بزرگترین آرشیو وبلاگ های فارسی

محل تبلیغات
اخبار ذوزنقه : با سامانه قدرتمند ذوزنقه پیش از بقیه مطالب جدید را مشاهده کنید و بروز باشید




به کجا چنین شتابان؟


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته اینجا
زغبار این بیابان
هوس سفر نداری
همه آرزويم آما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما
تو رو دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را :منبع . http://mrabbasi.blog.ir/rss





مورد عجیب من


هیچ مشکل خاصی ندارم. هیچ غم
بزرگی هم. دیشب به اندازه خوابیده‌ام و امروز سرم گرم است. خانواده‌ام سالمند و
دوستانم خوش. می‌دانم که دوستم دارند. من هم دوستشان دارم. از نظر بدنی سالم هستم،
از نظر ذهنی هم. کار خاصی نیست که بخواهم انجام دهم و نتوانم. از طلوع و غروب
خورشید لذت می‌برم، از چرخیدن باد در برگ درختان هم. بازی کردن با بچه‌ها را دوست
دارم. حرف زدن با پیرها را هم. دست حمایت خدا را بر شانه‌هایم حس می‌کنم. با این همه، در
حال حاضر مهم‌ترین آرزويم این است که بروم جایی بخوابم و دیگر هیچ‌وقت بیدار نشوم. :منبع . http://khialedast.blog.ir/rss





تولدم مبارک


بچه تر که بودم وقتی دعا می کردم، اولین خواسته و آرزوی قلبی ام این بود که زودتر از مامان و بابا بمیرم. نبودنشان برایم خیلی دردآور است و همیشه دعا می کردم که من زودتر بمیرم تا هیچ وقت شاهد نبودنشان نباشم. بچه بودم دیگر. به قول مامان که وقتی آرزويم را شنید گفت برای پدر و مادر هیچ دردی بدتر از این نیست که زنده باشن و بچه شون دور از جون اتفاقی براش بیفته، من نمی فهمیدم که این آرزو می تواند برای مادر و پدری یک کابوس باشد که پیش چشمانشان پرپر زدن فرزندشان را ببینند و کاری از دستشان برنیاید. امروز تولد بیست و شش سالگی من بود و من اما وقت آرزو کردن دیگر زود مردن و پیش مرگ شدن نخواستم. فقط چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم و با تمام وجود از خدا سلامتی و خیر برای خانواده ام خواستم. برای جمع چهار نفره مان که حالا دو تا داماد دارند و یک نوه یکی دوساله، فقط آرامش خواستم. اینکه کنار هم باشیم و از





تولدم مبارک


بچه تر که بودم وقتی دعا می کردم، اولین خواسته و آرزوی قلبی ام این بود که زودتر از مامان و بابا بمیرم. نبودنشان برایم خیلی دردآور است و همیشه دعا می کردم که من زودتر بمیرم تا هیچ وقت شاهد نبودنشان نباشم. بچه بودم دیگر. به قول مامان که وقتی آرزويم را شنید گفت برای پدر و مادر هیچ دردی بدتر از این نیست که زنده باشن و بچه شون دور از جون اتفاقی براش بیفته، من نمی فهمیدم که این آرزو می تواند برای مادر و پدری یک کابوس باشد که پیش چشمانشان پرپر زدن فرزندشان را ببینند و کاری از دستشان برنیاید. امروز تولد بیست و شش سالگی من بود و من اما وقت آرزو کردن دیگر زود مردن و پیش مرگ شدن نخواستم. فقط چشمانم را بستم و دستم را روی قلبم گذاشتم و با تمام وجود از خدا سلامتی و خیر برای خانواده ام خواستم. برای جمع چهار نفره مان که حالا دو تا داماد دارند و یک نوه یکی دوساله، فقط آرامش خواستم. اینکه کنار هم باشیم و از





نروید،دشمنان را دلشاد نکنید!


من همچنان روی این شعر قسم میخورم "کاش منو تو میفهمیدیم ، اومدی رفتنیه"دلم شکست،به معنای واقعی کلمه !از رفتن ریرا جان و استاد ویار تکلم!                                               
با جرعت لفظ استاد را به کار بردم چون ویار تکلم بر گردن بنده حق استادی داشته و بسیار بسیار برایم عزیز است.
البته با تسلط بر این امر که دشمنانش بسیار بیشتر از دوست دارانش بودند این جمله را میگویم که او قوی ترین و تابو شکن ترین بلاگری بود که من میشناختم.اوایل ورودم به بیان ویارتکلم جز معدود کسانی بود که به وبلاگ نو پای من سر میزد و نظرش را میداد که باعث انگیزه ای دوباره در من میشد و حالا میبینید که خودش از کوزه شکسته آب میخورد.
ولی اطمینان دارم رفتنش بی حکمت نیست و روزی برمیگردد و بیشتر از آن امید دارم رفیق قدیمی اش را فراموش نکند و آدرسش را به دستم برساند.
به عقیده من باعث بسیاری از این خداحافظی های آنی بیان است





22


دخترکم :
حال که برایت مینویسم ، جوانی پر از آمال و آرزو هستم.
چند جمله حرف برای نوشتن دارم و دنیا دنیا حرف برای نگفتن.
جانِ دلم هر اتفاقی افتاد تو خوب باش و خوب بمان. یادت باشد هرچقدر سرت در زندگی خودت باشد موفق تری و آرامشت تضمین شده تر است.
عزیزِ مادر ؛ توقع از هیچ بشری جز مادر و پدرت نداشته باش. این زمینی ها جز خود کسی را نمی شناسند. اما هر وقت و هر جا خواستی از خدا توقع کن که خودش گفت : استجب لکم.
یادت باشد دست هر انسانی را بگیری ، دست به دست بالاخره دستت را میگیرند.
هرجا کسی گرفتار بود و از تو کمکی ساخته بود بی دریغ کمک کن.
بد دیدی ، بد نکن. فقط کنار بکش.
خانم باش و خانمانه رفتار کن.
نگذار زندگی محدودت کند. اما برای خودت حد و مرز داشته باش.
مائده ی مادر ؛ برایت پر از آرزويم.پر از شادی باشد دلت.
نوشته : ف.چ
ادامه مطلب :منبع . http://aqayesaket.blog.ir/rss





داستان آدم باید شیرین باشه با اندکی معجزه.


شما عادت دارید قبل خواب فکر کنید؟ اصلا شما چه جوری خوابتون می بره؟ بی مقدمه؟ خوشبحالتون. من اینجوری نیستم. نمی دونم چون عادت دارم بدون خیال کردن خوابم نمی بره یا چون خوابم نمی بره عادت کردم خیال کنم. داستان می سازم. از خودم و پسرم، پارسا. مثلا چند شب پیش ها شروع کردم برای اولین بار یک داستان واقعی و آن هم داستان زندگی ام را براش بگم، چون غم داشتم داستانم جز بغض و اشک چیزی نداشت. دوست ندارم داستانم غم انگیز باشه (پس رهاش کردم). داستان آدم باید شیرین باشه با اندکی معجزه. 
امروز صبح زود از خواب بیدار شدم؛ یک ربع مانده به شش. نمی دونم شاید چون منتظر پیام بودم. می خواستم یک ساعت دیگه بخوابم. برای خوابیدن باید یک قصه کوتاه می ساختم. مثلا تصور می کردم با زن های دیگر رفته ام سفر و حالا دارم باهاشان حرف می زنم و تنها می توانیم یک ساعت دیگر بخوابیم. اولا نباید داستان را پیچیده می کردم چون وقت کم بود





میلاد پیامبر (ص) و امام صادق (ع) ۱۳۹۵ - حاج سید مهدی میرداماد


میلاد پیامبر (ص) و امام صادق (ع) ۱۳۹۵ - حاج سید مهدی میرداماد
طراحی کاور و اختصاصی از وبسایت ذاکران

 به بهار گفتم ثمرت مبارک (سرود)
به بهار گفتم ثمرت مبارک
به بهشت گفتم شجرت مبارک
به سپهر گفتم قمرت مبارک
به وصال گفتم سحرت مبارک
به وجود گفتم گوهرت مبارک
به شکیب گفتم ظفرت مبارک
به کلیم گفتم شب احمد آمد
به مسیح گفتم که محمد آمد که محمد آمد
یا رسول الله یا احمدیا رسول الله یا احمدیا رسول الله یا احمد
چخوش است امشب ، شب عیش و نوشمم
چو ملک زگردون گذرت سروشم
چو شراب کوثر زدرون بجوشم
به وصال ساقی زشعف بکوشم
من و های و هوی دو لب خموشم
که  حمار جانم دهد و ستانم
زنبی بگوید زعلی بخوانم
زنبی بگوید به علی بخوانم
صل الله اللنبی
صل الله و آله علیه
یا رسول الله یا احمد
چون آفرید چون آفرید صورت تو صورت آفرین
بر آفرینش تو بخود گفت آفرین
هرکس که دید چهره ی جان پرورو تو گفت بر صورت آفرین و بر این صورت آفرین
ع





برات شهادت (شهید علی عسگری)


طاقانک یکی از شهرهای استان چهار محال و بختیاری و در بخش مرکزی شهرستان «شهرکرد»واقع است. دهم بهمن 1391 ،این افتخار را کسب کرد که یکی از جوانان برومندش، در جریان دفاع از حرم حضرت زینب (س) در سوریه، شربت شهادت بنوشد. شهید علی عسگری متولد 1362 بود و امروز افتخار شهر خود و ستاره ای درخشان در آسمان مظلومیت تشیع است.
روی سنگ مزار این شهید بزرگوار جمله ای حک شده که نقل قولی از زبان خود اوست. «امیدوارم حضرت زینب (س) مرا به عنوان پاسدار حرم مبارکش و مدافع شیعیان مظلومش پذیرفته باشد». در ادامه گفتگویی با برادر این شهید را می خوانید:
ایشان بسیجی داوطلبی بود که علیرغم تمام موانعی که در این راه داشت، تمام این موانع را دور زد و از درآمد خودش که یک درآمد معمولی و کارگری بود، تمام هزینه ها را پرداخت کرد و به جبهه سوریه اعزام شد تا اینکه به شهادت رسید. ایشان به عنوان بسیجی داوطلب به سوریه رفتند و با نیروهای






1