم با جدیت بیشتری جلو میرم ... خیلی هم احساس خوبی دارم ، بهترین احساسی که تو کل زندگیم داشتم ... من از زنجیر افکار خودم و یا در خیلی از موارد زنجیر افکار بقیه که دست و پای منو بسته بودن رها شدم  ... بعضی مفاهیم واقعا توی زندگی اضافی هستن بهتره دیگه نباشن ... من خودمو پیدا کردم ... میدونم چی میخوام





روزنوشتهای من


این بخش رو هم ایجاد کردم. بنظرم لازم بود واقعاً. بخش "جان واتسونی" یا "روزنوشت" بلاگ. یکسری از مطالب هم جاشون تو فروم نبود واقعا و یک سری مطالب واقعا به اینجا نیاز داشتند...
اما مهم تر از همه این بود که احساس کردم «من» به «اینجا» برای نوشتن نیاز دارم...
هآه...
امروز روز عجیبی بود...
توی حالت اغما مانندی بیدار شدم و بهمان صورت اغما مانند به کارها رسیدگی کردم... 
در اغما هم بحث خودم شد و هم فکرهای دیگر....
در اغما رقصیدم .. در اغما نماز خواندم.. 
در حالتی با شوق یا عجله ، هم غذا خودم هم سردوشی برای کتم دوختم..
در حال اغما بیرون رفتم.. در اغما موسیقی گوش دادم.. در اغما به پارک رسيدم ...
در اغما ادامه دادم.. در اغما نشستم.. در اغما برگشتم...
در اغما غذا درست کردم ..
در اغما شام و در اغما کارهای آشپزخانه..
آنقدر این اغما پررنگ بود که او هم متوجه شد.. اما چون اغما بود، چیزی قابل بیان نداشتم! خود





روزنوشتهای من


این بخش رو هم ایجاد کردم. بنظرم لازم بود واقعاً. بخش "جان واتسونی" یا "روزنوشت" بلاگ. یکسری از مطالب هم جاشون تو فروم نبود واقعا و یک سری مطالب واقعا به اینجا نیاز داشتند...
اما مهم تر از همه این بود که احساس کردم «من» به «اینجا» برای نوشتن نیاز دارم...
هآه...
امروز روز عجیبی بود...
توی حالت اغما مانندی بیدار شدم و بهمان صورت اغما مانند به کارها رسیدگی کردم... 
در اغما هم بحث خودم شد و هم فکرهای دیگر....
در اغما رقصیدم .. در اغما نماز خواندم.. 
در حالتی با شوق یا عجله ، هم غذا خودم هم سردوشی برای کتم دوختم..
در حال اغما بیرون رفتم.. در اغما موسیقی گوش دادم.. در اغما به پارک رسيدم ...
در اغما ادامه دادم.. در اغما نشستم.. در اغما برگشتم...
در اغما غذا درست کردم ..
در اغما شام و در اغما کارهای آشپزخانه..
آنقدر این اغما پررنگ بود که او هم متوجه شد.. اما چون اغما بود، چیزی قابل بیان نداشتم! خود





روزنوشتهای من


این بخش رو هم ایجاد کردم. بنظرم لازم بود واقعاً. بخش "جان واتسونی" یا "روزنوشت" بلاگ. یکسری از مطالب هم جاشون تو فروم نبود واقعا و یک سری مطالب واقعا به اینجا نیاز داشتند...
اما مهم تر از همه این بود که احساس کردم «من» به «اینجا» برای نوشتن نیاز دارم...
هآه...
امروز روز عجیبی بود...
توی حالت اغما مانندی بیدار شدم و بهمان صورت اغما مانند به کارها رسیدگی کردم... 
در اغما هم بحث خودم شد و هم فکرهای دیگر....
در اغما رقصیدم .. در اغما نماز خواندم.. 
در حالتی با شوق یا عجله ، هم غذا خودم هم سردوشی برای کتم دوختم..
در حال اغما بیرون رفتم.. در اغما موسیقی گوش دادم.. در اغما به پارک رسيدم ...
در اغما ادامه دادم.. در اغما نشستم.. در اغما برگشتم...
در اغما غذا درست کردم ..
در اغما شام و در اغما کارهای آشپزخانه..
آنقدر این اغما پررنگ بود که او هم متوجه شد.. اما چون اغما بود، چیزی قابل بیان نداشتم! خود






1 2 3 4 5 6 »